
صبح امروز هامون سینمای ایران در گذشت.
فکر کنم سیاست یعنی راهی که در آن منافع فرد یا جامعه در همه شرایط فراهم و حفظ شود. منظور از منافع هم شامل همان نیازهای کاملا طبیعی انسان است در محدوده قلمرو خود از جمله معیشت و مسکن و رفاه و حقوق انسانی مثل آزادی بیان و برابری نژادی و ...
فکر کنم ایدئولوژی هم قرار است اینچنین باشد اما سیاست بر عکس این هیچ چیز را مطلقا سیاه و سفید نمیبیند و محدود نمیکند. در ایدئولوژی ما خیر و شر و مزربندیهای مشخصی داریم که به آن تابو یا خطوط قرمز هم میگویند. دوره حکومتهای بر مبنای ایدئولوژی بعد از فروپاشی کمونیسم از بین رفت. حال همانطور که خود شعار دین افیون ملتهاست میدادند حالا به وضوح شاهدیم که ایدئولوژی هم به افیون ملتها تبدیل شد.
در نظام ایران ما شاهد آن بودیم که یک نظریه بی اساس فقهی و دینی ـ ولایت فقیه مطلقه ـ تبدیل به اساس یک حکومت دینی میشود. در این حکومت قرار است مذهب به ایدئولوژی تبدیل شده و قوانین و مقررات بر مبنای آن نوشته شود. نهایت این آرزو حکومت جمهوری اسلامی میشود که جمهوریتش از قانون اساسی فرانسه سرازیر میشود و اسلامیت آن هم از حوزه علمیه قم.
تناقض از هم ابتدا هم روشن بود. قید مطلقه چه به ولایت فقیه اضافه شود چه به شاه چه به پیشوا چه به امپراتور چه به ژنرال فرقی ندارد نتیجهاش میشود حکومت تک صدایی و خودکامگی که نمونهاش در کشورهای جهان سومی کم نیست. در کشورهای پیشرفته با انقلابهای صنعتی و فرهنگی و اجتماعی که صورت گرفت قید مطلقه از پادشاهان جدا شد تا همه مجبور به اطاعت از قانون شوند. اما در ایران به خاطر تقدسگرایی و دادن مقام الهویت توسط حوزهها به برخی روحانیون عملا به آنها اختیارات فراقانونی داده میشود تا در برابر قانون پاسخ گو نباشند. این طبقه زاده همان قید مطلقه هستند که خود را یار و یاور ولایت میدانند و از حیث ابتذال کم از طبقه اشراف دورههای پهلوی و قاجار ندارند. البته بدون شک در حوزههای علمیه افراد مستقل هم وجود دارند ولی از آنجایی که حوزههای علمیه کاملا حکومتی اداره و تامین بودجه میشوند دیگر رمقی برای اعاده حیثیت از استقلال آنها نمیماند.
منظور از جمهوری هر چه که باشد جمهوری اسلامی نیست. جمهوری یعنی مردمسالاری و حکومت مردم بر مردم یعنی چند صدایی یعنی تکثرگرایی. جمهوری روندی را دنبال میکند تا رای و نظر مردم در تصمیمگیریهای مهم کشور تاثیر گذار باشد ولی در نظام ایران روندی دنبال میشود تا مردم کمترین تاثیر را در امور جاری کشور داشته باشند. از دل جمهوری مطبوعات آزاد نهادهای مدنی سندیکاها و انجمنها و NGO ها بیرون میآید تا طبقات مختلف اجتماع بتوانند نظرات خود را به گوش دولتمردان برسانند و برای تحقق آن آزادند تا دست به اعتراضات مدنی مثل اعتصاب و تجمع بزنند. ولی در ایران این مسئله کاملا منتفی است و مردمسالاری محدود است به رای دادن در انتخابات که آن هم با شیوه رایج و معمول بیهوده است اما نکته مهم این است که حتی اگر انتخابات آزادی داشته باشیم به علت نبودن همان نهادها و مطبوعات آزاد و انجمنهای مدنی و مستقل خود به خود منتخبین به ورطه فساد کشیده میشوند.
فکر کنم حکومت ایران را نتوان با هیچ حکومت دیگری مقایسه کرد. حداقل در منطقه بی همتاییم. نه مثل طالبان است که به نسیمی از هم بپاشد نه مانند نظامهای تک جزبی مثل سوریه و عراق و نه مثل عربستان سلطانی و پادشاهی ولی آینده آن را میتوان از روی نسخههای فراموش نشده پیش بینی کرد به هر حال هیچ حکومت خودکامهای در طول تاریخ زنده نمانده است.
فکر کنم موج جهانی شدن نظام ایران را مجبور به قبول برخی اصول مشترک کند مثل حقوق بشر، مبارزه با تسلیحات کشتار جمعی و ... به نظرم با وجود معجزه هزاره سوم سرعت هماهنگ شدن ایران با جهان بیشتر و بیشتر میشود. آنقدر که حالا شعارهای انقلابیش که در اوایل حضورش در کاخ سعد آباد سر میداد کاملا فراموش شده است.
مطمئنم روزی میرسد که ایران رسما با اسرائیل هم به گفتگو مینشیند چه برسد به آمریکا...
از جانب خانم مهشاد جان به یک بازی سخت دعوت شدم. عنوانش هست : «فیلم بازی»...به نظرم انتخاب درست و ایده ال بین همه این فیلمهای شاهکار و پر از اسکار و نخل طلایی و شیر طلایی و اینها اصلا ساده نیست. حداقل صد و سی تا فیلم هست که خیلی دوستشان دارم تا آن حد که میپرستمشان. همینطور سی چهل تا کارگردان مطرح و چهل پنجاه تا هم بازیگر زن و مرد. هر کدام از این فیلمها جایی تاثیر خودش را گذاشته و تا ابد در دلم مهر و موم شده.... فقط چند تایی را شانسی اسم میبرم و بقیه را که اسم نمیبرم به خاطر این است که حوصله شما را سر نبرم :
کارگردان و فیلم :
مارتین اسکورسیزی ( شکارچی گوزن، راننده تاکسی، گاو خشمگین)
دیوید فینچر(هفت، باشگاه مشت زنی)
عباس کیارستمی ( طعم گیلاس، باد ما را خواهد برد، مشق شب، زیر درخت زیتون)
هیچکاک (پنجره رو به حیاط، شمال از شمال غربی، سرگیجه)
اورسن ولز (همشهری کین)
پولانسکی ( چاقو در آب، محله چینی، تس )
فورد کاپولا ( پدرخوانده 1 و 2 و 3 ، اینک آخر الزمان)
فون توریه (رقصنده در تاریکی، شکستن امواج)
آکیرو کوروساوا (راشامون، سریر خون، هفت سامورایی)
مایکل مان ( هیت، میامی وایس )
آندره تارکوفسکی (نوستاگیا ، استاکر)
ژان لوک گدار (از نفس افتاده)
چارلی چاپلین (عصر جدید، کودک و فقیر)
جان فورد (خوشه های خشم؛ دلیجان، چه سرسبز بود دره ...)
داریوش مهرجویی (هامون، پری، مهمان مامان)
الیا کازان (دربارانداز، شکوه علفزار، شورش بی دلیل)
سیدنی لومت (سرپیکو، بعدازظهر سگی)
ران هاوارد (ذهن زیبا، ساعتها)
آلمادوار (ولور، با او حرف بزن، درباره مادرم)
آلخاندرو آمنابار (دریای درون، دیگران)
جوزپه تورناتوره (مالنا، سینما پارادیزو)
الیور استون(قاتلین بالفطره، فیدل کاسترو)
ریدلی اسکات (تلما و لوییز، گلادیاتور)
جیم جارموش (گوست داگ، مرد مرده)
روبرت زمکیس (فارست گارمپ، گمشده)
لوک بسون (لئون، ژاندارک)
بیلی وایدلر(آپارتمان)
وودی آلن (آنی هال، پول بردار و فرار کن، همسران و...)
استنلی کوبریک (درخشش، اودیسه، چشمان باز و بسته، پرتقال کوکی...)
کیشلوفسکی (سه گانه سفید، قرمز، آبی، داستان کوتاهی درباره عشق...)
اینگمار برگمان (توت فرنگی وحشی، چشمه باکرگی، مهر هفتم، سکوت، سونات پاییزی،....)
تارانتینو (پالپ فیکشن)
تروفو (آدل ه....)
بازیگر زن و فیلم :
نوآمی واتس (بمان، مالهالند، کینگ کونگ، 21 گرم،...)
مریل استریپ ( کرامرعلیه کرامر، ساعتها، شکارچی گوزن...)
ویوین لی (اتوبوسی به نام هوس، بربادرفته، کلوپاترا...)
نیکول کیدمن (دیگران، تولد، داگویل، ساعتها، چشمان باز و بسته...)
ژولیت بینوش (بار هستی، بیمار انگلیسی، آبی، شکلات... )
کاترین هپبورن (شیر در زمستان....)
اینگرید برگمان (کازابلانکا، بدنام،...)
گوینت پالترو (هفت، شکسپیر عاشق)
اسکارلت یوهانسون (دختری با گوشواره مروارید، گمشده در ترجمه،...)
سوزان ساراندون (راه رفتن مرد مرده، تلما و لوییز....)
.
.
.
فقط بازیگر مرد :
مارلون براندو
پل نیومن
جک نیکلسون
جیمز دین
همفری بوگارت
گریگوری پک
اورسن ولز
استیو مکویین
آنتونی کویین
آلن دلون
آل پاچینو
رابرت دنیرو
داستین هافمن
آنتونی هاپکینز
شون پن
مایکل داگلاس
جان وین
جانی دپ
تام هنکس
ژرار دی پاردیو
برد پیت
راسل کرو
جیم کری
رابرت رد فورد
اد هریس
فورست ویتاکر
مورگان فریمن
دنزل واشنگتن
جورج کلونی
فکر کنم به این لیستها میشود بیست تا سی تا اسم دیگر اضافه کرد بخصوص که اسم چند تا از بهترین بازیگرها و کارگردان ها را یادم رفته اگر دوستان یادشان هست بفرمایند آها مثل : کویین اسپیسی در فیلم هفت، مظنونین همیشگی، محرمانه لوس آنجلس و زیبای آمریکایی
من از آن روز که در بند توام آزادم...
وینی : کی می شه منم آزاد بشم!
به نظرم آلبوم سال 99 گروه Era از همه آلبوم های دیگرش بهتر است، صمیمی تر است و یک چیزی دارد که میشود هزار سال نوری به آن گوش داد. تلفیقش با نوای سازهای شرقی که به نظرم چینی یا ژاپنی میباشند فوق العادهاش کرده حتی سازی مثل گیتار الکترونیک هم در خدمت نواهای شرقی است و آوازها هم انگار از خود معابد حضرت بودا آمده خلاصه آدمی انگشت در دهان میماند از بس که حال میکند و معلق میشود. راستی از گروه Uaral چیزی شنیدید؟ ایشان یک گروه موسیقی اهل شیلی میباشند که داستان دیو و دلبر را با ساز و آواز و ترانه اجرا کردهاند آخرین ترک این آلبوم گریه و زاری دیو است یعنی شما میتوانید پنج دقیقه چشم روی هم بگذارید و زار زدن او را بشنوید و خودتان را خیس کنید یعنی از شدت همذات پنداری و همزاد پنداری و هم....های دیگر! قطعه Surrended to the Decadence از این آلبوم یکی از بهترین چیزهایی ست که تا به حال شنیده ام گیتار و فلوت و طبل با صدای دیو!
من همیشه فکر میکردم اگر ازدواج کنم به کل مضمحل میشوم! یعنی از کتاب خواندن و فیلم دیدن و نوشتن و روزنامه و مجله و موسیقی و سیگار کشیدن و ... همه آن چیزیهایی که دوست دارم باز میمانم. البته علت این فکر اشتباه این بود که دیده بودم دوستان و آشنایانم را که چطور بعد از ازدواج کلا مسیر زندگیشان عوض شده. مثلا فاطمه میگفت شش ماه اول زندگیش اصلا درس و دانشگاه را هم ماچ کرده بود گذاشته بود کنار!! یاللعجب! ولی خب بدبختانه یا خوشبختانه وضعیتی که قبل از ازدواج داشتم با وضعیت بعد از آن فرقی نکرد یعنی اصلا احساس نمیکنم آدم دیگری شدم یا شیوه زندگیام دگرگون شده انگار همان روهام غرغروی سابقم که دائم به در و تخته میزند. تقریبا هفتهای پنج تا فیلم جدید میبینم، دو تا مجله کاغذی میخوانم (مثل شهروند و تندیس یا ماهنامه فیلم)، مجلههای اینترنتی را هم (مثل روز و زمانه و ...) روزی دو سه ساعت توی اینترنت میچرخم، سعی میکنم حتما هفتهای یک کتاب بخوانم اگر هم بیشتر شد چه بهتر، توی کارگاه داستان نویسی هم که پلاسم، گاهی هم مینویسم. فکر کنم همه اینها را مدیون سین هستم که محیط خانه را اینقدر آرام و بیدغدغه میکند و اینقدر کاری به کارم ندارد که روزی هزار ساعت وقت برای هر کاری پیدا میکنم.
روزهایی که تا عصر سر کار هستم لحظه شماری میکنم تا کی ساعت یک و نیم میشود. کی وقت نهار میشود. کی این ساعت کوفتی جلو میرود. این ساعت برایم خیلی ساعت ویژهای میباشد و دلم برای آن لحظه خاص وحشتناک قنج (غنج، گنج، پنج...) میرود. چون ساعت یک و نیم، سین با یک کیسه وارد میشود. توی کیسه یک ظرف غذای گرم که چند دقیقه پیش پخته شده میباشد با مخلفات آن سالاد و ماست و سبزی... ولی قسمت خوب ماجرا غذا نیست دیدن سین است و چند کلمه ای که رد و بدل میکنیم. عکسالعمل همکارها هم خیلی بامزهاست.. آنها که میگویند خدا شانس بده یا آنها که از حسادت میخواهند در جا بترکند!
برادر من این روزها خیلی نا امید میزند و دارد گه زیادی میخورد! من دیروز بعد از کلاس خیلی از دیدن حالاتش غصه خوردم.
هادی ـ خواهرزادهام ـ که بالاخره یک بار در زندگیاش تصمیم درست گرفت و بازیگری را جدی دنبال کرد امروز قرار است برای یک سریال یا تله فیلم تست بدهد و امیدوارم برای یک نقش درست و حسابی انتخاب شود.
پریشب رفتیم پارک ملت. آخرین باری که رفته بودم هفت سال پیش بود! فکر کن!
پ.ن. گلابتون دعوتم کرده واسه یک دانه بازی با عنوان بیست و چهار ساعت آخر عمرتان را چی میکنید آیا؟ اگر اشکالی نداشته باشد جوابش را میسپارم به ندای درون سابق یا همان وینی خودمان... بگو تا لال از دنیا نرفتی!
وینی : ما در بیست و چهار ساعت آخر زندگی پر افتخار خودمان هیچ غلطی نميکنیم... از رئیس الاغمان یک روز مرخصی میگیریم و سوار خودروی شخصی خودمان میشویم و تا آنجایی که جا دارد به پیش میرویم و همینطور میرویم تا این بیست و چهار ساعت به پایان برسد و بمیریم. توی خودروی شخصی خودمان که نشستیم همش موسیقی گوش میکنیم و سیگار دود میکنیم تازشم سر خر را کج کرده و به شمال نمیرویم بلکه میرویم به سمت شاهرود و از آنجا هم اگر زنده بودیم میرویم سمت کویر آنجا هم که رسیدیم خب میمیرم دیگه...
دعوت می کنیم از تمام همساده ها از بالا تا پایین...
کسانی که اهل موسیقی خارجی و گروهای خاص هستند حتما Coldplay را میشناسند اگر هم نمیشناسید از ما گفتن... گوش کنید و روی ابرها قدم بزنید یا مثل من روی صندلی بنشینید و عین احمقها هد بزنید! آلبوم جدید کاوه یغمایی را هم یکی دو ماه است که دارم می خورم... راستی کیوسک را دوست دارید؟
من یک دوست جدید بین همکارانم پیدا کردم که دقیقا همنام من است و جالب اینکه ریشههای آبا و اجدادی ما هم به یک جا برمیگردد و جالبتر اینکه هر دو به شدت اهل موسیقی و فیلمهای هنری و عجیب و غریب هستیم و جالب اینکه هر روز چند دقیقه با هیجان از فیلمهایی که دیدیم و از بیچارگیهایی که کشیدیم و رنجهایی که بهمان رفته حرف میزنیم و آن وقت است که چشمهایمان مثل گربه از شعف برق میزند. حالا اینها اصلا مهم نیست... دوست من یک پدر دارد که وقتی از او تعریف میکند دهانم به اندازه یک پرادو باز میشود. پدر دوست من کارمند بازنشسته است تمام جوانی و میان سالیش سرش توی کتاب و مطالعه بوده و حالا سه سال است یعنی از وقتی بازنشست شده توی اتاقش مینشیند و مینویسد. هیجان انگیز نیست؟ سه سال است که دارد مینویسد و دوستم میگفت هزار صفحه نوشته دارد که بیشترشان شعر است... دوست من هم دارد نوشتههایش را جمع جور میکند برای تایپ کردن و ویرایش... جالب تر اما اینکه پدر دوست من یک کتاب فروشی توی یکی از پاشاژهای میدان انقلاب دارد که سالهاست درش را بسته و کرکرهاش را پایین کشیده با چند هزار نسخه کتاب که همین طور دارد خاک میخورد. دارم خودم را به در و دیوار میکوبم که هر جوری شده با این آقای نویسنده آشنا شوم و کلید آن کتاب فروشی را بگیرم و سرکی آنجا بکشم... نمیدانم چرا وقتی به این آدم فکر میکنم هیجان زده میشوم.
پرونده سالینجر را در اعتماد خواندم. همه یادداشت ها فقط درباره سالینجر بود نه آثارش واقعا این مقاله نویسها حال آدمی را به هم میزنند. که چی؟ چرا آثار سالینجر که همه را واله و شیدای خودش کرده کمتر از خود نویسنده مورد توجه قرار میگیرد؟ ها؟ سالینجر جزو معدود نویسندههای بزرگ زنده تاریخ ادبیات است و مرموزترین آنها و تا وقتی که بمیرد و رمانهای چاپ نشدهاش چاپ شود همین طور مورد گمانه زنی قلم به دستان قرار خواهد گرفت. بعضیها از حسادت و احساس حقارت در برابر او سعی در کوچک کردنش دارند و در ترویج این گمانه که سالینجر دیگر تمام شده و بهتر است او را فراموش کنیم تلاش میکنند. بعضی هم شخصیت او را کالبد شکافی میکنند و من نمیدانم دنبال چه چیزی میگردند. رابطه او با زنها رابطه او با عرفان رابطه او با جنگ رابطه او با خبرنگاران رابطه او با شهرت رابطه اش با دنیای بیرون و...
در یادداشت قبل یادم رفت از فیلم به سوی سرزمین وحشی چیزی بنویسم آخرین فیلم شون پن... فیلم شاهکار نبود و اصلا نمیشود گفت که پن شق القمر کرده ولی فیلم مثل پوکت توی سر آدم فرود میآید. داستان واقعی زندگی پسری که یک دفعه به تمام آنچه که در دنیای مدرن پیش رو دارد پشت پا میزند و خودش را مثل یک انسان اولیه در دل طبیعت گم و گور میکند و در نهایت هم از گرسنگی میمیرد! بله میمیرد... معمولا همه میمیرند...
بیخیال..
این روزها خیلی پوچم و دلم میخواهد یک روز صبح از خواب بیدار شوم یک کاغذ بنویسم با این مضمون : دیگر تاب این زندگی کوفتی را ندارم لطفا من را ببخش و برایم دعا کن... بعد شال و کلاه کنم و بزنم به جایی که برگشت نداشته باشد، دقیقا همان کاری که برادر بزرگم در سن بیست و یک سالگیش کرد یک تیکه کاغذ نوشت و رفت و دیگر برنگشت حتی جنازهاش هم. البته او یعنی برادرم غرق در افکار ایدئولوژیک و عارفانهاش بود ولی من غرق در پوچیام و جهانی که نمیدانم چرا نمیترکد!
وینی : تو احتمالا یک آلت پریشی!!