تبليغاتX
روهام

 

فیلم هایی که دیدم و عمیقا از دیدن آن متاثر شدم : شکستن امواج اثر فون توریه ، درخشش فیلمی از سینمای استرالیا، زندگی دیگران فیلمی از سینمای آلمان، Eternal sunshine… اثر دن لیت با بازی جیم کری، سبکی تحمل ناپذیر هستی با بازی دی لوئیس و ژولیت بینوش و چند فیلم دیگر...

 

دلم می خواهد درباره هر کدام از این فیلم ها حسابی حرف بزنم و روده درازی کنم ولی به نظرم به شکل احمقانه‌ای بی فایده است آنها که فیلم باز هستند بالاخره یک روز این فیلم ها را خواهند دید بخصوص فیلمی مثل شکستن امواج یا زندگی دیگران که به شکل حیرت آوری جد و آباد آدم را جلوی چشمش می‌آورد و آنهایی که فیلم باز نیستند فقط از تعریف‌ها و وصف حال فیلم دچار حسرت و باد معده می‌شوند.

 

سلاخ خانه شماره 5 را خواندید. نه!!!؟ اصلا کورت ونه گات را می‌شناسید؟ باز هم نه!؟ دنیا که به آخر نرسیده... خب من هم نخوانده بودم ولی امشب تمامش کردم و به نظرم این رمان یک غول بود یک چیز ابر رمان یک چیز شگفت که خواندنش فقط تجربه خواندن یک رمان نیست بلکه تجربه جر خوردن همه عقلانیت و مقام شامخی است که انسان برای خودش قائل است : انسان. بله انسان...

 

چند روز پیش روی سطح دریا با سرعت صد و بیست تا داشتم رانندگی می‌کردم شیشه‌ها را پایین کشیده بودم تا از شدت برخود دانه‌های مامانی و لطیف آب سوراخ سوراخ شوم. فکر می‌کردم ممکن است ماشین هر لحظه در یک چیزی فرو برود یا یک دفعه مثل قوهای عظیم الجثه فیلم‌های حیات وحش به پرواز درآید ولی هیچ کدام از اینها نشد ماشین یک ربع تمام با سرعتی در حد یوزپلنگ روی سطح دریا پیش می‌‌رفت و آب را مثل عصای موسی روی نیل با اطراف می‌پاشید و می‌رفت و هیکل من بود که زیر رگبار قطره‌های آب سوراخ سوراخ می‌شد. لذتی که نمی‌دانم دیگر کی دوباره نصیبم می‌شود. همه اینها خواب نبود یک واقعیت بود اتوبان تهران ساوه بعد از ظهر یک روز شدیدا بارانی! وقتی این جملات توی سرم می‌پیچید : چگونه می‌شود به آن کسی می‌رود اینسان صبور سنگین سرگردان فرمان ایست داد.. چگونه می‌توان به مرد گفت او زنده نیست او هیچ وقت زنده نبوده است....

 

برای نوشتن دارم جان می‌دهم...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 22:52  توسط روهام  | 

 

نقص فنی بر طرف شد.

 

یک ماه و بیست روز از زندگی خودمانی من و سین می‌گذرد از عبارت زندگی مشترک خوشم نمی‌آید چون من را یاد ستاد مشترک و چیزهای مشترک دیگر می‌اندازد مثل فیلم مزخرف درد مشترک... به دقت داشتم با ماشین حساب روزها را جمع می‌زدم تا دقیقا به یک عدد درست و حسابی برسم. چند شب پیش یعنی نصف شب من و سین از خواب پریدیم یعنی اول سین پرید چون یک کابوس دیده بود احتمالا به خاطر تماشای فیلم کاپوتی و فیلم سینما چهار که هر دو هم به اعدام و مرگ ختم می‌شد... تقریبا تمام صورتش را توی بالش فرو کرده بود داشت بی‌صدا گریه می‌کرد.. فقط همین قدر به خواب مذکور اشاره می‌کنم که می‌خواستند توی خواب من را اعدام کنند! نجاتم به معجزه شبیه بود چون کس دیگری را جای من اعدام کردند نصف شبی چه احساس شگرف و شگفتی داشتم خیال کردم خود خود عیسی مسیح هستم که قایمکی همه حواریون و کل جامعه کلیسا و پیروانم را اسگل کردم و دارم به یک جایی در آسمان عروج می‌کنم در واقع همزمانی زندگی خودمانی ما و سال نوآوری و شکوفایی هم مزید بر علت شد تا از اول امسال در زمینه عروج به خودکفائی های زیادی برسیم.

 

وینی : اصلا معلوم نیست که نقص فنی داری! از هر جهت هوشیار... تا حالا کجا بودی زولبیا...!!؟

 

من بر خلاف کارگرها و معلم‌ها و راننده‌های شرکت واحد تهران و حومه که معمولا حقوقشان را چند روز بعد از سر برج می‌گیرند یا یک هفته بعد یا یک ماه بعد یا چند ماه بعد یا اصلا حقوق نمی‌گیرند و دست آخر هم اخراج می‌شوند و همراه خانواده دست جمعی به زندان می‌روند بله بنده حقیر سر تا پا تقصیر با عرض شرمندگی بر خلاف این اوباش درست در تاریخ 27 هر ماه حقوق و مزایا را کامل دریافت می‌کنم و از این بابت خیلی شادم. این ماه هم عین 84 ماه قبل سر وقت آن آب باریکه را ریختم توی جیبم و بعد از سه روز یعنی درست اول خرداد عزیز [اصولا خرداد ماه آدم را اگر آدم باشد یاد تحولات مهم سیاسی کشورش و چند تا شخصیت فراموش نشدنی ( مثل خاتمی و ایت الله خمینی و اینقدی نژاد و صدام و محمد جهان آرا و بنی‌صدر و ... ) می‌اندازد] چی می‌گفتم!؟ آها.... درست اول خرداد بود که شادی‌ام به پودر تبدیل شد. آب باریکه خورده بود به گل و هیچی نمانده بود حتی یک قطره با خودم گفتم حالا این بیست و هفت روز بی‌صاحاب را چی کار کنم. همه پول بابت بلیط مسافرت آخر ماه و کپسول آتشنشانی و یکی دو تا چیز ریز و درشت دیگر خرج شد! من مانده بودم و ته حسابم که وقتی با دقت به آن نگاه می‌کردی یک عدد شست برآمده را می‌دیدی که به من می‌گفت : بیلاخ! و من حقیقتا عروج کردم و با روحم به آسمان رفتم.

 

در این یک ماه و بیست روز عروج‌های زیادی داشتم هم زیاد هم متنوع : عروج با کفش‌های کتانی، دیشب عروج رو دیدم آیدا، من عروج پانزده سال دارم و جهان پهلوان عروج!!!

 

وینی : من که رسما در برابر این همه خزعبلات به خودم چیز شدم!

 

امروز بالاخره بعد از هزار سال نوری به اتفاق امیرحسین به دیدن آقای سناپور رفتیم و چند قدمی زدیم و چند دقیقه‌ای گپ زدیم و به این نتیجه رسیدیم که رمان بد بهتر از مجموعه داستان متوسط است. دلیلش را هم نمی‌گویم تا بلکه فرجی شامل عنایت ما بشود و این رمان ما هم چاپیده شود.  

 

زیاده عرضی نیست و من الله توفیق فئ کل ایام حیاة و بعدش هم در مماة !!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 23:6  توسط روهام  |