بعد از به جان خریدن همه میزانسنها و قرشمالهای فرمایشی خانم عکاس ( بخند داماد!) و فیلمبردار و آرتیست بازی من و سین توی باغ و آتلیه و جلوی گل فروشی و آرایشگاه و توی شهر و اینها... خسته و کوفته رسیدیم دم در تالار. فکر کن نیم ساعت زودتر از همه! بعد ما در حالی که توی ماشین لم داده بودیم و منتظر مدعوین محترم در یک وضعیت رمانتیک انگار که تا حالا فکر میکردیم داریم بازی بازی میکنیم به یاد مبارکمان افتاد که هییییییییییییی این همه ابر و باد و مه و خورشید و فلک که راه افتاده جهت این میباشد که داریم مزدوج میشویم... آدمی باورش نمیشود! به خدااا.... به هر حال یک روز سبز بهاری یک روز گرم آفتابی یک روز توپ باحال برای همیشه مهر و موم شد.
خلاصه که خواستیم عرض کنیم داماد شدیم رفت پی کارش بعدشم یک مسافرت و خوش گذرانی و اینها و حالا هم مثل همیشه بدو بدوی زندگی... ولی حسابی رقصیدم هاااااااااااااااا........
در ضمن به عنوان یک دوست که در همین دو سه ماه چهار پنج تا شلوار بیشتر از شما جر داده توصیه میکنم اگر خواستید به سلامتی ازدواج کنید و مراسم عروسی هم داشته باشید حتما یک کمیته بحران از خودتان در کنید و گرنه چند روز مانده به عروسی مریض میشوید و فشارتان می افتد روی شش و همسر گرامی تان هم کم کم شش کیلو آب می رود! مثل من و سین بیشتر کارها را به دوش نکشید.. از ما گفتن...
در آخر هم مرسی از تبریکات صمیمانه رفقا و همساده های عزیز مخصوصا امیرحسین یار غارم و با سپاس فراوان و درود بر روح پرفتوح خانم مهرنوش و همکارش .. و خانواده رجبی و بقیه!
الان هم دارم می روم میز تلویزیون بخرم!
دستتان در دست یار بادا
وینی : منم توی عروسی بودم!
اگر سین نبود نمی دانم دیگر به چه باید دل می بستم و با کدام بهانه سر می کردم که امید زیستن و ادامه دادن در وجودم به خانه کاهگلی فرو ریخته ای می ماند یا درخت خشکیده یا خارزاری که در بیابان رها مانده است تا تنها چشم انداز نگاه های بی تفاوت سرنشین های ماشین زمان باشد... انگار هر سالی که می گذرد و بهاری دیگر می رسد ذهن بی اختیار سالهای گذشته اش را مرور می کند، عمر رفته اش را، عمر رفته بر بادش را، جوانی خسته کننده اش را، گذشته بی ثمرش را... و اگر سین نبود چه می شدم.. لااقل حالا اگر تلخی هست اگر غم هست سین هم هست شادی هم هست و بهانه ای هست برای زیستن برای شاد بودن و جهان رویایی او را ساختن... نه ایثار کرده ام نه فداکاری تنها خود را وقف کسی کردم که هنوز جهانش زیباست و آرزوهایش در ناهمواری زندگی به یغما نرفته است...