تبليغاتX
روهام

 

اين شعر مدت‌هاست ورد زبانم شده اينقدر كه با من يكي شده اينقدر كه دائم مثل ضربان قبلم بر من جاري و ساري مي‌شود : تنها نشسته‌ام / و حواسم نيست / كه دنيا با من است...

 تنها نشسته‌ام / و حواسم نيست

كه دنيا با من است...

 

تنها نشسته‌ام

و حواسم نيست

كه دنيا با من است...  

 

خسته و بي‌حوصله و ناراحت و عصباني و كوفتي از بانك مي‌زنم بيرون... سعيد اصرار مي‌كند با ماشين من را برساند ولي دلم مي‌خواهد تنها باشم تنهاي تنها... خداحافظي مي‌كنم تا همين طور بي‌هدف قدم بزنم و غروب را تماشا كنم و به گندي يك روز سخت كاري تف كنم... سين اس ام اس مي‌فرستد و چاق سلامتي مي‌كند و برايش مي‌نويسم : مي‌دوني، خوبم فقط دلم گرفته...

 

كاپشنم را از جا لباسي آويزان مي‌كنم و روي كاناپه ولو مي‌شوم. گرسنه‌ام ولي حال بلند شدن و غذا گرم كردن ندارم...اصلا حال جويدن و قورت دادن هم ندارم... سين تلفن مي‌كند يك ساعت حرف مي‌زنيم و همه اتفاقات با نمكي را كه در اين دو سه روز از سر گذرانديم با هيجان براي هم تعريف مي‌كنيم و كركر مي‌خنديم و من اصلا به روي خودم نمي‌آورم كه چقدر خسته و گرسنه‌ام بس كه من آقا و با شخصيت تشريف دارم! همين كه تلفن را قطع مي‌كنم. گوشي را محكم توي بغلم مي‌گيرم و تخت مي‌خوابم... در حالي كه در يك آرامش غيرقابل وصف به سر مي‌برم و در خواب احساس هوشياري و شادي مي‌كنم... بنگ! دوباره تلفن زنگ مي‌زند و كل مكنونات جهان بر سرم هوار مي‌شود... وقتي با شهناز حرف مي‌زنم متوجه نمي‌شود كه از خواب بيدار شدم بس كه خواب و بيداري‌ام در هم مخلوط است. اصلا انگار نه انگار كه خوابيده‌ام كه انگار هيچ وقت نمي‌خوابم و خدا مي‌داند كه چقدر دوست دارم دل سير بخوابم بدون اينكه ده دفعه از خواب بپرم و هزار بار ساعت را نگاه كنم كه هنوز تا صبح هزار سال ديگر مانده است... آه.

 

ديشب امير و مملي دعوت من را لبيك گفتند و يك عدد سيبيل پارتي به پا كرديم به صرف شام و سيگار و غيره. بعد هم در حالي كه هر كدام يك وري با شكم‌هاي برآمده لم داده بوديم شب شعري برگذار كرديم و شاملو خوانديم و آه كشيديم و به جد و آباد احمد لعنت فرستاديم كه لامصب عجب شعرهايي گفته است!!! يك جايي امير متاثر و متفكرانه گفت از كلمه ترد در فلان جاي شعر شاملو خيلي خوشش آمده و هي با خودش كلمه ترد را تكرار مي‌كرد و مملي هم در تاييد صحبت حكيمانه امير گفت : ترد اسم يه بيسكويت هم هست.. حالا شما عمرا نتوانيد تصور كنيد ما چقدر از خنده ريسه رفتيم!

 

ديروز سناتور! داستان بلندم را از نظر محتوايي مورد عنايت قرار داد و در حد سريال‌هاي تلويزيوني تنزل بخشيد و من هم حسابي دمق شدم. توي ماشين امير براي اينكه روحيه درب و داغانم را تسلي بدهد يك چيزي نثار سناتور كرد و من هم پوزخندي زدم توي دلم گفتم همينه كه داستان‌هات اينقده سياهه! اصلا بي‌خيال اين قضيه چون بنده تئوري خودم را دارم و براي رسيدن به آن خيلي خون دل خوردم پس با اين حرف‌ها از راه رفته بازنمي‌گردم!

 

[تكبير!]

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 18:56  توسط روهام  | 

 

دل سپرده‌ام باز به موسيقي، به قول مايكل كانينگهام آنچه صد‌ها سال بعد از انسان امروزي باقي مي‌ماند تنها موسيقي ست چرا كه باقي هنرها مثل ادبيات كهنه و غيرقابل خواندن مي‌شود اما موسيقي...

 اركستر براي ويلون / باخ

 

كار ديواركشي زمين هم تقريبا به سرانجام رسيد. درست وسط زمين چهل متر مربع براي استخر خاكبرداري كرديم و از حالا دلم غنج مي‌رود براي روزي كه با كله توي آن استخر آبي شيرجه بزنم و خودم را خفه كنم. امروز از صبح تا غروب توي زمين تنهايي كار مي‌كردم چون جمعه‌ها همه عمله بناها در اعتصاب مطلق به سر مي‌برند. و بالاخره فهميدم چرا مزد كارگر ايراني اينقدر زياد مي‌باشد و خيلي چيزهاي ديگر هم فهميدم مثلا اينكه با يك نصفه بربري و دو عدد تخم مرغ آبپز مي‌شود تا غروب يك سره كار كرد و اصلا هم احساس گرسنگي نكرد و فهميدم فرغون (فرقون، فرعون، اصلا كلوپاترا!!) چه وسيله خوبي مي‌باشد تا من مجبور نباشم هي استامبولي پر و خالي كنم و مثل خر عرق بريزم!

 

هفته پيش لودر خاك گودال استخر را به صورت يك تپه سوق الجيشي وسط زمين علم كرد و امروز من هي از اين تپه بالا مي‌رفتم و از مناظر اطراف ديدن به عمل مي‌آوردم و بعد قل مي‌خوردم و مي‌رفتم پايين و دوباره هي بالا مي‌رفتم و دوباره قل مي‌خوردم و خيلي از اين بازي خوشمان آمد. ییلاق ما (يعني من و مهناز و شهناز) سه روز در هفته سهم آب دارد به خاطر همين داشتن منبع و تانكر آب يك چيز حياتي مي‌باشد كه ما نداريم در عوض يك چاله داديم كندند! و درون آن را با نايلون عايق بندي كرديم و هر هفته آب بي‌صاحاب را بوسيله پنجاه متر شلنگ درون آن مي‌كنيم.

 

تازه امروز دوست جديدمان كه خيلي براي آباد كردن زمين كمك ما بود به من دستور داد تا ديوار را حسابي آبياري كنم تا خوب سفت شود و شما فكر كنيد اين زمين چقدر پت و پهن است كه درست سه ساعت و چهل دقيقه طول كشيد تا كل ديوارها آبياري شود و البته انگشت اشاره من هم به دليل فشار زياد بر سر شلنگ به فاك عظمي رفت. بعد از ظهر حسين گالانتي دستگاه جوش آورد و قفل‌ها را هم زديم و خدا مي‌داند سر انداختن لولاي يكي از درها چقدر بيچارگي كشيديم و هوا داشت تاريك مي‌شد كه بالاخره حسين پيچ گوشتي را انداخت لاي لولا و با سنگ اينقدر توي سر در و لولا كوبيد تا جا افتاد. توي كوچه‌اي هستیم که همه از دم ارامنه هستند و اين يعني اينكه افتاديم درست وسط يك مشت نامسلمون!!! (البته انسان‌هاي بسيار نجيب و دوست داشتني هستند)

 

خيلي خسته‌ام خيلي زياد... دلم يك عدد وان آب گرم مي‌خواهد و بعد هم يك رخت‌خواب گرم و بعد هم يك ليوان نسكافه گرم (پر شكر) و بعد خواب فقط خواب. (داخل پرانتز بايد بگم كه حموم ما وان نداره واسه خاطر همين بايد تندي خودمو گربه شور كنم و بگيرم بخوابم و حالا نسكافه هم نخورم بهتره چون خوابم مي پره تازه بايد يانگوم هم ببينم!!!!)

 

چهارشنبه شب دست به دست هم داديم و به دو رفتيم محضر تا از سردفتردار معرفي‌نامه براي انجام آزمايش و اینا بگيريم. وقتي رسيديم آقاي سردفتردار داشت عقدنامه يك زوج را تنظيم مي‌كرد به قسمت مهريه كه رسيد من و سين گوش‌هايمان تيز شد به جز سكه‌ها هزار شاخه گل رز هم بود بعد دفتردار از دخترخانم پرسيد اين گل‌ها هم عندالمطالبه ثبت گردد آيا!؟ و دختر با قاطعيت گفت بله حاج آقا... پسر هم به كنايه گفت هميشه سر عقد مي‌گن عروس رفته گل بچينه حالا داماد بايد بره گل بچينه و ما نيشمان تا بنا گوش باز شد و ما همينطور تا آخر نيشمان تا بنا گوش باز بود چون كلا خيلي بامزه بودند بخصوص وقتي دختر دنبال شارژر براي  موبايل آقاي داماد دوره افتاده بود. خلاصه ما معرفي‌نامه را گرفته بوديم و داشتيم زحمت را كم مي‌كرديم كه من چشمم خورد به يك كاغذ روي ديوار كه رويش نوشته بود از همراهان عروس و داماد تقاضا مي‌شود از ريختن نقل جدا خودداري فرمايند!!!

 

با هم توي بازار مبل قدم مي‌زنيم و قند توي دلمان آب مي‌شود كه بالاخره كدام از اين مبل‌هاي پت و پهن را مي‌توانيم توي سالن فسقلي آپارتمان فسقلي‌مان جا بدهيم... و من هر روز عين جنازه....... راستی نگفتم؟ بالاخره آپارتمان خريدم يك عدد آپارتمان شصت متري در محدوده خ وليعصر ولي از دادن آدرس دقيق معذورم به طور حدودي بايد بگويم بين ميدان راه آهن و ميدان تجريش !!! توي گشت و گذارهامان به يك عدد فروشگاه لوازم چوبي برخورديم كه قيمت‌هايش فكمان را به زمين چسباند چون خيلي ارزان بود و بعد كه جويا شديم فهميدم كه صاحب مغازه يك عمده فروش وارد كننده لوازم چوبي‌ست كه بدون واسطه مي‌خرد و با قيمت خوب هم مي‌فروشد. قرار گذاشتیم همه وسایل دکور را از همان مغازه بخریم یا اگر نشد بدزدیم!

 

پ.ن. آخيش بالاخره آپديت كردم!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 20:46  توسط روهام  | 

گوش جان سپرده‌ام به يكي از آلبوم‌هاي قديمي پينك با صدايي كه همه اهل خانه را جان به لب كرده است. فعلا به جز اين هيچ چيز ديگري نيست كه اعصابم را تسكين دهد. (واقعا بدون موسيقي بخصوص راك و بلوز و كلاسيك و جاز اين جهان چقدر غيرقابل تحمل مي‌شد) سعي مي‌كنم افكارم را جمع و جور كنم تا چيزكي بنويسم اين روزهايم، روزهاي كلافگي و سردرگمي و اين مصيبت‌هاي ريز و درشت است كه وقتي قرار باشد هر روز تكرار و تكرار شود به تدريج احساس فرسودگي تا ماتحت آدم رسوخ مي‌كند. (يادم باشد بعدا دو تا پي نوشت بزنم تنگ اين پست!)

 

مي‌گفتم... خدا همه جد و آباد ما را در جا بيامرزد كه زبان درازي براي شوخي و فكاهي و اين چيزها داشتند و ما هم از اين درازا يك چيزي نصيبمان شده تا در اين روزهاي نكبت بار همه چيز را به خنده و البته به تخممان حواله دهيم و روحيه خودمان را حفظ كنيم و دم بر نياوريم و آدم و عالم را با باك پر از خنده‌مان به آتش بكشيم.

 

چند روز پيش بود كه حرف از درددل و اين صوبتا به ميان آمد با مهرنوش ِ وبلاگ من لاگ، و يك دفعه در برابر اين پرسش قرار گرفتم كه چرا نمي‌توانم با كسي درددل كنم؟ ها؟ خيلي سعي كردم بفهمم چرا واقعا چرا نمي‌توانم عين بچه آدم بنشينم كنار بهترين دوستم يا كنار سين بانوي گلم يا اصلا يك آدم ناشناس توي چت و قشنگ همه درد و ورم و غصه و اندوه و از اين جور مصيبت‌هايي را كه دارم و الان تقريبا به صورت يك عدد طاقديس درآمده با او درميان بگذارم تا از زير بار آن خلاصي پيدا كنم. واقعا چرا؟ البته اين ويروس خطرناك كه از غده سرطاني هم بدتر است از يك سال پيش در يك جاي من جا خوش كرده است و گرنه قبلا خيلي راحت بودم اينقدر چسناله مي‌كردم و كولي بازي‌هايي راه مي‌انداختم كه بيا ببين.

 

يادم هست روزهاي اول پاييز امسال بود و من به خاطر مشكلات ريز و درشت خانوادگي خيلي خيلي غمگين و گوز در هوا بودم (يعني مي‌خواستم بگم معلق و پريشان و اينا بودم زبونم نچرخيد!!!) خلاصه اميرحسين سرباز بود و دستم نمي‌رسيد دل سير بكوبم توي سرش تا احساس خوشبختي كنم! من هم همان كه گفتم بودم و خلاصه يك روز داداشي ما از پادگان برگشت و توي گودوي هميشگي خودمان قرارگذاشتيم و انگار كه عمري گذشته باشد همديگر را در آغوش گرفتيم و ماچ‌هاي آبدار مردانه به هم داديم و نشستيم و من عين يك عدد لال مادرزاد كه قيافه‌اش يك كم از چيز مرغ ( ان مرغ بابا... فكرهاي ديگه نكنيد!) بهتر بود خفه خون گرفتم و بغض كردم و بيچاره اميرحسين شروع كرد از پادگان و مثل دوم از خاطراتش تعريف كرد و هي گفت و گفت و گفت و بعد هم چند تا فحش آب دار نثارم كرد تا اينكه من هم نطقم باز شد و دو سه ساعتي دري و وري به هم گفتيم و از خجالت هم مبسوط درآمديم و پشت هم را به خاك مالانديم! ولي من باز نتوانستم حتي يك كلمه درددل كنم. چرااااااااااا؟

 

تا ديروز فكر مي‌كردم اين ويروس خطرناك به اين خاطر من را به [...] داده كه نمي‌توانم با سين درددل كنم  و سفره دلم را برايش پهن كنم. (اصولا درددل كردن با سين مثل بالا رفتن از پله برقي است البته برعكس! چون سين انساني بي‌نهايت درونگراست و اين قضيه برايش كاملا بي‌اهميت است.) و خب خيلي طبيعي هست كه وقتي با گوشه دلت از اين چيزها نداري پس با ديگري هم لابد! اما امروز فهميدم كه نه! سين هيچ تقصيري ندارد البته من هم مقصر نيستم چون تازه چند روز است كه فهميدم يك سالي مي‌شود كه با كسي چسناله نكرده‌ام.

 

آيا من يك انسان علي بي‌غم مي‌باشم!؟

 

نداي درون : نه نمي‌باشيد خدا وكيلي!

 

آيا روزگار خيلي روي خوش دارد به من؟

 

نداي درون : تا جايي كه ما مي‌دانيم روزگار اصلا شما را آدم حساب نمي‌كند.

 

آيا دكتر اينقدي نژاد و كابينه كوتوله‌هايش در يك سفر استاني مورد سقوط هواپيما قرار گرفته است كه من با اين همه مصيبت اينقدر خوشم؟

 

نداي درون :  وااااااييييي تو رو خدا.. دلت مياااااااااااااااد!؟ دكتر ما عينهو خر موسي نظر كرده است! ايششش.

 

هيچ فايده‌اي ندارد بايد بيش از اينها در اقيانوس پهناور وجود خودم غور كنم و ببينم اين قضيه از كجا آب مي‌خورد.

 

پ.ن.1 من از شما دوستان و رفقا و همساده‌هاي عزيز و جان وبلاگي‌ام بي‌نهايت پوزش مي‌خواهم كه مدتي‌ست نتوانستم عين آدم وبلاگ شما را بخوانم و نظرات گوهر بارم را نثارتان كنم!

 

پ.ن.2 قسمت آخر یانگوم را ندیدم.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 17:49  توسط روهام  | 


آنجا نشسته
آينه روبرو
گيسو رها
لب سرخ
مژه‌ها در تاب
پلك‌ در سايه
چشم سياه
ابرو تيره
گونه رنگين
دل غمگين

*
تو دست
من نوازش
تو چشم
من نگاهم
تو رويا
و من خواب
تو زيبا
من عاشق
تو بازو
من آغوش
تو بوسه
و من لب
تو ماه، تو ستاره
من شب، من سياهي
تو گيسو
و من موج
تو سينه
و من درد

*
صورت تكيده
دل چركين
مرد تنها
مي‌رقصد
مي‌خندد
مي‌ميرد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 20:23  توسط روهام  | 

عشق … آفلاين!

(داستانك)

من عشقم را اولين بار نديدم، من او را خواندم، كلمه‌هاي او جوان بودند، من آنها را مي‌خواندم، من نمي‌توانستم از كنار كلمه‌هاي او به سادگي بگذرم، پس هر كلمه‌اش و جمله‌اش و تعبيرش و علامت‌هاي سئوال و تعجبش برايم يك معني خاص داشت، عشق من يك عشق مجازي بود، من او را هر روز مي‌خواندم، حتي آرشيو او را هم مي‌خواندم، حتي كامنت‌هاي او را هم مي‌خواندم، سپس من به او لينك دادم و او به من لينك داد، او به من پي ام داد و من او را اد كردم، من برايش آفلاين گذاشتم و او به من جواب داد، من به او سلام دادم و او با من چت كرد، من و عشقم شكلكهاي جورواجور براي هم مي‌فرستاديم و به هم مي‌خنديديم، او اسم واقعي‌اش را گفت و من باور كردم، من اسم واقعي‌ام را نگفتم و او لج كرد، يك هفته ناپديد شد، اين‌ويزيبل شد.

من آفلاين گذاشتم او جواب نداد، من ايميل زدم او جواب نداد، من توي وبلاگش كامنت گذاشتم او جواب نداد، تا اينكه اسم واقعيم را به او گفتم و او رفت من را توي سايت اوركات پيدا كرد، بعد آلبوم عكس‌هايم را ديد، بعد علايقم را خواند، بعد دوستانم را شناخت، بعد انجمن‌ها را يافت، بعد من را اد كرد، من هم رفتم و همين كارها را با او كردم، من هر روز به او عاشقتر شدم و او هم لابد مي‌شد.
من شماره تلفم او را خواستم و او شماره تلفن من را گرفت، بعد در يك صبح رويايي بهاري كه پرتو زرين خورشيد روي تلفن مي تابيد مثل شاشيدن طلايي طفلي به كاسه توالت، تلفن زنگ زد و من شماره عشقم را از روي ديس‌پلي … نه! نديدم چون او از تلفن عمومي زنگ زد، بعد صداي مخملين او را شنيدم، عاشقتر شدم، چون خيلي صدايش هم مثل عكسهايش خوب بود.

دو ماه بعد از اولين ملاقات و چند تا ملاقات ديگر …

گولم مي‌زند. عاشقم مي‌كند. عاشقش مي‌شوم. اول انگار بازي مي‌كند. بعد جدي مي‌شود. او هر روز زيباتر از روز قبل مي‌شود. مژه‌هايش بيشتر فر مي‌خورد. لبخندهايش قرمزتر يا صورتي‌تر مي‌‌شود. ابروهايش خالي و سياه مي‌شود. ناخن‌هايش بلند و ساييده و براق مي‌شود. من گول مي‌خورم. عاشق مي‌شوم و او هر روز زيباتر مي‌شود.( در اينجا به خاطر خيلي مسائل از پرداختن به جزئيات رابطه من و عشقم مي‌پرهيزم، اما شما مي‌توانيد براي درك بهتر به نسخه دي وي دي تايتانيك مراجعه كنيد )
من كنار پنجره مي‌ايستم، نفس‌هاي عميق بلند مي‌كشم. بعد مادرم فكر مي‌كند من عاشق شدم چون كه من غذا نمي‌خورم، من نمي‌خوابم، من بوي سيگار مي‌دهم، من آهنگ‌هاي مكش مرگ من گوش مي‌كنم، من حمام نمي‌كنم، من حرف نمي‌زنم، من كتاب نمي‌خوانم و دائم به يك جاي نامعلوم خيره مي‌مانم. حالا حتي سگ و گربه‌هاي محل هم مي‌دانند كه من عاشق شدم.

دو ماه بعد از آخرين ملاقات

عشقم ناز كرده، بعد قهر كرده، بعد رفته. من به خاطر نبودن درخت در اتاق خوابم به ديوار تكيه مي‌زنم، يك قيافه ان مرغي به خودم مي‌گيرم، و به تلفن نگاه مي‌اندازم، خيره مي‌شوم، منتظر مي‌مانم تا تلفن صدا كند، اما زير تلفن علف سبز مي‌شود، اما عشقم زنگ نمي‌زند، اما من نا‌اميد نمي‌شوم، اما خسته مي‌شوم، اما دنيا به آخر نرسيده، اما عشقم رفته. من داغ داغدارم.عشقم با يك مرد بزرگتر از من، هم از سن و هم از هيكل و هم از ماشين و هم از خانه و هم از همه چيز بزرگتر از من دوست شده، او من را فراموش كرده، من او را فراموش نمي‌كنم، من از او الهه‌اي بي‌همتا در ذهنم مي‌سازم، من از او اسطوره‌ها مي‌سازم، من از او تنديس‌ها مي‌سازم، من از او … من دلم مي‌گيرد، مي‌شكند، مي‌سوزد، آشوب مي‌شود و تا اينكه در يك روز بي‌نهايت {...} من ايگنور مي‌شوم.

پ.ن. از وبلاگ مهتاب

با چشمان بسته به راه پيموده شده مي نگرم

از توالي تكرار هراسناك ابهام به كجا بايد رفت ؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 21:23  توسط روهام  | 

 

داشتم به قضيه هفته پيش فكر مي‌كردم. قرار بود فقط ديالوگ بخوانيم. من يكي از داستان‌هاي نصفه كاره‌ام را لخت كردم و ديالوگ‌هايش را جدا كردم. خلاصه كه اقاي سناپور قبلا ديالوگ‌هاي داستانم را خوانده بود و پسنديده بود و گفت كه بخوانم. اسم داستان «روي مخ من داره يه خرچنگ راه مي‌ره» است. خلاصه كه بعد از خواندن اين داستان مورد آماج انتقادات قرار گرفتيم از سوي دوستان تا آنجا كه يكي گفت بسيار سطحي و فلان و فلان است. حالا بماند كه استاد ما يك تنه جلوي انتقادات ايستاد و من را برد به يك جايي بين ابرها!

 

به هر حال شايد اگر شما هم ديالوگ‌ها را بخوانيد موضع سفت و سختي در برابر نويسنده آن يعني من بدبخت بگيريد همان طور كه تقريبا همه دخترها بعد از شنيدن اين داستان دلشان مي‌خواست توي صورتم تف بياندازند. اما خب چه اهميتي دارد من توانسته بودم ديالوگ‌هايي بسيار طبيعي و چند پهلو بنويسم كه شخصيت‌ها را بدون حتي كوچكترين توضيح و توصيفي غير مستقيم معرفي كرده بودم. از همه مهمتر تمجيد سه خطي آقاي سناپور در حاشيه داستان بود!

 

فكر كنم قضيه تاسف برانگيز اين است كه هميشه ما نويسنده را در جايگاه نه خالق اثر كه در جايگاه شخصيت‌ها فرض مي‌كنيم. يعني اگر شخصيت اصلي داستان خيلي عاشق پيشه و شكست خورده و از اين مصيبت‌ها باشد مستقيما با نويسنده همدردي مي‌كنيم و برايش اشك و فغان عر مي‌زنيم و اگر شخصيتي منفور و پليد داشته باشيم دلمان مي‌خواهد نويسنده‌اي را كه چنين آشغالی را قهرمان داستانش قرار داده زير مشت و لگد بگيريم. خب من عاشق شخصيت‌هاي احمق بي چاك و دهان ِ اين تيپي هستم و يك جوري هم دلم مي‌خواهد در این داستان به فيلمساز محبوبم وودي آلن عرض ارادت كنم.

 

پ.ن. : برای اینکه لال از دنیا نروم خواستم این ها را هم پی نوشت کنم. 

 

 

 

كنار جاده ايستاده بود

مردي كه داشت مي رفت.

 

[]

 

 

باد در سينه تاك

باد در گندمزار

باد در بال كلاغ

 

شاخساران در شور

ساقه‌ها در جنبش

يك پرنده در اوج

 

و مترسك

، تنها

فكر افتادن بود.

 

 

[]

 

 

از شادي خنديديم

از غم گريستيم

و ندانستيم كه آنها

بر شادي ما گريستند

و بر غم ما خنديدند

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 20:8  توسط روهام  | 

نتوانستم با آقاي فروشنده كنار بيايم چون داشت رسما توي پاچه‌ام مي‌كرد پس همچنان در به در، در كمال بي‌حوصلگي به دنبال يك باب آپارتمان مي‌دوم. كارها همه در هم گره خورده و من حقيقتا ظرفيت اين‌ همه را با هم ندارم. همايون قرار است فردا تنها به زمين سر بزند. پنجشنبه كه به آنجا سر زديم با چشم‌هاي گرد هفت هشت‌ تا سگ ماده را ديديم كه روي علف‌ها زير تابش گرم و مستقيم آفتاب لم داده‌اند و در يك بي‌خيالي حسرت بر انگيز همديگر را ليس مي‌زنند!

 

آزمون صبح يك آزمون جامع از دروس دانشگاهي بود تا در صورت قبولي در آن مدرك را تحويل ما بدهند. من به خاطر داشتن يك استعداد خدادادي در زمينه هنر در طول تحصيل (به جز دو ترم اول) همه كلاس‌هاي دانشگاه را فاكتور ‌گرفتم و فقط در آخر ترم براي امتحانات اقدام به دو سه ساعت روخواني كتاب‌ها مي‌كردم و با معدل كل هفده و نود و خورده‌اي دانشگاه را به سر انجام رساندم. پس به اين نتيجه رسيده بودم كه اصلا نيازي براي درس خواندن ندارم و مي‌توانم مثل آب خوردن اين قضيه آزمون را هم ماستمالي كنم كه امروز صبح همين شد كه گفتم. فقط تست‌هاي گرافيك دو بعدي را از روي دست همكلاسي‌ام زدم چون هر چه نباشد او خيلي واردتر بود و استعدادش در زمينه فوق از من هم بالاتر بود.

 

امشب وقتي خيالم از بابت نخريدن آن آپارتمان راحت شد. نشستم و كتاب شب پيشگويي پل آستر را كه يكي دو هفته‌اي مي‌شد به گوشه‌اي پرتاب كرده بودم خواندم. در صفحه آخر رمان بغض كردم و اشك توي چشم‌هام پر زد و دلم خواست گريه كنم ولي خودم را جمع و جور كردم و كتاب را با احترام سر جايش گذاشتم و از خير گريه گذشتم گو اينكه شديدا به آن نياز دارم.

 

دو هفته است كه سين را نديده‌ام و چند روزي كه صدايش را نشنيده‌ام. حس عجيبي دارم حسي بين عشق و نفرت. بين دوست داشتن و بي‌تفاوتي. حسي كه مي‌گويد كاش هيچ وقت آلوده عشق نمي‌شدم و حسي كه مي‌گويد كاش هر چه زودتر رسما ازدواج كنيم تا زندگي مشتركمان را كليد بزنيم. حسي ويرانگر كه مي‌گويد همه چيز را رها كن و حسي كمال طلب كه مي‌گويد دارم به اوج يك رويا نزديك مي‌شوم. و همه اينها فقط تاثير خستگي‌ها و بي‌چارگي‌هايي ست كه اين روزها دارد نصيبم مي‌شود.

 

«
*
چگونه مي‌شود به آن كسي كه مي‌رود اينسان
صبور
سنگين
سرگردان
فرمان ايست داد
چگونه مي‌شود به مرد گفت كه او زنده نيست
او هيچ وقت زنده نبوده است

»

*ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد ـ فروغ فرخزاد

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 19:59  توسط روهام  | 

احساس مي‌كنم از ديشب تا حالا يك كلنگ به صورت متناوب توي سرم مي‌خورد و چشم‌هام از حدقه مي‌زند بيرون. اين‌ها كه گفتم يعني پس سر و چشم‌هايم خيلي درد مي‌كند. خيلي خسته و درب و داغان هستم و فردا با همايون عازم شهر شهيد پرور هشتگرد هستيم قرار است مصالح بخريم و كارگر بريزيم سر زمين. امروز يك آپارتمان پنجاه متري در روستاي چنارهاي دويست ساله تهران (همون كن خودمون) پيدا كردم و اگر سر قيمت كنار بياييم جمعه قولنامه مي‌كنيم اگر هم كنار نياييم باز هم قولنامه مي‌كنيم چون مال خودش مي باشد و اصلا عشقش مي‌كشد چند ميليون بالاي قيمت در خشتك ما كند!!! سربرگ‌هايي كه طراحي كردم مورد قبول قرار گرفت و قرار است براي ويژه نامه سروش ملت مورد استفاده قرار بگيرد و من مثلا الان ذوق مرگم. [.....] اين يعني يك فحش ناموسي خيلي خيلي بي‌تربيتي نثار دكتر!

 

من اعصاب ندارم.

 

دلم يك آفتاب بسيار داغ در دل يك كوير تفتيده مي‌خواهد.  


جمعه آزمون دارم چه خاكي سرم كنم حالا با اين سطح معلومات در حد پشمك...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 21:29  توسط روهام  | 

قايموشك...

 

بازي سختي بود

تو چشم گذاشتي

و من گم شدم

 

 

 

روهام

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 18:26  توسط روهام  | 

 

فردا با خانم مدير بخش گرافيك اداره روابط عمومي قرار دارم. انگار پيگيري‌هاي من اثر داشت و اگر بند و تبصره‌اي توي حكم من نخورد مي‌توانم در طبقه دوازدهم ساختمان مركزي در حرفه شريف خودم (گرافيك) مشغول شوم. اين رويداد به منزله اين است كه بالاخره يك نفر آدم توي اين بانك كوفتي پيدا شد كه همان كاري را مي‌كند كه برايش درس خوانده است خون دل خورده و كمي هم جر!

 

بعد از شونصد سال براي مغازه زاغارت ما (من و مهناز و اقاي داماد) مشتري پيدا شد و فروخته شد. از امروز هم در به در افتادم دنبال يك آپارتمان پنجاه متري نقلي كه زار و زندگي آينده‌ام را در آن جمع كنم... ولي همين كه از قيمت‌ها خبردار شدم دود از كله‌‌ام و چند نقطه حساس بدنم بلند شد! به ماجان گفتم اگر نشد توي همان باغچه هشتگرد يك چادر صحرايي علم مي‌كنيم و زندگي مشتركمان را در صلح و صفا آغاز مي‌كنيم. شب‌ها آتش روشن مي‌كنيم و توي كيسه خواب مي‌خوابيم. روزها از باغ‌هاي اطراف ميوه مي‌دزديم و از رودخانه ماهي مي‌گيريم و من قرقاول و خرگوش شكار مي‌كنم و اگر شانس بياوريم مي‌توانيم از مرغ‌داري‌هاي آنجا چند راس مرغ و خروس بدزديم تا از شير و لبنيات آنها استفاده كنيم چون من يكي كه زورم به گاو نمي‌رسد!

 

عصر پنجشنبه  خوبي بود. من كه اصلا احساس غريبگي نكردم و احساس كردم پيش پدر و مادر و برادران و خواهران و خاله زاده ها و عمو زاده هاي راستكي خودم به سر مي برم! حالا بماند كه با چه اوضاع قمر در عقربي خودمان را هر چند دير به سعدآباد رسانديم. خدا داداشي را در زير سايه عنايات من محفوظ بدارد چون اگر روي مخ من نمي‌رفت بي‌خيال برنامه مي‌شدم. ولي خودش را از پادگان به محل كار من رساند و كشيدمان تا آن بالا. نرگس معروف به رئيس بزرگ (همون فيلمه كه بروس لي توش بازي كرده!) اصلا به قيافه سراسر شرارت آميز وبلاگش نمي‌خورد و بسيار متين و با شخصيت در حد ژوليا پندلتون بود و ما هر چند دقيقه يك بار برمي‌گشتيم به خودمان نگاه مي‌كرديم و مي‌گفتيم : يا للعجب!! (درحاليكه چشم‌هايمان از تعجب اندازه توپ بيسبال شده بود!) اين قضيه در مورد مادرجان عادله بسيار بيشتر صدق مي‌كند (درحاليكه چشم‌هايمان از تعجب اندازه توپ بسكتبال شده بود!!!)

 

بايد براي كلاس فردا ديالوگ رديف كنم. حوصله ندارم. حال ندارم. خوابم ميات! ميوووووووو!

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 22:37  توسط روهام  |