تبليغاتX
روهام

 

از زور بي‌كاري و بي‌عاري بعد از كلي كتاب خواندن جهت استراحت دادن به چشم‌هاي لوچم تصميم گرفتم همه اشيا و وسايلم را اسم گذاري كنم. احمقانه است مي‌دانم ولي اين زعفرون كار را خراب كرد.


نارنگي : اين گوشي تلفن نارنجي رنگ اصل ساخت آلمان غربي يا شايد هم آلمان نازي است كه من به قيمت هفت هزار تومان از همساده‌مان خريدم كه صد در صد دسته سوم و چهارم اينهاست. وقت صحبت دائم خش خش مي‌كند و از تنبلي نمي‌دهم براي تعمير.


Big Bang : زمان خودش يعني سه سال پيش بهترين و كاملترين بود يك SONY اصيل داراي DVD، VCD و MP3 و MD و دو كاست با پنج عدد بلندگو و يك ساب . قدرت صدا 4400 وات داري سيستم صوتي دالبي سوراند و بيست قابليت پخش صوت و راديو هم دارد! داري پايه و سيم اضافه كه مي‌توان بلندگوها را جهت آسايش همساده‌ها توي حياط خلوت هم گذاشت. تقريبا دويست فيلم از شاهكارهاي سينماي جهان را با Big Bang ديده‌ام و البته دويست سيصد تا هم آلبوم موسيقي. اگر كيلومتر شمار داشت تا حالا تركيده بود. يك بار به خاطر بدهي‌هايم مي‌خواستم اين را بفروشم كه ماجان دلش سوخت و نيم ميليون ناقابل قرض داد تا اين خوشگل نقره‌اي را داشته باشم.


فيروزه : اين خانم يك مربع با اضلاع سي سانتي‌ست كه با روكش فلزي بسيار نرم پوشانده شده. به نظر ورقه سرب يا قلع يا آلومينيم يا آهن يا هر چي خلاصه يك فلز كوفتي هست كه روي آن طرح‌هاي بوته جقه‌اي دارد كه البته چندان هم بوته جقه‌اي نيست و يك چيز من در آوردي است كه تا به حال نديده‌ام با كمي تسامح بيشتر مثل طرح‌هاي تزئيني رم باستان است. هر گوشه‌اش پنج تا فيروزه‌ بدلي دارد كه يكي در وسط به شكل بيضي و بقيه دايره‌هاي كوچكتر دور آن را گرفته‌اند. وسط فيروزه خانم يك آيينه لوزي شكل هست كه آن هم توي يك قاب فلزي جا خشك كرده اين هديه را چند ماه پيش خانم صادقي رئيس سابقم به من داد. از دور دل مي‌برد. هنوز روي ديوار نصب نكردم چون كوبيدن ميخ به ديوار ديوانه‌ام مي‌كند. اينها كه گفتم درباره يك آيينه بود.

 

پالون : از سه سال پيش سه ماه در سال تن پوش من است و از اوستا خياط گرفتم كه همه حقوق يك ماهم يكجا رفت پاي اين سياه. مجبور شدم تنگش كنم چون سه سال پيش هم ديلاق بودم. خيلي تابلو است، مي‌دانم ولي از آنجايي كه هميشه سگ‌لرز هستم خوب گرم نگه مي‌دارد و لازم نيست زياد لباس تنم كنم مثل بچگي‌ها كه مي‌شدم توپ كاموا.

 

جاكفشي خر! : اسمش همين است كه هست از اول هم همين بود نكبت. به خاطر اينكه نوارها و كاست‌ها و سي دي‌هاي من هميشه توي اتاقم پخش و پلاست ماجان اين جاكفشي چوبي خيلي شيك و زيبا را به زور توي حلقم كرد تا كمي اتاقم از طويله خر خارج شود من هم اسمش را گذاشتم جاكفشي خر!

 

مخمل : وااي. من تعلق خاطر عجيب و غريبي نسبت به اين پتو دارم. اينقدر كه سين هم مجبور است اين پتوي پوسيده را تحمل كند و دم نزند. مخمل اوايل خيلي قشنگ بود. نرم بود. لطيف بود. قرمز بود. خوابيدن در زير آن از ده تا كرسي زغالي لذت بخش تر بود و من در اين پنج سال هر شب با مخمل خوابيدم و خيلي برايم نوستالژيك هست!!!

 

خب فعلا همين ها بس است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 2:57  توسط روهام  | 

دو سه بار نامه را مي‌خوانم چنان ساده و بي ادا نوشته شده است چنان حسي و دروني كه متاثرم مي‌كند. خطي كودكانه روي سطوري صاف و به موازات هم. كلمات مثل كدها توي ذهنم حك شده است : ترس، آينده، شئ بي‌ارزش، حسادت، دوستي... دوباره مي‌خوانم. بغض مي‌كنم و دوباره مي‌خوانم.

 

ديشب همين‌طور كه از درد قفسه سينه به خودم مي‌پيچيدم و تپش قلبم سنگين‌تر و كوبنده‌تر مي‌شد احساس ‌كردم فرشته مرگ با شنل سفيد و بلندش، شمشير به دست توي اتاقم درست بالاي سرم ايستاده. فقط يك چيز را مطمئن بودم كه حالا نخواهم مرد پس بي‌خيال گفتم هر چقدر دلت مي‌خواد وايستا. چشم روي هم ‌گذاشتم و در خواب و رويا صداهايي محو ‌شنیدم و آدم‌هايي را دیدم كه نمي‌شناختم. از خواب ‌پریدم. در روشنا تاريكي اتاق همه چيز مي‌لرزید ديوارها پنجره زمين...

 

بيدارم و دارم به چشم خودم مي بينم كه اتاق دارد مي‌لرزد. اما هيچ صدايي نيست. از ترس مچاله مي‌شوم و پلك‌هايم را محكم به هم فشار مي‌دهم. انگار يكي توي سينه‌ام دارد مشت مي‌زند. مي‌لرزم و به نفس نفس مي‌افتم. منتظرم تا زمين لرزه شدت بگيرد تا از جا بپرم و فرار كنم... بعد از چند دقيقه همه چيز آرام مي‌گيرد. احساس مي‌كنم قلبم كندتر و منظم‌تر مي‌تپد. لحاف را به خودم مي‌پيچم و خسته و بي‌رمق مي‌خوابم.

 

نمي‌دانم درك تو از من غريزي ا‌ست يا هوشمندانه فقط مي‌دانم همه حرفي كه قرار بود بشنوي از من و اين همه صبر كردي و شكيبايي به خرج دادي حالا روبرويم است. سطر در سطر. كلمه در كلمه. شاید تو را دست کم گرفته بودم... تعجب کردم. مبهوت نبودم یا گیج نشدم فقط تعجب کردم. هنوز هم نمي‌دانم چطور بايد جواب بدهم. چطور اعتمادت را جلب كنم يا چطور قوت قلب دهم يا چطور...

 

پ.ن. دوستان عزيز از اينكه تير غيب بر من فرود آمده عذر مي‌خواهم ولي فعلا تا اطلاع ثانوي دل و دماغ نداريم لطفا عذر و بهانه بنده را بپذيريد و خودتان براي خودتان كف بزنيد! مچکرم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 11:25  توسط روهام  | 

 

 

     جان خسته،
              جسم خسته،
                      ذهن خسته،
                            دل خسته،...
                                        در ابتدای ِ سردسير ِ ويرانی ِ خود گام بر می‌دارم 
                                                                      و
                                      
      پناه ِ گرم ِ وزش ِ دستی موافق را می‌جويم...
                                                                     

                                                                        ليک
                                                                           جوينده يابنده نيست
                                                                                       او بازنده‌ ا‌ست.

 

                                                                                                                            روهام

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 22:36  توسط روهام  | 

 

دوست‌تر دارم هيچ حرفي نزنم، هيچ از چيزي نگويم، ادعايي نكنم. افسوس مي‌خورم و اندوهان دلم را آرام آرام بي‌هيچ تعجيل و شتابي از روي سينه‌ام مي‌روبم. نه حتي دلم نگرفته كه بگويم زخم‌هاي من همه از عشق است، نه نيست، دردهاي من همه از اين است كه چرا خاك نمي‌شوم تا پذيرنده باشم چرا آب نمي‌شوم تا بخار شوم، چرا باد نمي‌شوم تا بروم، چرا آتش نمي‌شوم تا خاكستر شوم. اينجا تاريك است، تاريك است، تاريك است….

 

 

  قيمتي ندارم برايتان
  به لبخندي مرده‌ام
  و به دستي لرزيده‌ام
  ارزانم
  ارزان‌تر از آنچه مي‌پنداريدم
  به شانه‌هايم بنگريد
  قوزي پشتم را ببينيد
  من سواران بسياري را به دوش كشيده‌ام
  و افسار بندگي‌ام را به دستان بيمارشان سپرده‌ام


  بهاي من ناچيز است
  به نگاهي تسليم بوده‌ام
  و به وعده‌اي ارضا مي‌شدم
  بلنداي قامتم را ديده‌ايد!؟
  نترسيد
  من نردباني مستحكم و استوارم
  آسوده گام بر من بگذاريد
  و به استقامت پايه‌هاي من شك نكنيد
  تاب سنگيني هر دل سنگي را دارم
  بوسه‌هاي من نثار پنجه‌هاي سرد شما


  .
  .
  .
  .


   من ساده نيستم
                         من سادگي‌ام

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 20:19  توسط روهام  | 

نمي‌دانم چقدر اهل كلاسيك گوش دادن هستيد. خب بعضي‌ها خوب بلدند لاف بزنند و نافشان را شبانه روز به اين چاخان ببندند كه من عاشق بتهوون و موتزارت و شوبرت و باخ و... هستم بدون اينكه حوصله شنيدن حتي يك اجراي كامل را داشته باشند. ولي مطمئنم گوش دادن به موسيقي كلاسيك بي‌اندازه سخت و براي عده‌اي مثل عذاب روح است. اما اگر كمي صبر و حوصله به خرج بدهيد و ذهن‌تان را معطوف به موسيقي كنيد مطمئنا بعد از ده بيست ساعت گوش دادن به كلاسيك‌ها، گوش‌هاي بدسليقه‌اي كه هميشه به پاپ‌هاي مزخرف ايراني و خارجي عادت كرده است مي‌تواند خود را با اين حجم عظيم و با شكوه اركستر‌ها تطبيق دهد. لااقل براي من اين روزها چيزي به جز آثار باخ مثل اركستر براي ويلون قابل شنيدن نيست يا موسيقي كليسايي.

 

من بعد از دو سال و اندي تصميم گرفتم مثل بچه ادم به يك فروشگاه براي خريد لباس بروم. براي خودم هم خيلي تازگي داشت. فكر كنم زمستان سه سال پيش بود كه از جاكامن دو تا پيراهن و يك دست شلوار خريدم و بعد از آن تا به امروز هيچي! در اين مدت من فقط مثل بچه‌هاي كميته امداد هدايا و كادو‌هاي فك و فاميل و دوستان را فروتنانه قبول كردم و پوشيدم. نمي‌دانم چه سنگي توي ملاجم خورد كه خواستم يك مدتي اين طوري مثل كولي‌ها براي خودم گز كنم. بگذريم. حالا آقاي فروشنده كه يكي از دوستان هم بود به هيكل ورزشكاري من نگاهي كرد و گفت سايزت بيست و هشت و نه و ايناست؟ گفتم بله و بعد هزار تا جين ريخت روي ميز و من هم يك نيم ساعتي در اتاق پاراف حبس شدم تا هي بكشم بالا هي بكشم پايين و در نهايت هيچ كدام از آن شلوارهاي بيچاره اندازه ام نشد. يا كمرشان گشاد از آب درمي‌آمد يا آنها كه اندازه بود از قد كوتاه مي‌شد و من با لبخندي معصومانه به دوستم گفتم فكر كنم خيلي بد سايز باشم! خب انصاف بدهيد هيچ توليد كننده‌اي عمرا به ذهنش هم نمي‌رسد كه ممكن است كسي با اين قد دراز كمري به باريكي يك ليوان داشته باشد. شما بگو بابا لنگ دراز!

 

بيچاره سين. بيچاره سين. واقعا شرمنده‌ام كه مجبوري اين مرد مزخرف را تحمل كني! زنگ موبي را قطع كردم و به هيچ تلفني جواب ندادم. ماجان هم جهت آبروداري به سين مي‌گويد كه من مردم يعني خوابيدم. ضعيف شدم اينقدر ضعيف كه ناي حرف زدن ندارم ناي ورج ورجه كردن ندارم. حتي نمي‌توانم چشم‌هايم را روي خطوط كتاب ثابت نگه دارم. پشت كامپيوتر كه هستم سر درد مي‌گيرم و چشم‌هام مي‌سوزد. نزديك سحر خوابيدم و هر چقدر ماجان داد و هوار كرد كه براي سحر بيدارم كند نتوانست و من همين طور خوابيدم و خوابيدم و خوابيدم تا نزديك افطار از خواب زمستاني بيدار شدم. سين شونصد تا اس ام اس زده بود و ده تا ميسكال افتاده بود. دو بار هم زنگ زده به تلفن منزل كه ماجان گفته بود من مردم يعني خوابيدم. بعد از افطار زنگ زدم و مثل بچه ادم عذر خواهي كردم از بابت همه اين روز كوفتي كه همه‌اش در خواب گذشت. خوش به حال آنهايي كه در ماه رمضان از بركات اين‌ ماه چند كيلويي هم وزن اضافه مي‌كنند و لپشان گل مي‌اندازد!

 

راستي عيدتان مبارك.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 20:7  توسط روهام  | 

دوست دارم اين نامه يا هر چه كه هست را با نويسنده محبوبم آغاز كنم : « يكي از چيزهايي كه ياد گرفتم اين بود كه بايد خم شوم و الا مي‌شكنم و نيز اين را ياد گرفتم كه مي‌شود در عين حال هم خم شد و هم شكست.»

هم خم شد و هم شكست. انگار گريزي نيست. انگار هيچ وقت گريزي نبوده است. اعتراف مي‌كنم هيچ وقت نشكستم و هيچ وقت رنج و عذابي در زندگي نبردم كه لازم به خم شدن باشد اما يك نفر را مي‌شناسم كه به خاطر ما شكست. غروب همان شبي كه قرار بود من و بهزاد سفر كولي وار خودمان را آغاز كنيم رفتم پيش پدر. خنگ و خوشحال نشستم روي ميز تحريرش. فكر مي‌كني كنار شماره‌هاي جديد مجله‌هاي سينمايي و ادبي‌اش چي بود؟ بابالنگ دراز! باور مي‌كني؟ بابا لنگ دراز خوب و دوست داشتني من؟ اين اولين رماني بود كه خواندم. فكر كنم ده يازده ساله بودم و فقط خدا مي‌داند چقدر آن موقع دوست داشتم يك جودي ابوت يتيم و ساكن نوانخانه ... باشم. پدر داشت بچگي‌هاي من را مي‌خواند. در آن لحظه ناب از گريه سيري نداشتم. به كتابخانه‌اش زل زدم به تمام شاهكارهاي ادبيات كلاسيك به همه رمان‌هاي مدرن و داستان‌هاي موج نويي به همه آرشيو فيلم‌هايش به فيلم‌هاي صامت از زمان گريفيث تا كمدي كلاسيك ها و كمي نزديك تر فيلم‌هاي ادم‌هايي مثل كاپولا مثل جارموش مثل المادوار و بقيه... تمام مجلاتي كه سي و اندي سال ماه به ماه روي هم چيده بود. پدر با آن همه ذوق و قريحه‌اي كه داشت با آن سواد و معلوماتش تنها كارمند وزارت خانه پست و تگراف و تلفن است كه با بيست سال سابقه مدير درجه چندم يكي از ادارات ملال آور و كسل كننده شده است. مردي كه مي‌توانست بنويسد مي‌توانست نويسنده و شاعر و هنرمند خوبي باشد و حالا به خاطر ما نيست چون بايد از صبح تا شب مثل خر كار كند و از پس خرج توله‌هايش بربيايد. پدري كه حتي نخواست ارزوهايش را بر ما تحميل كند تا هر كدام از ما راه خودمان را در پيش بگيريم. اين مرد براي من يعني شكستن يعني خم شدن و شكستن يعني مرگ به تمام معنا يعني تمام. حتما نمي‌داني و خبر نداري از خروار خروار نوشته‌هاي بي سر و تهي كه توي يك كارتن جمع كرده و هيچ وقت فرصت و حوصله اي پيدا نكرد براي پيگير شدنش. هدر رفت و به فنا رفت براي كي براي چي؟ براي ما؟ مايي كه غذا مي‌خواهيم. مايي كه لباس مي‌خواهيم. مايي كه پول تو جيبي مي‌خواهيم. مايي كه خرج داريم. خرج مي تراشيم. مايي كه مثل گاو بزرگ مي‌شويم.

هاني عزيزم اميدوارم تبديل به زني از خيل زنان روي زمين نشده باشي كه تمام عالم هستي و مكنونات آن را در وجود يك مرد و نرينه جستجو مي‌كنند . اين را به خاطر تجربه عاشقانه‌ت مي‌گويم كه حالا در سن و سالي كه تو داري بايد كمي پخته‌تر شده باشد شايد! البته شك ندارم كه آن كتاب زرد و پوسيده را شب‌ها با خودت توي رختخواب مي‌بري و آن جمله كوفتي را تا امروز عصر ده هزار بار با خودت تكرار كرده‌اي « مرا به همه بادهايي بسپار كه گذرشان سمت تو مي‌افتد / چرا كه سبزترين خيال‌ها از سمت ريشه‌هاي تو مي‌آيد» حتي شك ندارم چقدر دچار تشويش و ترس و ترديد هستي و وقتي مي‌گويي «قاطي قاطي‌ام» مي‌دانم داري از يك تصميم حرف مي‌زني از يك انتخاب. گوره خر عزيزم مطمئن باش دنبال روضه خواندن نيستم و هيچ معرفتي هم قرار نيست به خيكت ببندم ولي گوش كن به خاطر خدا خميازه نكش ببين اين خواهر گور به گور شده تو مي‌خواهد يك زرت و پرت غرا درباره مرد زندگي‌ت بكند.

به نظرم نفرت انگيزترين مردي كه مي‌تواند در اتاق خواب  يك زن وجود داشته باشد مردي است كه وقتي تو پريود مي‌شوي و روي شكم دراز مي‌كشي تا درد آن را التيام بدهي كنارت دراز بكشد و از تو بپرسد «الهي قربونت برم هنوزم دلت درد مي‌كنه؟» من به اين مي‌گويم يك تاپاله به تمام معني يك چيزي كه فقط به درد روييدن قارچ پفكي روي آن مي‌خورد. حتما ديدي قارچ‌هاي سفيد را كه از دل تاپاله بيرون مي‌آيد انصافا هم خوشمزه و خوردني است. خدايا داشتم چي مي‌گفتم. مرد! بله! وقتي دنبال گرفتن محبت هستي به ياد داشته باش كه تو همين حالا همين لحظه در اقيانوسي از عشق و محبت در حال غوطه خوردن هستي. عشقي كه در آن مي‌لغزي و آرام غوطه مي‌خوري. شايد اگر اين لحظه را درك كني و بفهمي آن طور احمقانه به صورت ملوس دوست پسرت خيره نماني و مثل خر وامانده پرت شدن آن واژه‌هاي ماسيده و پوسيده سرشار از پوچي را انتظار نكشي. اگر فكر مي‌كني من ديوانه يا احمقي چيزي هستم پس همين الان از خواندن اين سطرهاي در ادامه بي‌خيال شو و يك اس ام اس عاشقانه براي آقاي جگرگوشه‌ات بفرست. تو كه فكر نمي‌كني من دارم تحقيرت مي‌كنم ها؟ به هر حال اگر چنين فكري مي‌كني خيلي غلط مي‌كني! حرف من اين است وجود آن مردي را كه در كنارش به آرامش به سر خوشي و بزرگي مي‌رسي مستقل و جدا از هستي پيرامون و دنياي درون خودت ندان. او گوشه‌اي از همه آن چيزهايي ببين كه نصيب و نثارت شده.. خطي ببين موازي همه خطوطي كه برايت ترسيم شده.. در ضمن اين حرف‌ها را از توي باغ وحش ياد نگرفتم. خيالت راحت! من دلواپسم و مثل كوره فولاد گداخته‌ام و براي تو تويي كه همزاد من هستي سينه سوخته. مي‌داني من از خلال دوستت دارم‌ها و قربان صدقه رفتن ها، دو بازوي آهني را مي‌بينم كه با كاغذ زرورق كادور پيچ شده است. دو دست خواهنده دو دست كه از پوست و مو و عضله و ماهيچه و استخوان و رگ‌ها و مريرگ‌ها و تارهاي عصبي تشكيل شده تا نماد همان چيزي باشد كه نيچه مي‌گويد «قدرت» قدرت ِ داشتن قدرت ِ تملك. توي آينه خوبتر خودت را نگاه كن يادت هست؟ آن تحقيق عجيب و غريب نستوه را يادت هست؟ تخم و تركه ما مي‌داني از كدام خراب شده است. بله ما تا هفت پشت عقب‌تر زاييده زنان و مرداني هستيم كه پانصد سال پيش به بردگي گرفته شدند تا روشني و گرماي بستر شهوت آلود سرداران و مريدان قزلباش‌ها باشيم. قدرتي كه سايه سنگينش زن ايراني را تا به امروز به شئي زينتي كنج خانه يا اداره يا فروشگاه‌ها و سينماها و كافه‌ها تبديل كرده‌است...

 

قسمتی از نامه تسنیم به هانی مربوط به داستان سیب سبز...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 19:12  توسط روهام  | 

 

تنها نشسته‌ام.. بغض رهايم نمي‌كند.. گاهي اشك به چشم‌هايم مي‌دود.. گاهي چانه‌ام مي‌لرزد. موسيقي مثل شاخه‌هاي گل شيپوري در اين صبح پاييزي بر حصار دلم پيچ و تاب برمي‌دارد و من همچنان با چشم‌هاي گرم و مات بيداري‌ شبانه‌ام را رج مي‌زنم... دلتنگم..  

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:24  توسط روهام  | 

 

از قرار معلوم دولت فخيمه فرانسه كه يك دفعه از خواب خرگوشي پريده و يادش آمده كه صد سال پيش براي خودش ابرقدرتي بوده و اروپا و شمال آفريقا و آمريكاي جنوبي را زير سلطه خودش داشته و تصميمات گنده‌اي براي كل جهان مي‌گرفته، صد و هشتاد درجه تغيير موضع داده و با گل و شيريني رفته در خانه امپرياليسم بزرگ و بعد از يك گه خوري مبسوط و خواندن صيغه برادري شمشير را براي ملت ايران(به قول نبوي همان اف نون خودمان) از رو بسته است. اتخاذ مرحله سوم و گه تر تحريم ايران در سازمان ملل و شوراي امنيت را به تخم مباركش هم حساب نكرده (به علت كاغذ بازي‌ها و وقت زيادي كه بي خود و بي جهت اين سازمان عريض و طويل بي ثمر هدر مي‌دهد) و قرار است با هماهنگي و به اتفاق ديگر دولت‌هاي جهان خوار اروپايي ايران را يك جانبه به زمين داغ بكوبد. خب پس اگر سال آينده ميلادي ايران را در وضعيتي ديديد كه سگ صاحابش را نشناسد خيلي نگران نشويد. پيامد تحريم و فشارهاي اقتصادي يعني اينكه تورم بالاي چهل درصد (بي سابقه) و در نتيجه به گاي رفتن مردم ايران به مدت نامعلوم. من از اين گفته‌ها هيچ نتيجه گيري اعم از ادعاي چرند تغيير نظام و يا نشستن ايران و امريكاي پاي ميز مذاكره يا حتي توقف غني سازي نمي‌گيرم چون هر سه اينها دور از ذهن است و هر كس دغدغه مسائل مملكت را داشته باشد مي‌داند ملت ايران چنان بندي به آب داده كه آن سرش ناپيدا!

من فقط نتيجه مي‌گيرم كه مردم ما در روزهاي آينده به سختي زندگي خواهد كرد چون پول اجاره خانه‌شان دو برابر مي شود يعني از اين هم كه هست كمر شكن تر براي تامين مايحتاج ضروري‌شان به مشكل مي‌خورند و فلج شدن اقتصاد باعث تعطيلي كارگاه‌ها و كارخانه‌هاي كوچكي مي‌شود كه نيمي از كارگران ما در آنجا مشغول به كار هستند و بي‌كاري خوب دهاني از همه صاف مي‌كند (و اصلا بهتر است به مسائل فرهنگي كشور و چند ميليون دانشجويي كه روي هوا هستند هيچ اشاره‌اي نكنم كه از ابتدا معلوم بود چه سرنوشتي در انتظار آن است.) در يك كلام رياضت خواهند كشيد و چوب در آستين و جاهاي ديگرشان فرو خواهد رفت. خب اين وضعيت ما را به جايي مي‌رساند كه در زمان جنگ هشت ساله داشتيم با اين تفاوت كه اين بار از دماغ احدي خون نمي‌ريزد ولي چنان عرصه تنگ مي‌شود كه به خون هم تشنه مي‌شويم. خدا به همه ما شكيبايي و صبوري و شعور عنايت فرمايد تا اگر باز فرصتي دست داد بتوانيم از آن استفاده كنيم. منظورم البته انتخابات آزاد بود همان انتخاباتي كه عده‌اي با بي‌اهميت جلوه دادن آن چنان تخم دوزرده اي (دكتر!) از خود در كردند كه اين فلاكت حال و روز ما شده است. من نمي‌گويم يك دولت يا مجلس ميانه رو مي‌تواند كل مشكلات هزاران ساله ايران را تغيير دهد و جامعه مدني و ايده‌آل‌ها يا بهتر است بگوييم آرزوهاي ابدي ما را تحقق ببخشد چرا كه خانه از پايبست ويران است (از خود ما تا آن بالاي بالا) اما در اين وضعيت آشفته راه انداختن يك جريان مخالف تندرو‌هاي اصولگرا در درون نظام مي‌تواند كمي لااقل كمي از فشار‌هاي خارجي و رنج و دردي كه بر مردم كشورم مي‌رود بكاهد تا مردم كمي نفسي تازه كنند و ثباتي بيابند تا بعد تا آينده‌اي كه همه چيز آن بستگي دارد به قيمت نفت، جنگ عراق، موضع چين در قبال ايران، دولت آينده آمريكا.... و در آخر يعني درست در آخر همه اينها بستگي به مردم عزيز كشورم دارد كه فعلا دنبال كارت سوخت المثني مي‌دوند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 3:19  توسط روهام  | 

خداي جان! صداي من را مي‌شنود و مي‌داند كه چقدر آدم كم طاقتي هستم به خاطر همين هميشه هر وقت چيزي از او خواسته‌ام بي‌دريغ نصيبم كرده است... باران

 

 امروز عصر بعد از آن مشاجره بي نتيجه و اعصاب خوردكن كه اگر روزه نبودم و جلوي چاك دهانم را نمي‌گرفتم حتما به دعوا و بكوب بكوب ختم مي‌شد بغض آلود و ديوانه نشستم توي تاكسي و خودم را رساندم به اتاقم . از توي آرشيو موسيقي چند تا از بهترين‌هاي بتهوون را انتخاب كردم و صداي ضبط را تا ته بلند كردم و گوشه پنجره را باز كردم و همينطور كه خنكي باران راهش را توي مغزم باز مي‌كرد و موسيقي و ضرب سرپنجه‌‌هاي باران روي شيشه توي گوشم پيچ و تابي ماورايي مي‌خورد چنان تسكين يافتم و آرام شدم و چنان سرحال كه بي‌خيال همه همه اين روز گند شدم.

 

ديشب چهل صفحه از شب پيشگويي را خواندم و بدون شك جذبش شدم. رمان ماجراي نويسنده‌اي ست كه دارد داستانش را تعريف مي‌كند و همه فكر‌ها و ايده‌هاي ذهني‌اش را بلند بلند مي‌نويسد و خواننده با اثري داستان در داستان مواجه است. اول داستان زندگي يك نويسنده و دوم ماجراي شكل گرفتن داستاني بلند در ذهن نويسنده داستان اول و (سوم) در مرحله بعد با يك داستان كامل و چهارمين داستان در مواقع مربوط به يك رمان مي‌شود كه يكي از شخصيت‌هاي رمان درحال بازخواني آن است در واقع چهار داستان كه با مهارت هر چه تمام‌تر در كنار هم به موازات هم ادامه مي‌يابد.

 

در رمان ساعت‌‌ها اثر كانينگهام (اگر خوانده باشيد) نيز با چنين ساختاري روبرو هستيم با اين تفاوت كه در ساعت ها هر سه داستان به صورت اپيزوديك و فصل بندي به موازات هم پيش مي‌رفت اما در اينجا رمان يكسره و بدون وقفه پيش مي‌رود و مخاطب بايد خود با دقت بين اين چهار داستان فاصله گذاري كند. به هر حال دنياي ادبيات فعلا روي شاخ نويسنده‌هاي پس مدرن مي‌چرخد و خواننده‌ محترم بايد راحت طلبي را كنار بگذارد و تخمه و پفك و پفيلايش را موقع خواندن رمان كنار بگذارد تا بتواند بفهمد قضيه از چه قرار است.

 

الان براي تنوع و تغيير ذائقه موتزارت گوش مي‌كنم و توي دود سيگار كه دور انگشت‌هاي باريكم پيچ و تاب مي‌خورد خودم را خفه مي‌كنم باشد كه رستگار شوم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 19:34  توسط روهام  | 

از اول از همان وقتي كه رمان را دستم گرفتم مي‌خواستم نرم نرمك طوري كه كلمات در من ته نشين شود پيش بروم. اينقدر از ديدنش روي پيش خوان كتاب فروشي ذوق زده شدم كه بي‌خيال رسيدن ترجمه مهدي غبرايي شدم. البته اين ترجمه اشكالاتي داشت ولي چندان توي ذوق نمي‌زد و اصولا نبايد انتشارت كاروان (موسسه نشر و ترويج آثار فله‌اي پائولوكوئيلو!!) را دست كم گرفت. سه هفته طول كشيد تا اين ششصد و هفتاد صفحه به آخر برسد و امروز درست چند دقيقه بعد از اينكه نظرم را درباره مهريه به سين گفتم و او بهت زده در سكوت فرو رفت تمام شد.

كتاب (كافكا در ساحل/هاروكي موراكامي) را با احترام و ستايش بستم. جلد رويش را با وسواس كشيدم. نوار رف را به صفحه اول برگرداندم و همين‌طور كه مغموم و سنگين به سرنوشت كافكا تامورا فكر مي كردم آن را كنار بهترين كتاب‌هايم بين مجموعه داستان‌هاي كوتاه‌ كافكا و هزار توي بورخس قرار دادم. مطمئن شدم كه خوب سرجايش محكم شده مثل يك آجر يا خشت در يك رديف كنار بقيه خشت‌ها . اين شايد بهترين رمان پس مدرني بود كه خواندم.

آقاي زارع مي‌گفت به خاطر معرفي موراكامي تا آخر عمر مديونتم روهام! خوشحالم و هم غمگين. هميشه وقتي رماني را تمام مي‌كنم همين طور قوزي و سنگين دردي را در قفسه سينه‌ام حس مي‌كنم.

دو تا كتاب جديد (ستون پنجم/ تابستان خطرناك) كه قبلا ترجمه نشده بود از همينگوي كشف كردم كه اگر سرحوصله بيايم شايد خواندن اين‌ها را شروع كنم. گو اينكه همينگوي هميشه ساده و روان و ژورناليستي داستانش را تعريف مي‌كند و با همين سادگي‌ست كه اثري ژرف و عميق بر خواننده‌اش مي‌گذارد. باورم نمي‌شود كه هنوز هم وداع با اسلحه و آن قدم زدن شبانه در مه و تاريكي با كاترين برايم چنان حس عميقي را ايجاد كرده كه نمي‌توانم هيچ وقت از آن رها شوم.

من از پل آستر فقط يك داستان كوتاه خوانده‌ام و اينقدر درباره اين نويسنده شنيده‌ام و خوانده‌ام كه وسوسه خواندن يكي از رمان‌هايش شب و روزم را به فنا داده است. از امشب مي‌خواهم شب پيشگويي او را شروع به خواندن كنم. انتشارات افق را دوست دارم به خاطر طرح روي جلد عجيب و غريب كتاب‌هاش و به خاطر چاپ رمان خانه خودمان و خيلي چيزهاي ديگر.

 

دلم گرفت... اين پاييز لعنتي چرا باران ندارد!؟

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 23:9  توسط روهام  | 

من آبستن شدم، كودك من اگر زنده اگر مرده نمی‌دانم، من از حجمي سيال، از دردي جانكاه لبريز گشته‌ام، من از من پر شدم، او در زهدان من آرميده آرام. روزهايي كه به مرگ مي‌انديشم و به انتظارش مي‌نشينم، قلب اوست كه به رگ‌هاي من خون تراوش مي‌كند، شيره جان او به اركان وجودم سرازير مي‌شود، روح پرواز او در من حلول می‌کند، مشت‌هاي او بر من مي‌كوبد، بيدارم می‌کند، رونده و سركش لگد به مرگ من مي‌زند، لقمه در دهان من مي‌گذارد گرم، لالايي شبانه مي‌خواند به شب‌هاي بلند، بزرگ مي‌شود، كامل مي‌شود، به لانه تنگ و تاريكش به زندگي تحميل مي‌شود، او مي‌آيد، شوق زيستن، شور رفتن، ماندن. كودك من اگر زنده اگر مرده بر من سوار و استوار مي‌كشاندم به سوي آن سوهاي نديده، به سرزمين‌هاي دور به ناشناخته‌هاي ناشناخته، كودك وجود من امروز روي تاب شادي را جيغ مي‌‌كشيد و با هر تابي كه مي‌خورد و بالاتر مي‌پريد آرزو مي‌كرد تاب بعدي را تا آسمان بالا رود. شب است باز انگار و من دلم هنوز در خيابان‌هاي شهر به سرگرداني و پرسه‌زني مشغول و كودك من اما خسته از بازي شبانه چشم بر هم نهاده و فردا را چه رويازده، چه زيبا خواب مي‌بيند. دلم گواهي مي‌دهد كودكم خواهد مرد، مرده مي‌زايم او را، مرده مي‌بينم او را، جسم سردي را در آغوش خواهم كشيد، قلبي نخواهد داشت، نفسي، جنبشي، برق نگاهي نخواهد داشت، كودك من اگر زنده اگر مرده، بهار را خواهد ديد؟ من آبستنم به گوشه‌هاي حيات، به سهمي از زندگي، به دركي از زيبايي...

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 23:26  توسط روهام  | 

من تصميم خودم را گرفته بودم، مي‌خواستم به او خيانت كنم، يك خيانت آرام و بي‌سر و صدا، مي‌خواستم يك مرد ديگر را توي قلبم زنده كنم و همه عشقم را و همه وجودم را يك جا تقديمش كنم، همان كاري كه او مي‌كند، حتما حالا دارد به يك زن مو بور فكر مي‌كند، زني كه لابد از من بلندتر است و نيازي به كفش‌هاي پاشنه بلند هفت سانتي ندارد، زني كه حتما دور كمرش آنقدر هست كه بازوي او مثل يك مار تاب بردارد روي تنش، مطمئنم آن زن چشم‌هاي آبي دارد مثل همان بازيگري كه توي ماهواره فيلمش را تماشا مي‌كرديم و او با هيجان به او خيره نگاه مي‌كرد، آن زنك حتما صورتي مهتابي و بيني نوك بالايي دارد با يك آرايش ملايم و خنده‌هاي شاد و بي‌خيال و اندامي كه از هر عضله‌اش تناسب مي‌بارد. حالا كه قرار است خيانت كنم دلم مي‌خواهد با كسي باشم كه از هر نظر كامل باشد، برايم ابدي باشد، دست‌نيافتي و رويايي باشد، مي‌گردم دنبال مردي كه دوستم داشته باشد، به پسر عمويم فكر مي‌كنم كه هميشه تا آخرين لحظه عاشقم بود اما به خاطر اين بي‌لياقت حاضر نشدم به او جواب بله بگويم و همه خانواده را عليه خودم كردم و پسرعمو هم ديگر نماند و رفت، رفت جايي كه من را كنار مرد ديگري نبيند، به پسر‌هاي شرور محله قديمي‌مان فكر مي‌كنم، يه كارمند‌هاي بانك، به ستاره‌هاي سينما به محمدرضا گلزار به بهرام رادان… اما آن مرد نبايد خيلي جوان و بچه‌سال مي‌شد، من سي و پنج ساله‌ بودم پس آن فاسق بايد مردي چهل ساله مي‌شد، باز هم بيشتر جستجو مي‌كنم، آه پيدا كرده بودم، او خوش سيما و قد بلند بود، با هيكلي ورزيده و صورتي خشن، من انتخاب كرده بودم البته اوايل زبان همديگر را نمي‌فهميديم اما من چند كلمه‌اي انگليسي بلد بودم و مثلا  I love you!را كاملا متوجه مي‌شدم!‌ او عشق من تام كروز بود كه دو سال پيش از همسرش نيكول كيدمن جدا شده بود، از روزي كه تصميم گرفتم به او خيانت كنم، تقريبا هر شب با تام بودم و كنار هم مي‌خوابيديم، روزها وقتي سر كار بود با هم تلفني صحبت مي‌كرديم، با هم به خريد مي‌رفتيم، عصرها پياده‌روي مي‌رفتيم، پنجشنبه‌ها تجريش مي‌رفتيم يا صبح‌هاي جمعه دربند، عشق من چهل ساله بود، تام كروز من پيشاني‌اش به خاطر ريزش مدام موهاش، بلند شده بود، حالا وقتي دست به سرش مي‌كشيدم ديگر خبري از آن موهاي بلند صاف سياه نبود كه توي فيلم ماموريت غير ممكن داشت، حالا يك هوا شكم آورده بود، دو تا از دندان‌هايش افتاده بود و گوشه يكي از دندان‌هاي جلويي هم شكسته بود و هر وقت مي‌خنديد ديده مي‌شد، تام كروز من هر سال يك بار از بن لباسي كه اداره به او مي‌داد براي خودش لباس مي‌خريد، او شلوار پارچه‌اي مي‌پوشيد با دو تا چين و هميشه يادش مي‌رود كمربندش را ببندد، تام كروز من همين شكلي‌ست، او يك پرايد دست دوم دارد كه عصرها در يك آژانس كار مي‌كند، هميشه روزنامه شرق مي‌خواند و سيگار وينستون لايت دود مي‌كند، من و تام كروز بچه‌دار نمي‌شويم، مشكل از من است اما تام كروز من را طلاق نداد و براي اينكه از حرف‌هاي مادر و خواهر و تمام زن‌هاي فاميل خلاص شود يك روز عصر دستش را دور كمرم تاب داد، پيشاني‌ام را بوسيد و گفت بايد برويم و ما رفتيم جايي كه ديگر كسي به جان او غر نزند، عشق من فردا كه از ماموريت برگردد حتما يك عروسك بزرگ برايم كادو مي‌آورد و ما شب را با هم مي‌خوابيم.   

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 16:12  توسط روهام  | 

 

نامه‌ات رسيد و اين هم جواب آن. بخوان و صلاح كارت هر چه هست همان كه هست!

 

... فقط مي‌خواهم بگذرد اين زمان‌هاي كش‌دار اين روزهاي بلند اين شب‌هاي بيدار فقط مي‌خواهم بگذرد. همه چيز خيلي خوب پيش مي‌رود، از بيرون كه نگاه كني من را مي‌بيني كه در مسيري رو به جلو رو به پيش‌رفت‌هاي دست‌يافتني پر شتاب گام برمي‌دارم اما اگر سينه‌ام را بشكافم تا نقبي به درون بزني باز هم خواهي گفت كه مشكلي نيست و .......


شايد اين‌ها همه توهمات يك ذهن كج سليقه باشد شايد همين است و بيش از اين نيست شايد جواني همين است شايد بيان من از زندگي ماورايي و بسيار بسيار جاه‌طلبانه است شايد... شايد...

مي‌داني از وقتي روانشناسي برايم جدي شده انسان‌ها برايم پوشالي و وراج‌ شده‌اند انسان‌هايي كه نمي‌توانند با ناكامي‌هايشان كنار بيايند نمي‌توانند سالم زندگي كنند انسان‌هايي كه افسردگي و رنج و ضعف براي‌شان يك ژست شده است انسان‌هايي كه شاد زيستن را نمي‌پسندند چون به خيالشان مرد از اولين درد آغاز مي‌شود بي‌آنكه بفهمند درد خود بايد به ظرف وجودشان سرازير شود نه اينكه ادعاي دردمندي را به صورت‌هاي سنگي‌شان آويزان كنند.

 

بله زندگي را ساده و آسان بايد گرفت. از هر آنچه بايد لذت برد. جايي خوانده بودم كساني كه مي‌گويند از چيزي لذت نمي‌برند و زندگي برايشان جذابيتي ندارد آدم‌هاي تنبل و ترسو هستند كه از خطر كردن مي‌ترسند و درستي اين حرف برايم اثبات شده، روانشناسي خودشناسي بزرگي براي من است، كشف نقص‌ها و ضعف‌ها و تمرين و ممارست براي رفع آنها يك بازي در بازي انگار بازيگر تئاتر هستم كه روي حركات بدن روي ميميك چهره روي بيان روي ايست‌ها و چرخش‌ها روي دم و بازدم‌ها تمركز مي‌كنم و خود را به ايده‌آل نزديك مي‌كنم، به اعتقاد من ما هر لحظه در حال نقش آفريني هستيم و اين خود و اين ناخودآگاه و اين اصالت و اين خويشتن خويش وجود خارجي ندارد و تنها در خلوت شايد اگر خودفريب نباشيم با آن روبرو شويم.

 

 حتما مي‌گويي اين جزء ذات انسان است پس عيبي بر آن نبايد گرفت. هر شكوه و گلايه‌اي كه سر مي‌دهم تو آن را ذات هر چيز مي‌داني مثل اينكه بگويم چرا اين بهار لعنتي اينقدر سبز و خرم است به قول تو خب هست مي‌خواهي بخواه نمي‌خواهي به درك... همين! واقعيتي كه هست را چرا نمي‌توان پذيرفت؟ به اين مي‌گويند بيماري رواني و انگار بيشتر آدم‌هاي غمناك روان‌پريش‌هاي مضحكي هستند كه... بماند. آلبرت اليس را اگر بشناسي همان روانشناس كه درمان عقلاني_هيجاني را بنيانگذاري كرد در جايي از كتاب زندگي عاقلانه به رمان‌نويس‌ها و سبك زندگي پر فراز و نشيب آنها تاخته و مردم را كه خواننده‌هاي رمان‌هاي اين نويسنده‌ها هستند از گزند و تاثير پذيري از آنها باز داشته است... چرا؟



يادت هست بر سر مجموعه آثار مندني پور چه مكث و گفتگويي داشتيم... حرف‌هاي من را يادت هست؟ يا شاملو؟ يا فروغ؟ يا گلشيري؟ وولف؟ ديكنز؟...

 

مي‌خواهم بگويم ما آغشته به دردي هستيم كه مال ما نيست.......

 

هميشه همين‌طور بوده تراژدي، درد، اندوه، مرگ و تمام سياه بختي‌ها اصيل‌تر و ماندگارتر و پايدارتر بوده‌اند. من نمي‌توانم در برابر آنچه كه هست مقاومتي داشته باشم نه من نه هيچ شوخ خوش خيالي مثل من... اما باور كني يا نه موجوداتي مثل وودي آلن و چارلي چاپلين جذاب‌تر مردمي‌تر باورپذير‌تر انساني‌تر و كامل‌تر از.... هستند.

 

چيزي به من ثابت شده هر چه بغض‌آلود تر باشم به نظر كامل تر بزرگتر داناتر و بهترم و هر چه مست‌تر و سبك‌تر باشم به نظر بي‌ارزش تر نادان‌تر حقيرتر و بدترم... ولي من با كمال ميل تن به اين حقارت مي‌دهم همان‌طور كه وودي آلن را مي‌پرستم همان طور كه چاپلين همانطور كه.... 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 20:53  توسط روهام  | 

صدايي از دور به گوش مي‌رسد. كلاغ‌هاي سياه نوك طلايي منقارشان را در تنم فرو كرده‌اند و بالا مي‌روم. تاريكي عميق و بسيط مي‌شود. خطي باريك و بي‌انتها. رودخانه‌اي ته دره‌اي. صداي پر خروش رود دور و دورتر مي‌شود. سردم است. صدايي از دور مي‌آيد كلاغ‌ها غار غار مي‌كنند. از توي گلويشان صداي زنگ مي‌شنوم.  منقارهاشان باز و بسته مي‌شود. دارم سقوط مي‌كنم صداي رود وحشي صداي زنگ مي‌دهد. سقوط مي‌كنم و وزنه‌اي سنگين در دلم مي‌افتد و خالي مي‌شوم. رها مي شوم. پايين مي‌روم. صداي زنگ صداي زنگ. رودخانه بزرگ مي‌شود. دريا مي‌شود. كلاغ‌ها زنگ مي‌زنند. دريا دهانش را باز  و زبانسفيدش را دراز مي‌كند. دهانش بوي لجن مي‌دهد. دهانش صداي زنگ مي‌دهد. داد مي‌زنم. دهانم صداي زنگ مي‌دهد. فشار نيروي در ستون فقراتم جمع مي‌شود. از جا مي‌پرم. فقط كابوس بود. تلفن زنگ مي‌زند. از جايي كه معلوم نيست كجاست زنگ مي‌زند. زنگ مي‌زند. وسط سينه‌ام قلبم سنگيني مي‌كند. تلفن نيست... صدا بوي رخت چرك‌‌ مي‌دهد. رخت چرك‌ها را پس مي‌زنم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 20:29  توسط روهام  | 

 

من دچار يك بيماري مرموز هستم به نام بي‌خوابي. بي‌خوابي من البته خيلي حاد نيست لااقل مطلق نيست. من مي‌توانم با روزي دو يا سه ساعت خواب بقيه شبانه روز را به زندگي عادي مشغول باشم يعني حدود بيست ساعت وقت مفيد. از آنجايي كه هر روز صبح ساعت هفت بايد سركار باشم و از آنجايي لحظات دم صبح را خيلي دوست مي‌دارم پس قاعدتا آن وقت‌ها بيدارم. اما گاهي هم از زور خستگي نمي‌توانم بخوابم كه اين قسمت ماجرا خيلي زجرآور است. اين وقت‌ها ماجان هيكل له و لورده‌ام را مشت مال و ماساژ مي‌دهد و در همان حال خوابم مي‌برد. عادت ندارم توي رختخواب دراز بكشم تا بخوابم فقط وقتي سر روي زمين مي‌گذارم كه وسط تماشاي فيلم يا خواندن كتاب يا پاي كامپيوتر خوابم ببرد. من روي زمين سفت و يك لاقبا با يك پتو مي‌خوابم. خيلي وقت‌ها هم پيش مي‌آيد كه سه روز پشت هم اصلا نخوابم. صبح‌هاي جمعه را بي‌اندازه دوست دارم و هيچ وقت نمي‌شود كه جمعه را تا لنگ ظهر بخوابم. خواب من بسيار سبك و به يك عطسه بند است. البته اين وسط يك تبصره الحاقي وجود دارد : يك روز در هفته كه اصلا معلوم نمي‌كند چندشنبه پيش مي‌آيد مثل خرس مي‌خوابم و اين خواب كه معمولا بين ده تا دوازده ساعت مي‌باشد باعث مي‌شود تا يك هفته ديگر بتوانم با بي‌خوابي سر كنم.

 

و اين بود رفتارشناسي روهام در مقوله خواب.

 

هيچ وقت دلتان مي‌خواست جاي شخصيت‌ فيلم‌ها باشيد البته دلتان مي‌خواست اصلا مگر كسي هست كه فيلم ببيند و خودش را جاي پرسوناژها قرار ندهد و با آنها احساس همذات پنداري نكند. خب در پست آينده چند تا از اين شخصيت‌ها و فيلم ها و تاثيري را كه من نهاد را خواهم نوشت.

 

نه غلط كردم! همين الان يكي از آن‌ها را لو مي‌دهم اگر فيلم باز بوده باشيد حتما سينماي موج نو فرانسه را به عنوان يك حركت هنري - روشنفكري و مدرن مي‌شناسيد. اين جريان از نويسندگان مجله سينماي كايه‌دو سينما آغاز شد. معروف‌ترين كارگردان‌هاي اين جريان هم فرانسوا تروفر، ژان لوك گدار، ژان ويگو و آلن رنه بودند كه البته به جز گدار بقيه به سينماي تجاري راه پيدا كردند و موج نو فرانسه هم پس حدود ده سال تدريجا محو شد در ميان اين كارگردان‌ها فقط گدار بود كه بر اين موج وفادار ماند و فيلم‌هاي خود را ساخت و همچنان هم مي‌سازد.

خب با اين مقدمه بايد به عرضتان برسانم من عاشق فيلم «از نفس افتاده» گدار هستم. من عاشق ميشل هستم با آن چشم‌هاي مات و بي هدف با آن لب‌هاي گوشتي كه وقتي سيگار را گوشه لبش مي‌گذارد عين لب شتر مي‌شود. عاشق عشقش هستم كه همين طور بي‌مهابا توي خيابان پيدا مي‌كند. عاشق حماقت‌هاي ميشل هستم اين آدم دست پاچلفتي كه دست به هر عملي مي‌زند تا مهم به نظر بيايد. وقتي در انتهاي فيلم معشوقش به او خيانت كرد و پليس او را با تير زد و ميشل افتان و خيزان و با تيري در پهلو دويد و فرار ‌كرد تا اينكه نقش زمين شد عين خر برايش گريستم.

البته لازم به توضيح است كه اين فيلم شاخص‌ترين و مشهورترين فيلم موج نو مي باشد كه امروز ديگر به يك فيلم كلاسيك و دانشگاهي تبديل شده. گدار اين فيلم را در اوج ياس و نااميدي و بي‌پولي ساخت و بعد از پايان ساخت فيلم وقتي اميدي به عاقبت اين فيلم نداشت گفته بود اين فيلم را فقط و فقط براي خودم ساختم و مهم نيست كسي اين فيلم را ببيند يا فراموش شود. اما سرنوشت گدار با اين فيلم عوض مي‌شود فيلم در فرانسه به فروشي استثنايي مي‌رسد و گدار به شهرتي جهاني مي‌رسد.

 

 و اين بود افاضات روهام در باب سينماتوگراف.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 20:24  توسط روهام  | 

مهشاد همساده و دوست عزيز وبلاگي نويسنده « از دريچه ماه » به بازي دعوتم كردند. همان بازي بهترين پست كه انصافا كار بسيار سخت و طاقت فرسايي مي باشد چرا كه من با اين قلم روان و فك آهني كه دارم بيشتر از هزار يادداشت وبلاگي در طول اين چهار سال نوشته ام و انصافا از بين آنها چيزي پيدا كردن سخت مي‌باشد. لذا چند ماه پيش این مطلب پایین را پست كردم كه مطمئنم خيلي از شما آن را نخوانده‌ايد و حالا تقديمتان مي‌كنم :

 

وسط خيابان ايستاده بود و سر راننده‌اي هوار مي‌كشيد. از سر شماتت يا هر چه كه بود خلاصه راننده پا روي ترمز گذاشته بود ولي دير. سپر ماليده بود به پاي مردي ميان سال و سر و روي سفيد و خاکستری از موهاي در و هم برهم. دادش اين بود : «ما انقلاب كرديم ما شهيد داديم شما كجا بوديد....»

 

۱. بر منکرش لعنت خوب کردید زدید خواهر و مادر شاه خائن را ... 

 

۲. روحش شاد، راهش مستدام باد!

 

۳. کجا؟ مگر جایی هم داشتیم. همین جا. صبح، توی صف مرغها و تخم مرغ های کوپنی. تا ظهر اگر مدرسه باز بود و موشکی توی کار نبود سر کلاس. بعد از ظهر هم پلاس کوچه و دنبال توپ یا دنبال سربازهای تفنگ به دست عازم جبهه و آرزو به دل که کی ما هم سر از آنجا و بین آدم بزرگ ها در می آوریم یا توی ایستگاه صلواتی برای دو تا شربت و شیرینی تا غروب زه می زدیم و بعد هم توی مسجد دنبال هم می کردیم و داد و هوار تا یکی پیدا شود و ما را با تشر ساکت کند یا پرتمان کند توی حیاط و آنجا هم ور می رفتیم با بسیج پایگاه فلان که به ما سربند یا حسین بدهند. شب با علاقه منتظر پای گیرنده ها که خبر یک عملیاتی را راست یا دروغ با پیروزی رزمندگان اسلام با مارش نظامی و صدای آهنگران «شور حسین است چه ها می کند...» اعلام کند و اهل خانه با صدای بلند بگویند الهی آمین و محمد روزنامه کیهان ورق بزند که یک ساعت توی صف آن ایستاده بود. فکر می کنید می ترسیدیم. اصلا عین خیالمان هم نبود. شب ها لحظه شماری می کردیم کی آژیر خطر وضعیت قرمز را جار می زند. تازه همه شیشه ها را ضربدری چسب کاغذی زده بودیم تا خیالمان از بابت شکستن آنها هم راحت باشد. همین که چراغ ها را خاموش می کردیم. به دو از راه پله می رفتیم پشت بام و تماشا می کردیم. تیرهای قرمز و زرد و نارنجی گلوله های تیربار و ضدهوایی و اینها را که در یک ردیف و در امتداد هم توی دل شب فرو می نشست. اما دروغ چرا دو بار از صدای انفجار لرزیدم. یادم نرفته یک بار سر ظهر جمعه ناغافل موشک توی هوا ترکید و چنان صدایی داد و که من و مهناز بی اراده و اختیار دویدیم سمت هم و محکم همدیگر را بغل کردیم اینقدر محکم که نمی توانستیم نفس بکشیم. یک بار هم توی حیاط بودم و داشتم محمد را تماشا می کردیم که بومب! چه صدایی. چه عظمتی چقدر باشکوه چقدر بزرگ چقدر خوب! ولی فقط همین دوبار بود چون این صداها را هفته ای سه چهار بار یا بیشتر می شنیدم و عادی بود. خب گفتم که جایی نبودیم ما همین جا بودیم. بهشت زهرا هم زیاد می رفتیم توی محله ما زیاد شهید می شدند. نمی دانم واقعا چرا؟ شاید چون ما نزدیک پایگاه بودیم و تبلیغات بیشتر روی پسربچه های آنجا اثر می کرد... خب ما بودیم چه وقتی هواپیما بالای سرمان دیوار صوتی می شکست و بمب خالی می کرد چه بعدا که موشک می فرستاد روی سرمان مثل بعضی ها ول نکردیم برویم توی ده کوره های اطراف توی آغل و اینها زندگی کنیم.. یا راست کنیم توی جنگل های شمال.. خیالی نبود از مردن که نمی ترسیدیم. خلاصه که ما همین جا بودیم.. سردخانه هم زیاد سر می زدیم دنبال جنازه می گشتیم چون حتما خودتان که انقلاب کردید و شهید دادید می دانید که آخر جنگ یک دفعه آمار مفقودین زیاد شد. بالاخره جنگ هم تبعاتی دارد سی هزار نفر برای فقط سه کیلومتر خب قبول کنید که کم نیست اگر حساب کنید متوجه می شوید که هر یک نفر برای چند وجب از خاكمان زنده زنده مرد! خب بله ما آنجا نبوديم ولي شما كه بوديد حتما مي‌دانيد.

 

۴. باقي بقاي شما فقط از خيابان كه رد مي‌شويد اول سمت چپ و بعد سمت راست را ببينيد.. شما كه ديگر اينها را مي‌دانيد بالاخره شما انقلاب كرديد...

 

دعوت مي شود از همه دوستان، رفقا، آشنايان و همساده هاي وبلاگي كه اسم شريفشان همين گوشه لينك داده شده است و نامرده هر كي بازي رو خراب كنه!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 16:35  توسط روهام  | 

 

تنها نشسته‌ام

و حواسم نيست

كه دنيا با من است.

 

يك ماهي هست كه نوشتن را به امان خدا رها كرده‌ام همه نوشتنم محدود شده به جفنگ نويسي‌هاي وبلاگي و لطيفه سرايي‌هاي كامنتي. البته كتاب خواندن و فيلم ديدن بدك نيست ولي نمي‌تواند من را ارضا كند نوشتن برايم يعني درام نويسي يعني داستان بافتن و لا به لاي شخصيت‌هاي مصنوع ذهنم وول خوردن. تنها وقتي داستان مي‌نويسم احساس مي‌كنم عمر گرانمايه را بيهوده تلف نمي‌كنم. ديگر برايم مسجل شده كه نمي‌توانم فراموش كنم اين معشوق بي شكل و بي‌صفت را. هر چه بيشتر مي‌خوانم جري‌تر و گستاخ تر مي‌شوم براي چنگ زدن به كالبد سخت هوس آلود و اثيري‌اش.

 

اميرحسين به زودي برمي‌گردد و گروه فسقلي ما دوباره كارش را آغاز مي‌كند. حالا كه زهردانشگاه از بدنم دفع شده مي‌توانم با كمي وقت بيشتر و انگيزه بيشتر ذهنم را معطوف كنم به نوشتن. سيب سبز احتمالا به همين زودي‌ها تمام مي‌شود. داستان بلندي كه يك سال وقت و انرژي من را هدر داد. واقعا هدر داد و ديگر هيچ وقت داستاني صرفا درباره عشق حتي با سبك و سياق عجيب و غريبي كه من دنبالش بودم نمي‌نويسم. گروگان گمنام اولويت دارد برايم. گو اينكه نمي‌توانم چندان اميدي براي چاپ شدنش داشته باشم ولي خب به هر حال اين داستاني‌ست كه در وجودم هضم شده و مربوط به دوراني ست كه تاثيرگذارترين بخش زندگي همه ما نسل سومي‌هاست.

 

هر روز خورشيد از شرق طلوع مي‌كند

هر روز صبح ساعت هفت بيدار مي‌شوم

هر روز هشت ساعت كار مي‌كنم.

هر روز غروب خورشيد را مي‌بينم

و هر شب از نو متولد مي‌شوم

هر شب بيدار مي‌شوم

بيدار مي‌مانم

و تا صبح بالغ مي‌شوم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 20:48  توسط روهام  | 

  

نداي درون : وقتي ناراحتي و اعصابت اينه خب بايد هم دو روز هيچي نخوري و كنار سفره از حال بري بعد با قيف غذا تو حلقت بريزن بدبخت دراز خر!

- شما لازم نكرده حالا كاسه داغ تر از آش بشي. بي تربيت!

نداي درون : حالا باز شانس اوردي سين خبردار نشد والا الان خشتكتو رو سرت بادبان كرده بود.

- ببين ندا جان اينجا زن و بچه مردم عبور و مرور مي‌كنن. احتراما به استحضار مي‌رساند قشنگ صحبت کن همچي مي‌زنم زرتت درجا قمصور بشه ‌‌ها.

ندا... : وای مردم ا ترس! چاييدي. ما از اوناش نيسيم كه بخوريم داش روهام. به من مي‌گن خوره! همچي مي‌افتم به جونت كه پودر شي بري هوا. هه هه هه.

- آخه به تو هم مي‌گن نداي درون!؟ به تو هم مي‌گن مونس تنهايي؟ به تو هم مي‌گن...؟

ندا... : بس كه اعصاب معصاب واسه من نمي‌ذاري... مگه دكتره نگفت از اين شربت‌ها روزي دو تا قاشق بخوری يه كم جون بگيري چرا نمي‌خوري... كوفت بخوري!

- حالا دكتره يه چيزي گفت. مگه قراره هر كي هر چي مي‌گه من قبول كنم.

ندا... : پس چي... خودت جهنم منم به كشتن مي‌دي.

- آها پس بگو جناب عالي فكر خودتي... مي‌گم چرا تو اون دو روز خبري ازت نبود نگو رو به قبله درازت كرده بودن.. اي بميري تو كه من آرامش پيدا كنم.

ندا... : ببين روهي جونم. فعلا ناف ما چه بخواي چه نخواي بهم چسبده و از آنجايي كه من خيلي به تناسب اندام و سلامتي خودم اهميت مي‌دم و از آنجايي كه جسم سالم در بدن سالم است! فلهذا از اين پس تو جرات داري فقط غذا نخور.. عين ادم شش ساعت نخواب.. اون وقت من مي‌دونم و ماتحت تو!!
- بله!؟ تو رو خدا ببين گير چه قالتاق گردن كلفت بدنظري افتاديم ها.

ندا... : همينه كه هست.

- برو جان من برو بچه روتو كم كن. هيچ گنده تر از تو هم نتونسته از پس من بربياد حالا تو واسه ما شاخ شدي؟

ندا... : اصلا خجالت نمي‌كشي دو روزه به سين زنگ نزدي؟

- به تو چه آخه!؟ فضولي به مسائل خصوصي ما خودتو دخالت مي كني!؟

ندا... : نمي‌گي بچه دلش مي‌گيره؟

- ما پريشب حرف‌هامون رو زديم و به توافق رسيديم كه كمتر با هم حرف تلفني بزنيم؟

ندا... : چه حرفي مثلا؟

- مرده بودي اون موقع مي‌خواستي گوش كني تو كه خوب بلدي گوش واستي!

ندا... : نخيرم خواب بودم. شما دو تا تازه ساعت دوازده شب يادتون مي‌افته به هم تلفن كنيد.

- خب چيه مگه؟

ندا... : حالا طفره نرو بگو بينم چي گفتين كه به توافق رسيدين؟

-  من خوابم مياد.

ندا... : بي‌خود كردي بگو بينم!

- برو بابا من رفتم بخوابم.

ندا... : حالا ببين من اگه گذاشتم بخوابي...

 

(000000 روهام در اثر چند شب بي‌خوابي در جا خوابيد و نداي درون در جا تركيد 0000000 )

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 22:40  توسط روهام  | 

آيا كفگير به ته دل خورده است؟ آيا من را چه مي‌شود؟ آيا من در اثر اصابت يك چيز هسته اي درجا تركيده‌ام؟ آيا كارم ساخته و پرداخته شده است؟

نداي درون: روهام تو مي‌توني تو مي‌توني تو مي‌توني!

به روح اجدادم سوگند! (اينو همين الان از ساسوشا ياد گرفتم!) از نوشتن چند تا كلمه خيلي ساده هم عاجز و ناتوانم.. چي كنم!؟ چي كار كنم!؟

آيا موشك اسكات قورت داده ام؟ آيا كلمات در من مرده اند و من الان مرده شويم؟ ها؟

نداي درون : تمركز كن روهام. فكر كن پسر تو مي‌توني تو مي‌توني... (از چي بنويسم آخه لامصب)

بايد فكر كنم بايد صد تا گوسفند سفيد بشمارم بايد به يك نقطه ثابت زل بزنم.

.

.

يك دانه گوسفند

دو دانه گوسفند

سه دانه گوسفند

چهار دانه گوسفند

پنج دانه گوسفند

شش دانه گوسفند

 

بابا اينقدر تكون نخوريد آخه قاطي كردم.

از دوباره

.

.

.

يك دانه گوسفند

دو دانه گوسفند

.

.

.

.

اه اصلا وللش

.

... دلم براي كافه نشيني تنگ شده از وقتي امير حسين نيست و جمع ما متلاشي شده بي حوصله و بدعنق شدم. به هر حال اين مرد چاق دوست داشتني به شدت يار غار ما بود و هست. قبلا هفته‌اي سه بار دور هم جمع مي شديم و توي سر و كله هم مي‌زديم و انرژي مثبت به هم فرو مي‌كرديم و به هر جان كندني بود همديگر را به جلو هل مي‌داديم. نور به قبرش ببارد ولي حالا... هي هي هي (روهام الان دارد زار مي‌زند!)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 22:7  توسط روهام  |