نامهاي كه ساعت چهار صبح مينويسم.
صادق هدايت جايي گفته بود اگر قرار است كسي خودكشي كند و ريق رحمت را به دست خودش بالا بكشد ديگر چه نيازي به نامه خداحافظي و چسنالهها و توضيح و توجيه و ماليدن در كون قضيه. خودت را بكش و خلاص. هر چه گفتي شنيدند و هر چه نگفتي چشمت كور دندت نرم ميگفتي. حالا اين حكايت ماست.
اول صميمانه تشكر ميكنم از همه رفقاي اينترنتي كه لينكشان اين گوشه درج شده و همه دوستاني كه ميآمدند و خزعبلات ما را ميخواندند و چيزكي نصيب و نثار ما ميكردند يا به مهر يا به كين.
دوم قرار نبود كه اينقدر وقت و انرژي از ما هدر رود، قرار نبود هر روزمان توي اين دنياي مجازي به بطالت تلف شود، قرار نبود اينقدر بي محابا شويم، قرار نبود اين صفحات جاي چيزهاي مهمتر و اصلي زندگيمان را بگيرد، قرار نبود صبح را با اينترنت آغاز كنيم و شب را با آن تمام كنيم، قرار نبود....
سوم روزنگاري البته بسيار جذاب و حشر و نشر با همسادههاي وبلاگي بسيار خوشايند و به كام بوده و هست اما هميشگي و پايدار نخواهد ماند. هميشه هر تداومي مرگي دارد هر حركتي، سكوني دارد و هر ماندني، رفتي دارد. خب اين هم نقطهاي كه نويسنده با شوق بر سطر آخر داستانش ميكوبد.
تمام شد.
پايان
كفري و ناراحت اين جملههاي رديف و پشت هم افتاده بود توي سرم و با خودم تكرارش مي كردم : اگر قرار است بميرم بگذاريد بميرم/اگر قرار است بگريم بگذاريد بگريم/ اگر قرار است بخندم بگذاريد بخندم/ اگر قرار است بپوسم بگذاريد بپوسم/ اگر قرار است…
منظورم اين بود كه گاهي آدمها نياز دارن كه يكي بهشون توجه نشون بده و حاضرن اين توجه رو به جون و دل بپذيرن. منظورم اينه كه گاهي ادم دلش مي خواد فقط چسناله كنه و نق و نوق كنه و شنيده بشه و دلش نمي خواد دور بريهاش بهش بگن : غرغرو . دلش مي خواد بيان بشينن حرفش رو گوش كنن. يه موقع من فقط مي خوام عر بزنم و بعد از اون همه چي تموم مي شه ولي وقتي دارم ناله مي كنم توي سرم نزنيد. وقتي حال ندارم بيحوصلهم نكنيد. وقتي دلم مي خواد حرف بزنم اگه گوش نميكنيد اقلا جلوي حرف زدن منو نگيريد. به نور قبر امير قسم همين كه خودم رو خالي كنم آدم مي شم خوب ميشم.. بذاريد اگه قراره چسناله كنم، واسه خودم چسناله كنم نيام هي نيشم رو باز كنم و هي مزه بپرونم… وقتي نميخوام اوني باشم كه مي تونم يا بايد باشم.. خب يعني نمي خوام ديگه!
با خودم تكرارش مي كنم : اگر قرار است بميرم بگذاريد بميرم/اگر قرار است بگريم بگذاريد بگريم/ اگر قرار است بخندم بگذاريد بخندم/ اگر قرار است بپوسم بگذاريد بپوسم/ اگر قرار است…
خيس از باران، پشت موتورسيكلت ميلرزيدم. سوز هوا دستهايم را خشك كرده بود انگشتهام نميتوانست ترمز را به موقع بكشد. كج و كوله پس و پيش ميرفتم. بالاخره چك شركت با آن همه سگ دو زدن برگشت خورده بود. هنوز نيشخند كارمند بانك جلوي چشمم بود سرش به كارش گرم بود. گفت : «ميذاشتي فردا ميومدي. كلر رفت.» رفت؟ كجا رفت؟ كي رفت؟ وزنهاي ته دلم افتاد پايين. زانوهام سست شد. نشستم روي صندلي و بياختيار ناخنهاي سياه جرم گرفتهام را جويدم. چطور برميگشتم شركت؟ ميدانستم رئيس چه فحشهايي را نصيبم ميكرد. شايد اخراجم ميكرد. توضيح دادن من چه فايدهاي داشت. براي شركت چه اهميتي داشت كه خيابانهاي تهران شده پاركينگ ماشين، اصلا به حال آنها چه فرقي ميكرد كه چقدر ميانبر زدم چقدر توي پيادهروها گاز دادم چقدر توي خط ويژه جانم را كف دست گرفتم و جلوي اتوبوسها ويراژ دادم، چقدر توي بازار دنبال حجرهدارها براي چك و پول دويدم، چقدر توي نوبت بانك انتظار كشيدم، چقدر از حرص و جوش سيگار دود كردم، چند بار از دست پليس فرار كردم فقط براي اينكه خودم را برسانم به آن بانك لعنتي. آنها كه جان كندن من را نديدند. نديدند زير باران سگ لرز شدم. نشستند توي اتاقهاي گرم و تر و تميز شركت و با تلفن و فكس و كامپيوترهاشان ور ميروند و تجارت ميكنند. دم به ساعت ليوانهاشان از چاي داغ پر و خالي ميشود؛ سر ساعت نهارشان را ميخورند، سر ساعت بند و بساطشان را جمع ميكنند و باي باي كنان از در شركت ميزنند بيرون ولي من تازه بايد بستههاي پستي را ببرم فرودگاه ببرم ترمينال كه بفرستم براي بچههاي ترخيصكار و از آنها هم فحش بخورم كه چرا دير؟ چقدر دير؟ و هميشه انگار دير است هميشه انگار هيچ وقت هيچ كاري سرانجام ندارد. موتور را خاموش كردم و از پلهها بالا رفتم. سوار آسانسور شدم تازه متوجه بوي دودي شدم كه از اگزوز موتور سرايت كرده بود توي لباسهام. بوي گند دود، احتراق ناقص موتور. همراه من دو نفر ديگر هم سوار شدند و در آسانسور بسته شد. توي آينه نگاه كردم موهاي سرم خيس و چرب و درهم و برهم روي سرم خوابيده بود. زني كه كنارم ايستاده بود اخمي توي صورتش نشست و دستش را جلوي دهان و دماغش گرفت خودش را به در چسباند. كف آسانسور از آب سياهي كه از من ميچكيد به گند كشيده ميشد ولي مهم نبود گوش سپرده بودم به موسيقي نرم و دلچسب نازنين مريم كه از بلندگوي داخل آسانسور پخش ميشد. در زدم. آذر منشي شركت دختر زيبايي كه هميشه با صداي تق تق كفشش عشق بازي ميكردم در را باز كرد. گوشي تلفن توي دستش بود با چشمهاي سبز سردش نگاهي به من كرد و تق تق كنان برگشت سمت ميزش و به حرف زدن مشغول شد. گفتم سلام! دستش را روي گوشي گذاشت و گفت : «برو بالا پيش هوشنگ.» از كنار در اتاق رئيس رد شدم. ساكت بود. همه جا ساكت بود. انگار خبر به گوششان رسيده بود. برگشتم و دوباره به منشي نگاه كردم. روي ميز خم شده بود و ريز ريز ميخنديد. هوشنگ توي پاگرد ايستاده بود داشت با موبايل حرف ميزد ولي انگار داشت بريده بريده مثل ديوانههاي دارالمجانين با خودش حرف ميزد. يك چيز قلمبهاي توي گوشش بود و چشمهايش مستقيم به جايي كه معلوم نبود كجاست خيره مانده بود. من را كه ديد اشاره كرد تا بروم توي اتاقش. اتاقش گرم بود، بوي قهوه و سيگار ميداد، گوشه ميزش پوست پسته ريخته بود و پر بود از پروندههايي كه داشت برايشان فاكتور مينوشت. ايستاده بودم ولي دلم ميخواست توي يكي از آن راحتيهاي نرم و اغواگر فرو بروم و كمي فقط كمي خستگي در كنم. كمرم درد ميكرد از بس پشت تلق موتور قوز كرده بودم تا باد و باران توي صورتم نخورد. هيكلم را انگار از توي لجن بيرون كشيده بودند. روي هر چيزي كه مينشستم حتما آن را به گند ميكشيدم. هوشنگ وارد اتاق شد. پشت ميزش نشست و سيگاري روشن كرد. بيرمق و نجوا كنان گفتم : «شوهنگ خان چك برگشت شد.» پوزخندي زد و گفت : «زر نزن! چك حاج آقا هيچ وقت برگشت نميشه. نهار كه خوردي؟» گفتم نه. پاهايش را روي ميز انداخت و گفت : «يه پولي دادم به كارمنده چك رو بلا اقدام عودت داد. پول رو كه ريختي به حساب؟ ها؟ خيله خب واي نستا اينجا رو به گند بكشي برو نهار بخور... آها بيا اين آدرس رو بگير» كاغذ سفيد تا شدهاي را از توي جيب پيراهنش در آورد و گذاشت روي ميز «برو خونه حاج آقا. خانومش باهات كار داره. اون جوري نگام نكن. نميدونم چي كار داره» كاغذ را برداشتم و بياختيار بغض راه گلويم را بست. نميدانم خوشحال بودم يا ناراحت فقط ميدانم خيلي خسته بودم. برگشتم تا بروم داد زد : «اسي يك ديقه وايستا» جلو آمد و دستم را گرفت و يك مشت پسته ريخت توي جيب كاپشنم و دوباره برگشت پشت ميزش. ديدم دارد دستش را با دستمال كاغذي تميز ميكند. رفتم توي توالت و نشستم روي فرنگي. پاهايم را دراز كردم و سرم را به ديوار تكيه دادم و همه چيز جلوي چشمهام سياهي رفت. انگار از تمام بدنم وزنه آويزان شده بود. احساس ميكردم همين حالا سوراخ فرنگي من را ميبلعد و فرو ميدهد. چشمهايم را بسته بودم و فكر ميكردم كي از اين كار خلاص ميشوم اصلا كي خلاص ميشوم. امروز گذشت فردا كه هست روزهاي بعد كه هست. صداي تق تق منشي را از راه پلهها شنيدم. صدا بلندتر و نزديكتر شد. پشت در توالت مكث كرد. سايهاش را از زير در ميديدم. دستگيره در پايين آمد ولي در باز نشد. تق تق كنان دور شد. حالا بايد با اين سر و وضع ميرفتم پيش زن رئيس شركت. خجالت ميكشيدم. كاش ميشد لباسم را عوض كنم و اقلا سر و وضع مرتبي داشته باشم. هيچ وقت زن رئيس را نديده بودم. دوباره سايهاي زير در ظاهر شد و صداي تقه در بلند شد. «اسي؟ اسي؟ اون تويي؟» صداي زري بود آشپز و خدمتكار شركت. از جا پريدم. شير دستشويي را باز كردم و دست و صورتم را با آب و صابون شستم و موهايم را شانه كردم. با حوله صورتم را خشك كردم. متوجه شدم حوله سفيد مخملي چرك و سياه شده. حوله را برداشتم و زدم بيرون. توي راهرو دوتايي كنار هم ايستاده بودند. آذر تقتق كنان جلو آمد و از كنارم رد شد. صورتش رنگ پريده بود. خجالت زده و سر به زير نگاهم به حوله بود. رفتم جلو و گفتم «زري خانوم ببخشيد اينو سياه كردم» حوله را از دستم قاپيد و با يك خنده پهن روي صورتش گفت «فداي سرت. نهار خوردي؟» گفتم «حواسم نبود ببخشيد» اين بار خنديد و گفت «بيا نهارت رو بدم امروز ميخوام زود برم» همين طور ايستاده بودم. آستينم را گرفت و كشيد « بيا ديگه»
ايستاده بودم كنار ميز و صندلي و مردد كه روي صندلي بنشينم يا نه. زري كفگير به دست توي آشپزخانه چرخ ميزد.از توي قابلمه بزرگي كه روي اجاق بود برنج كشيد و بعد خورشت قيمه. حرصي گفت «بشين ديگه بچه» نشستم و آرام و بياشتها چند لقمهاي خوردم. غذاش عطر و طعم نذريهاي محرم و صفر را داشت. صندلي را كنار كشيد و روبرويم نشست. حوله دستش بود و با پشت دست نرمي آن را مث ميكرد. «ماست نداريم، سبزي ميخوري؟» بلند شد و از توي يخچال يك سبد سبزي گذاشت روي ميز. تازه بود. تربچه برداشتم. دستش را زير چانهاش زده بود و بيخيال و بيشرم تماشايم ميكرد. سرم را بلند كردم. شال سرش را كمي باز كرده بود. «خيلي قشنگ غذا ميخوري اگه بدوني اينها (با چشمهاش به بيرون در اشاره كرد) چه جوري روي ميز پهن ميشن، عينهو گاو.» بعد انگار كه بخواهد راز سر به مهري را به گوشم برساند سرش را جاو آورد و آرام گفت «يه وقتهايي باور كن اسي راس ميگم ميترسم از سر ميز بلند شن بيان منم بخورن» خنديد و سرش را انداخت پايين. توي دلم گفتم عجب خوردني هم هستي! عطر ادكلن شيريني كه زده بود با بوي گند عرق تنش ميخورد توي دماغم. خودم را عقب كشيدم و تكيه دادم. بياختيار نگاهم رفت روي چين گردنش و سريد پايينتر. پوستش دو رنگ بود، از گلو به بالا به ضرب زور پودري كه ماليده بود سفيد و استخواني و از گردن به پايين سبزه و گندمي.
قسمتي از يك داستان نيم بند ناتمام... مثل هميشه نصفه كاره...