تبليغاتX
روهام

دوستان عزيز و هميشگي حال و حوصله نوشتن ندارم. اگر شما حوصله خواندن داريد قسمتي از يك داستان ناتمام را اينجا مي‌گذارم. دو سه ماهه پيش اين را شروع كردم و رها كردم :

 

ديروز بهرنگ رفت آپارتمان خودش. رفتم بهش سر زدم. خوشحال بود. ازش متنفرم انگار آدم‌ها آدامس هستن كه بايد اون‌ها رو بجوان و بعد بندازنشون دور ديشب خيلي گريه كردم به سرنوشت ناهيد كه فكر كردم بيشتر گريه كردم. بهرنگ مي‌تونه بره براي خودش يه زن ديگه بگيره خيلي بهتر از ناهيد قشنگ‌تر جوون‌تر چرا نه وقتي از كفاف خرج زندگي بر مي‌ياد ولي ناهيد چي حالا كه باسنش اندازه يك ديس شده و صورتش پر چين و چروك شده مي‌خواد با كي زندگي كنه. من كه نمي‌تونم تا ابد پيشش بمونم بالاخره يه روز شوهر مي‌كنم و مي‌رم دنبال زندگي خودم. از ناهيد هم متنفرم كه اينقدر عليل و بدبخته. خدايا يه كاري بكن دوباره همه چي درست شه نمي‌دونم چه جوري فقط يه كاري بكن. التماس مي‌كنم. بابايي هم هيچ كاري نمي‌كنه اصلا دخالت نمي‌كنه. از اون هم متنفرم. انگار همه نشستن و دست رو دست گذاشتن كه اين دو تا آدم عوضي به همه چي گند بزنن. از همه متنفرم. دلم نمي‌خواد گريه كنم ولي نمي‌دونم چرا عين احمق‌ها دارم گريه مي‌كنم. از خودم هم متنفرم. اه چه خاكي سرم كنم. انگار من مسئول اين بدبختي‌‌ام ولي نمي‌تونم بگم به درك نمي‌تونم نمي‌تونم.
- اينجايي؟
- سلام
- گريه براي چيه؟
- دلم مي‌خواد
- خب... خواستم لطف كني اينو برام بخوني
- چيه؟
- بگير
- بالاخره نوشتي؟

- داري ضبط مي‌كني؟
- بله
- بخونش.
- خب
- بلند!
- خب... نمي‌بيني بغض دارم؟
- چرا مي‌بينم... يه دختر هاف هافو نشسته زار مي‌زنه
- چرا هيچ كاري نمي‌كني؟
- قبلا حرفش رو زديم.
- بابايي اون پسر توئه تو بزرگش كردي. تو مسئولشي.
- بس كن من مسئول هيچ كس نيستم
- پس تو كي هستي؟ ها؟ مگه اين وقت‌ها بزرگترها پادرميوني نمي‌كنن؟
- اينو بخون.
- نمي‌خوام... از همتون بدم مياد... ولم كن.
- خيلي چيزها هست كه دست منو و تو نيست. متوجه هستي؟
- من نمي‌فهمم چرا هيچ كس هيچ كاري نمي‌كنه آخه مگه شماها...
- شايد گذشت زمان درستش كنه
- نمي‌شه! درست نمي شه بابايي.. اون پسر آشغال تو مي ره زن مي‌گيره من مي‌دونم.
- خب اگه مي‌دوني ديگه چه حرفيه؟
- من مثل تو هنوز سنگ نشدم.
- مي‌دوني بهرنگ چرا مي‌خواد جدا شه؟
- چون لش هوس بازه
- نه ديگه. تو همه چي رو اين وري مي‌بيني. تو ناهيد رو مي‌بيني ولي بهرنگ رو نه.
- بابايي يه كاري بكن براي تو شايد ساده باشه ولي من دارم يه خانواده رو از دست مي‌دم مي‌فهمي چي مي‌گم؟
- هر كس فقط داره به خودش فكر مي‌كنه. حالا تو هم به خودت. ناهيد بهرنگ رو مي‌خواد. بهرنگ يكي ديگه رو مي‌خواد. تو خانواده مي‌خواي. همه مي‌خوان، فقط مي‌خوان ولي ته اين خواستن‌ها هيچي نيست. مگه اين زمين گرد نيست؟
- خواستن من و ناهيد چيز بديه؟ ها؟ عيبش چيه؟ بده كه دور هم باشيم؟ همديگه رو دوست داشته باشيم؟
- همه‌تون يه جوري خودخواهيد.
- هيچم اينجوري نيست. من دارم مي‌گم نهاد خانواده بايد حفظ شه.
- اينو توي تلويزيون هم زياد مي‌گن
- بابايي به خدا مي‌زنم خودمو مي‌كشم‌ها!
- به درك. دارم مي‌گم صبر كن ولي تو باز عين خاله خان باجي‌ها داري زار مي‌زني. صبر كن. فقط صبر كن. باز هم گريه.. از دست تو.
- تو هيچي نمي‌دوني هميشه سرت به خودت گرم بوده همش داري بو مي‌كشي همش دنبال آدم‌كش‌ها و كثافت‌هاي شهري. نمي‌دوني پدر و مادر چيه نمي‌دوني تو بغل اونها بودن چيه.
- بله اين‌ها رو فقط تو مي‌دوني...
- خيلي...
- عذر مي‌خوام. نمي‌دونم چرا.. ببخشيد.
- بابايي همه اميدم تويي.. اون وقت تو...
- باشه... به موقعش. با اينكه زياد اميدوار نيستم... آب مي‌خواي؟... خيلي خب.

خدايا يه كاري بكن خدايا يه كاري بكن. آخه اين چه بدبختيه...

- بيا
- بابايي باهاشون حرف مي‌زني؟
- بله ولي نه به اين زودي... حالا به خاطر خدا اينو مي‌خوني يا اينكه برم؟
- مي‌خونم... خوش خط نوشتي.
- آره دو ساعت و نيمه دارم پاك نويس مي‌كنم.
- خوبه راس مي‌گم مي‌شه خوندش... « به نظرم وقتي در آستانه چهل سالگي قرار مي‌گيري ديگر زماني باشد كه آخرين تكه‌هاي پازل شخصيتت تمامي باورها و انديشه‌ها و اعتقاداتت سر جايش قرار مي‌گيرد و تو كامل مي‌شوي البته به نظرم كامل ‌شدن چندان واژه مناسبي نيست چون ممكن است با كلمه كمال مشتبه شود، در واقع تو كاملا تمام مي‌شوي بله به اتمام مي‌رسي و ربطي هم به كمال ندارد. البته اين را درمورد مردها گفتم چرا كه انگار عده‌اي از روان‌شناسان بر اين باورند كه زن‌ها در سي سالگي كامل مي‌شوند و به عقيده من آنها هم تمام مي‌شوند. مي‌توانستم واژه‌هاي متداول‌تري را به كار ببرم مثل پخته ‌شدن يا جا ‌افتادن يا همه آن واژه‌هايي كه براي يك مرد چهل ساله بكار مي‌برند كه براي طبخ غذا هم كاربرد دارد. اما خب گفتم تمام مي‌شوند چون به عقيده من يك مرد چهل ساله به دنبال تغيير نيست به دنبال تثبيت است و آن چه انسان را به كمال مي‌رساند دگرديسي است.( داخل پرانتز گفتن اين نكته ضروري است كه من از آن دسته هستم كه به هيچ عنوان نمي‌تواند بگويد «انسان» بدون اينكه به جنسيت آن فكر نكند. حاشيه رفتن دردي را دوا نمي‌كند اما به هر جهت من هميشه در سخنراني‌ها و مقاله‌ها وقتي مي‌گويم انسان مقصودم را حتما مشخص خواهم كرد انسان زن!؟ يا انسان مرد!؟ همه مي‌دانند هرگز زني بدون مرد كامل نيست و همينطور هيچ مردي بدون همزيستي با زن اما روشن و واضح و صريح بايد بگويم منظورم از انسان مرد است و البته زن را نيز انسان قلمداد مي‌كنم. دليلي براي توضيح بيشتر نمي‌بينم و فكر كنم همين گفته‌ها براي پريشان كردم گروه‌هاي فمنيستي و حقوق زنان و غيره و مورد قضاوت قرار گرفتن‌ها كفايت كند. بله منظورم از انسان مرد است. )

شايد شنيده باشيد كه براي حيات انسان‌ها بردار سينوسي فرض مي‌كنند كه اوج آن چهل سالگي‌ست و بعد از آن سراشيبي و فرود. معمولا انسان‌ها در اين شيب هموار و مستقيم كه غايت آن مرگ است كمي محافظه‌كارتر كمي خداترس‌تر و كمي مهربان‌تر و حتي بعضي عارف مي‌شوند و عده‌اي عاشق. بايد بگويم من هم در اين دسته جاي داشتم و در حال گذراندن تجربه‌اش بودم، من نيز يكي از آن انسان‌هاي در آستانه چهل سالگي بودم. نامزدي اولين و آخرين فرزندم را جشن گرفته بودم، خانه‌اي با اتاق‌هاي بزرگ داشتم، خانواده‌اي گرم و پر جنب و جوش، درآمدي متوسط اما كافي كه بتوانم همسرم را راضي و خوشنود نگه دارم، و همه چيز حكايت از يك اطمينان به زندگي و آينده ‌داشت. همه چيز به سي و سه سال پيش باز مي‌گردد در آستانه چهل سالگي نه دقيقا شب تولدم سه چهار ماه قبل از آن در ارديبهشت سال شصت و هفت وقتي كاراگاه ارشد پليس در دايره جنايي بودم زماني  كه جنگ هشت ساله در اوج ناباوري و تلخ كامي به پايان رسيده بود و دسته دسته سرباز و پاسدار به خانه‌ها برمي‌گشتند و مردم هنوز در بهت به سر مي‌بردند. »
- بابايي شرمنده‌ام ولي اگر خيال كردي اين‌ها رو برات تايپ مي‌كنم زهي خيال باطل... يعني من آدم نيستم؟ ها؟
- داري ضبط مي‌كني؟
- بله
- خب بقيه‌ش رو بخون.
- نمي‌خونم حالم داره از اين مرد سالاري نخ نما شده‌ت به هم مي‌خوره.
- هر جور مايلي.
- اره فقط شما مردها انسانيد ما خريم. واقعا برات متاسفم بابايي. اينجوريه پس؟ ها؟ مي‌شه بگي زن چيه؟
- نمي‌دونم هيچ وقت نتونستم بشناسمشون
- به خاطر همين انكارش مي‌كني؟ نه؟ آدم‌هاي نادون هر چي رو كه نمي‌شناسن انكار مي‌كنن! من بهت مي‌گم زن چيه.
- گوش مي‌دم.
- زن يه موجوديه عين تو نه كمتر نه بيشتر. مردها با كوچيك كردن زن‌ها مي‌تونن خودشون رو بزرگ كنن وگرنه هيچي نيستن.
- خب؟
- خب معلومه از تو يه همچين پسري سبز مي‌شه... نوشته‌هات هم.... منو باش چه احمقي هستم. برات متاسفم. اين همه سال ببين چه آدمي پدربزرگ من بوده...
- مراقب خودت باش.
- هستم تو مراقب خودت باش كه نتركي از اين همه بادي كه كردي... خدافظ.


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 19:38  توسط روهام  | 

لطفا خانم‌هاي محترمه و آقايوني كه خيلي حساسن گوش‌هاشون رو بگيرن با اجازه جهت ارضاي نفس اماره و تخليه چاه چند تا از اون فحش‌هاي زير شكمي مي‌خوام حواله كنم كه اتفاقا اصلا هم عفت كلام و اينا توش نيست.... پس اگر امكان داره قسمت‌هاي آبي رو نخونيد. لطفا! (من كه مي‌دونم همتون مي‌خونيدش!!!)


ذكر مصيبت : هر چقدر هم كه سيب زميني باشم و هر چقدر هم كه تمام عالم را به ..خمم حواله دهم هر چقدر هم كه مشنگ باشم و هر چقدر هم كه گور بابات رو سرلوحه زندگي‌ام قرار دهم ولي به خدا وقتي فكر مي‌كنم به همين زودي زود رفتني مي‌شوي بغض گلويم را چنگ مي‌زند.

. تف تو مصب اين ..س كش‌هاي عوضي كنن كه معافي بهت نداد. ..يرم دهن همشون!!! نه نه شون رو گا..دم! مادر ج نده‌ هاي د يوس از اول هم فقط مي خواستن بازي بدن. .

داداشي من بعد از يك سال و نيم بيم و اميد براي معافي از سربازي بالاخره محكوم به رفتن شد. از الان ماتم گرفتم. ديروز بود كه حرف بين حرف‌ها مي‌گفتم همه دلخوشي‌م همين جمع سه نفره است كه هفته‌اي دو سه بار توي سر و كول هم بكوبيم و از گه روزگار فاصله بگيريم. كافه نشيني و خيابان گردي و ول گردي و زرت و پرت كردن و داستان خواني و بحث و جدل و كتاب و فيلم و موزيك رد و بدل كردن و سيگار دود كردن و دلستر و آيسپك و قهوه كوفت كردن و كلاس سناپور و مسافرت و.... هي. چقدر الان دلم گرفته. نه‌نه رئيس نظام وظيفه رو گا..دم. حالا همين دلخوشي هم با نبودن امير به گا مي‌ره. مي‌دونم اينقدر از تنهايي و بي‌كسي كف مي‌كنيم تا خشتكمون رو سرمون بادبان شه. هي ..رم دهن اون ..س كش‌ها لاشي.  اصلا اعصاب ندارم. دلم مي‌خواد با مشت بكوبم وسط كيبورد. لامصب دو سال كم نيست. فكر قضيه هم حالم رو به هم مي‌زنه. اي بابا... پسر توي اين يه و سال نيم چقدر  حال داد.

حالم خيلي گنده. حالا بعد از اين اصلا گودو رفتن سرطان مي شه كتاب خوندن داستان نوشتن سيگار كشيدن خيابون رفتن... آخه امير كوني چي بهت بگم؟ ريدي به حال و روزمون رفت پي كارش. اين هم مرگ قسطي بيا تحويل بگير دهنت سرويس.  

اميرو گردالوي من جيگرم جون من برات مي‌پوسم. 

اقلا گوشی رو روشن کن کثافت می خوام زر بزنم آخه..............

عین خر نشستم گریه و زاری......

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 18:14  توسط روهام  | 

 

وقتي من خاله زنك مي‌شوم : پريروز بود فكر كنم كه نياز زنگ زد. اولين تماس بعد از دو سال و نيم! (داخل پرانتز عرض شود كه اين سركار خانم قبلا دوست ما بود و خدايي عجب چيزي بود، تقريبا يك سال و اندي با هم خوش گذرانديم و تقريبا هر روز! چون همكار هم بوديم و البته بچه محل و البته خيانت كار لعنتي نامزد هم داشت و من خيلي الان متاسفم ولي خب هر چه بود گذشت با يك سري سو‌ء تفاهم هاي خاله خشتكانه زديم توي پر هم و نياز هم از محل رفت از سر كار هم رفت و با نامزدش هم ازدواج كرد و هم…نه هنوز بچه دار نشده!) خلاصه از زري شنيده بود و مي‌خواست به بهانه تبريك نامزدي سين و من حرف بكشد يك كم از خودش تعريف كند و اينكه چقدر الان خوشبخت است و بعد حس قلمبه كنجكاوي‌اش (فضولي‌) را يك جوري خالي كند. اگر فكر كرديد قلبم درجا ايستاد و نم پس دادم و ياد گذشته و اينها عمرااااااا. من هم هر چي عقده داشتم از قديم و نديم بخصوص كه رفته بود جهت زيرآب زني و اين صوبتا من را به عنوان يك دون ژوان معرفي كرده بود به صادقي و صادقي هم باور نكرد. اصلا آن دختر سياه سوخته بدحشري كه فقط دنبال فرصت بود كه يك جوري خودش را به آدم بمالد ارزش اين را داشت كه نياز بخواهد دوستي ما را شكراب كند؟ خلاصه ما از صبح تا ساعت سه بعد از ظهر هفت يا هشت باري تلفني حرف زديم و كلي خنديديم و فحش داديم و همه آن سوءتفاهم ها را حل و فصل كرديم و احتمالا هفته آينده سر كار همديگر را مي‌بينيم. وقتي گوشي را براي آخرين بار روي تلفن كوبيدم انگار كه همه مجهولات و معماهاي اين همه مدت يك جا حل شد. نفس راحتي كشيدم. بعد خدا را به خاطر داشتن سين صدهزار دفعه شكرگذاري كردم و احساس كردم همين الان كه توي تاكسي نشستم از عشق جوجو مي‌تركم.

 

موبايلم خراب شده، كامپيوترم هم خراب شده، ويرورسي هم شده انگار همه چيز دارد به فاك مي‌رود.

 

این هم یک چیزی تو مایه های خر در چمن !!

 

             اينجا چاناق بولاق مي باشد!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 12:48  توسط روهام  | 

داستان بسيار شورانگيز آن خانم جوان و خوش بيان، هوش و حواس از سرم پرانده. بي‌صفت چه ديالوگ‌هايي داشت و چه خاله خشتك بازي درآورده بود. گوتيك را چنان به هجو كشيده بود كه انگار خداي هجويه‌هاي همه ژانرهاست. اي خاك بر سر من! ببين چه استعدادهايي توي اين كلاس‌ها هست و چه مدعيان مويز نشده‌اي داد نوشتن و زار ادبيات مي‌زنند. اين خانم با آن سكوت و نيشخند فروتنانه به چه فيض اكملي رساند محفل انس و الفت جفنگ نويس‌ها را(نه امير!؟) قيافه سناپور چه ديدن داشت! تا به حال ديده بودي اين همه تحسين و تشويق؟ من همين الان از قله‌هاي!!! حسادت و خجالت سقوط آزاد مي‌كنم. آقا اصلا تا اين سركار خانم مي‌نويسد بنده رسما كاسه كوزه‌ام را جمع مي‌كنم و مي‌زنم گاراژ. تسليم. آآآآآآآآ... آه. من الان درجا... و دقيقا معلقم!!!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 23:32  توسط روهام  | 

قسمتي از همان قصه‌اي كه قبلا قسمتي از آن را در اين قسمت گذاشته بودم!!! « خدايا احساس مي‌كنم مبتذل‌ترين و احمق‌ترين موجود روي زمين هستم. نمي‌دانم به خاطر بودن بهزاد است يا به خاطر آزاد شدن از پيله و تاري كه دور خودم تنيده بودم يا به خاطر اين زندگي كولي‌وار و رها كه هميشه و هميشه آرزوي آن را داشته‌ام. هنوز هم شك ندارم كه هيچ وقت هيچ كس نمي‌تواند كسي را خوشبخت با بدبخت كند به جز خود خود فرد اما... مگر نه اينكه همه اين‌ها را به واسطه وجود او دارم. تو چند تا مرد را سراغ داري كه حاضر مي‌شوند به خاطر يك حرف خود را تام و تمام وقف خيالات و اوهام يك زن بكنند. از اينكه در نقش يك معشوقه تمام عيار باشم سرمست و مدهوشم. مي‌دانم اين روزها هرگز ابدي نخواهد بود و به مرور با از دست دادن قله‌هاي بكارت و طراوت وجودم همه اين دنياي پري وار رو به زوال و نابودي خواهد رفت. به همين خاطر مي‌خواهم اين لحظه‌ها، اوج چيزي باشد كه مي‌تواند باشد. يك عاشقانه نرم و صورتي. بي‌شرمانه پرسيدي چرا نمي‌خواهم با او سكس داشه باشم؟ شايد چون هنوز ازدواج ما كامل نشده است ولي البته مي‌توان زير آبي رفت ولي در واقع ربطي به اين‌ها ندارد. مي‌داني فاصله دختر بودن و زن بودن فقط يك لحظه است و من به خاطر اين يك لحظه همه دنياي سرگشته و خاطره‌انگيز دخترانه‌ام را (با اينكه از زمان ترشيدگي‌ام نيم قرن گذشته) از دست خواهم داد. اين را حس مي‌كنم كه انگار زن بودن برايم تمام شدن چيزي ست و دل كندن از آن برايم آسان نيست. اين چرندبافي‌ها شايد تاثير خلوت گزيدن‌ها و ريز شدن‌هاي احمقانه در خودم باشد. شايد من دارم از سكس غول مي‌سازم و از بكارتم پرچم يكتايي و فرزانگي. نمي‌دانم. انگار با غريزه‌هايم غريبه‌ام هاني. ترس، شايد ترس باشد...درست نمي‌دانم.. نمي‌دانم، نمي‌دانم مثل همه چيزهايي كه نمي‌دانم و به آن عادت كرده‌ام اما بالاخره يك روز اتفاق خواهد افتاد و اميدوارم به اين زودي‌ها نباشد. هاني عزيزم وقتي از سني عبور مي‌كني ناخودآگاه بافته‌هاي فيلسوفانه‌اي توي سرت تنيده مي‌شود. بر سر هر چيزي چرا مي‌گذاري و تا خود به تنهايي مجهولات ذهنت را به سرانجام نرساني برقرار و آسوده نخواهي شد. بيست و نه سالگي سن عجيبي ست در آستانه سي و در آستانه پختگي و كمال. مي‌فهمي؟ » حال و روان خوشي دارم بخصوص وقتي به لطف دست‌هاي سحرآميز ماجان همه داستان گوتيك ما به خاكروبه تاريخ پيوست و من تا فردا صبح بايد سر توي كيبورد بكوبم و از نو بنويسم. خب چه كنم ماجان است و گوشه دلم.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 22:1  توسط روهام  | 

 

هيچي لذت بخش تر از اين نيست كه سين را عصباني كني! خدايا از اينكه حقير را اينقدر ساديستي خلقت كردي دستت درد نكنه. خانم مرادي بعد از يك جلسه پنج دقيقه‌اي و چسناله و فغان كه كار شعبه پيش نمي‌ره و تو رو خدا يه كاري بكن و اين صوبتا گير داد كه عكس جوجو را مي‌خواهد ببيند و من هم از توي موبي عكس سه ماه پيشش را پيدا كردم. عكس العمل او وقتي زل زده بود به عكس : وووووووييييي چقدر كوچولوئه! آخييي خب مي‌ذاشتي بزرگتر بشه مگه شيش ماهه بودي بچه پر رووووو!

قيافه من در آن لحظه خيلي ديدني بود. حالا من دارم توجيه مي‌كنم : خانوم به خدا قيافه‌ش همين جوريه من خودم هم اولش فكر مي‌كردم سوم راهنماييه بعد كه گفت پيش دانشگاهيه گفتم خوبه ديگه بريم تو كار مخ زني!

 

دلم لك زده براي يك مسافرت شلوغ پلوغ خانوادگي. سيصد نفري بار و بنه ببنديم و بكوبيم توي جاده و دم ظهر برسيم محمود آباد و گرسنه و تشنه و خسته يله شويم توي بغل هم. دلم شب نشيني و بزن و برقص هم مي‌خواهد. چند تا از آن مكش مرگ من‌ها را با وولوم در حد خر بلند كني و ... مامان بايد برقصه!  

 

خدايي چقدر جلف مي باشم.

 

جهت آبرو داري و اينها بايد عرض كنم دو صفحه از داستان را نوشتم و خوب شده ولي گوتيك نشده حالا چه خاكي سرم كنم؟ دوازده تا هم دی وی دی از دوستم به دستم رسیده که ممممممممم خوراک این چند شب ما خواهد بود..هااااا. بعد هم پرونده ارنست میلر همینگوی در مجله هفت را خواندم و از مقاله مرحوم پارکر خوشمان آمد و وقتی خواندم که همینگوی چند صفحه آخر وداع با اسلحه (مربوط به مرگ کاترین و نوزادش) را هفتاد بار باز نویسی کرده است و تلی از کاغذ نوشته توی اتاقش درست شده در جا گوز شده و در هوا معلق زدم. حالا میثم جان بیا بگو تو بالاخره یه گهی می شی ولی من می دونم هیچ پخی نمی شم (چسناله!)

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 0:9  توسط روهام  | 

 

انگار كسي از رفقا قصد آپديت كردن ندارد (لينك‌هاي كناري!). خب مسئله‌اي نيست بنده در قد و قواره خودم اثر انگشتي به جا مي‌نهانم! سين را به صد هزار زار و ذلت از كاروانسرا بيرون كشيدم و فعلا در اتاق پشتي سرش گرم تست و كتاب و مداد لب است! ما هم خيلي شنگولاسيونمان بالاست يعني حتي وقتي سپيده گفت استاد خر ما نه تنها پروژه‌ام را قبول نكرده بلكه تهديد كرده كه ترم آخري يك حال اساسي نصيبم مي‌كند خيلي خونسرد با يك قدرت عبادي الهي سياسي كه در وجودم احساس كردم گفتم : اصلا قد اين حرف‌ها نيست!

براي كلاس جناب سناپور هم بالاخره ديشب همين طور كه توي تاكسي‌هاي سگ مصب ميدان انقلاب با يك دماي ملايم يكنواخت به يك عدد سوخاري تبديل مي‌شدم يك طرح گوتيك پيدا كردم كه جهت رعايت كپي رايت و اين لوس بازي‌ها به عرض عموم مي‌رسانانم : داستان زندگي او نقل همكارانش است. مير كريم راننده شركت واحد اتوبوسراني بعد از مدتي از زندان آزاد مي‌شود. سر كارش باز مي‌گردد اما اتفاقي رخ مي‌دهد. هر شب وقتي مسافرانش را پياده مي كند و راهي ترمينال مي‌شود با يك دختر ده ساله مواجه مي شود. دخترك هر شب در آخرين شيفت كاري ميركريم وقتي اتوبوس كاملا خالي شده در قسمت زنانه (عذر مي‌خوام، قسمت خانم ها) نشسته است. مير كريم هر شب او را مي‌بيند كه در ايستگاه آخر پياده مي‌شود و در تاريكي شب گم و گور مي‌شود اما هيچ وقت سوار شدنش را نمي بيند. به تدريج پي مي‌برد دخترك هرشب يك جوري شل مي‌زند و زخم و زيلي شده است. هر شب خونين و مالين‌تر مي‌شود. ترس و وحشت وجود ميركريم را فرا مي‌گيرد. كسي نمي‌داند چرا ولي هر شب كابوس اين دختر به سراغش مي‌آيد. كنجكاو مي شود و يك شب او را تعقيب مي‌كند و از خرابه‌هاي نواب قديم سر در مي‌آورد و باز او را گم مي‌كند. حالا ديگر دخترك لاغر و كبود شده و زخم‌هاي پر خون صورتش عميق‌تر و دست و پايش حالتي غيرعادي انگار كه خورد و خميرش كرده باشند. مير كريم باز دنبال دخترك مي‌كند و تا اينكه سر از جايي در آورد كه تا چند ماه پيش ميركريم كسي را زير گرفته بود اما به خاطر آسيب وحشتناكي كه مصدوم داشت نتوانستند او را شناسايي كنند و به همين خاطر پرونده او بسته شد. حالا دخترك همانجا در حالي كه دارد جان مي‌دهد مي‌افتد با صورتي كه از بين رفته و تني كه له شده است. مير كريم جنازه دخترك را برمي‌دارد و او را به بيمارستان مي‌رساند. كسي نمي‌داند چه اتفاقي افتاده است يا چه بلايي بر سر ميركريم آمده اما ديگر او را هيچ وقت در هيچ كجا پيدا نمي‌كنند.

اين طرح بود حالا ببينيد چه قصه خفن هولناكي از اين مي‌نويسم!

تازه يك طرح هم به داداشي دادم. همان زجه و ناله‌هاي جنين سقط شده در آشغال داني مجتمع زيست خاور و كشف معما!

تازه کلی هم طرح های خالتور درجه یک دارم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 20:15  توسط روهام  | 

 

                 عر

 

رفتم صفا (اون رستوران رو نمي‌گم بابا) منظورم آرايشگاه مردانه بود. بله رفتم. مدل موي من نرم پر كلاغي مي‌باشد كه وقتي كوتاه دو سانتي مي‌كني مي‌شود سيخ جوجه تيغي. من الان تلفيقي هستم از زرافه و جوجه تيغي و يك كم سگ حالا خودتان يك جوري سرهمش كنيد. کلردیازپوکساید ۵ هم تناول كردم الان نه، سه ساعت پيش (عارضم محضرتون كه الان يك با مداده) ولي تاثيري نداشت و هنوز دچار برق گرفتگي مي‌باشم نه خوابم مي‌آيد نه از آن لبخند مليح كه مامان پيشي مي‌گفت خبري هست. احتمالا بايد بيشتر بخورم (سه چهارتا) خيلي ريز بود و نمي‌دانم يك قرص قد عدس اصلا اين قد و قواره را جواب مي‌دهد يا نه. كتاب در جستجوي زمان از دست رفته را دستم گرفتم و فرو رفتم توي مبل و هي به جان ماجان غر مي زنم كه اين قرص پس چرا اثر نكرد. حالا نه اينكه فكر كنيد چون سگ شده بودم رفتن سراغ اين اسمارتيس نه! يك دفعه و ناگهاني دچار يك مقدار دلشوره و بي‌قراري در حد چي شدم و اصلا آرام نمي‌شدم و اضطرابم زده بود بيرون! خلاصه يك فكر گه افتاده بود توي سرم كه زبانم لال يك بلايي سر سين آماده و هي پشت هم زنگ زدم و هيچ كس نبود كه جواب تلفن بدهد و من هم عين چي؟ اسپند روي آتش بالا و پايين مي‌پريدم و ماجان هم تند و تند شماره مي‌گرفت. آخرش هم ياد يك داستان افتادم و آرام گرفتم (باشه مي‌گم چه داستاني) همان ماجراي سيلاب و غرق شدن دو نفر توي آب و آنكه تنه درختي را مي‌چسبد عربده مي زند و كمك مي‌خواهد و آنكه ريشه سستي را چنگ مي‌زند و آرام و بي‌صدا توي آب غوطه مي‌خورد... حتما شنيديد پس باقي بقاي شما و دستتان در دست يار بادا.

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 2:12  توسط روهام  | 

 

زخمه چنگ محسن نامجو... گوشه تنگ كوريزه... چشم‌هاي آبي درويش... بعد از ظهر خسته و بلند... قهوه سياه و دود سيگار... چاق و مملي با هم يك جا!!!... پنجشنبه گرم ان در مال... مرهم به دست و ما را مجروح مي‌گذاري؟... آخه چرا؟... پرپر اشك توي چشم‌هاي من... گل نسبتي ندارد با روي دل فريبت / تو در ميان گل‌ها گل در ميان خاري ... فردا بعد از آزمون با تو هستم سين بانوي من... تنوره آتش تنتور من... آآآآآآآآآآآآآ

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 20:26  توسط روهام  | 


با سين حرف مي‌زنم و حواسم نيست كه دارم ناخن شستم را از حرص مي‌جوم. توي اين روزهاي آخر نزديك به كنكور تير و طايفه خر ما هلك و هلك راه افتادند و خانه سين بيچاره من را با كاروانسرا اشتباه گرفتند. اينقدر جيغ و ويغ و هياهو هست كه توي تلفن داد مي‌زنم تا صدا به صدا برسد. عصباني‌ام در حد خر، بيشتر. جوجوي من با اين وضعيت خر تو خر دو روز است كه لاي كتاب را باز نكرده و فقط بي‌صدا و آرام آن لبخند هميشگي‌اش را به زور نگه داشته تا... نمي‌دانم لعنتي چرا هيچ وقت غرغر نمي‌كند و چرا هميشه با هر وضعيت گهي كنار مي‌آيد و دم نمي‌زند. گاهي دلم مي‌خواهد بفهمد نجابت و شرم و فروتني و اين صفات والاي گه! هم حدي دارد و بد نيست يك بار چشم‌هايش را ببندد و دهانش را باز كند چند نفري را با كمي حرف‌هاي آب نكشيده پشت و رو كند. كفري‌ام كه حرف زدن هم بلد نيست. خاك بر سر جد و آباد من كه فقط تخصص در توله پس انداختن دارند و باقي‌ش لجن‌مال، سگ بشاشد به اين زندگي.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 22:25  توسط روهام  | 

 

قرار بود چند وقتي توي وبلاگستان آفتابي نشوم ولي مگر خر ما از كرگي دم داشت كه حالا : عرض مي‌كنم كه ما توي اين وبلاگستان ديگر عمر خر موسي را داريم. همه جور زيرآبي و گه بازي و اين‌ها را فوت آبيم... الحمدالله رب العالمين! به تازگي يك نفر پيدا شده و قبول زحمت كرده و دارد به جاي من توي وبلاگ‌ها كامنت در مي‌كند. اولا از اين دوست عزيز تقاضا دارم دست از سر خر موسي بردارد. ثانيا از آنجايي كه من سبك و سياق خودم را در كامنت گذاشتن و حرافي‌هاي آن چناني دارم براي دوستان واضح است كه چه كسي نگارنده كامنت مي‌باشد. لذا عطف به نامه شماره فلان از آن جناب تقاضامندم جون عمه‌ت بي‌خيال اين يك فقره شو. خلاصه اگر يك روز ديديد يك آقاي رهام با گل و بوسه و یک سبد لبخند گفت وبلاگ خوب و زيبايي داريد لطفا به من هم سر بزنيد! خيلي خوشحال نشويد آن رهام با اين روهام فرق دارد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 16:53  توسط روهام  | 

 
دستي به صورت كشيد و خيسي آن را با آستينش پاك كرد. «خوبه مي‌شه تنها باشم» ميلاد كه خوب فهميده بود هاني حالت عادي ندارد و حتما يك بلايي سرش آمده گفت «باشه» و با اكره از اتاق بيرون رفت. هاني صدايش را شنيد كه با تسنيم حرف مي‌زد «چش چمني منو مي‌بوسي؟ تو رو خدا!»
«تو كه اينقدر جلف نبودي بزمجه»

«تو رو خدا!» و صداي آن دو كم كم دور شد و نفهميد بالاخره ميلاد به هوس كوچكش رسيد يا نه. ايمليش را باز كرد و رفت سراغ آنهايي كه تسنيم برايش فرستاده بود و از اول شروع كرد و اينها را خواند. انگار دنبال چيزي مي‌گشت :


«اگر از گند تن بهزاد توي شب‌هاي دم كرده هتل بگذريم در كل پسرك بدك نيست. البته براي من كه شيفته بهزاد شدم حتي بوي تنش بوي دكان‌هاي فسقلي عطاري‌‌هاي تجريش و صدر و حنا مي‌دهد. خيلي تقلي مي‌كند. مي‌فهمم. كله سكسي است و به نظرم طبيعي هم هست ولي راه نمي‌دهم و نهايتش اين است كه بغلم كند و اينقدر فشارم دهد كه خيس عرق شود! تصورم اين است : مرد + زيرشكمش + دروغ‌هاي بزرگش + خريتش = بهزاد

امروز جمعه تمام لحظه‌هايش را توي برف بوديم. اينجا يعني خلخال درست توي يك دره قرار دارد كمي بالاتر دامنه كوه است و جنگل‌هاي خلخال... پوشيده از برف. آسمان بالاي سرمان يك سر خاكستري و حال به هم زن است. انگار ته اين دره روي نوك كوه هستيم يك چكاد تو سري خورده. بهزاد مرد من مي‌لرزيد ولي من آرام و با طمائنينه مثل يك قاطر مست راه مي‌رفتم و آواز مي‌خواندم و سوت مي‌زدم. براي اولين بار در تمام اين بيست هشت يا نه سال به هيچ چيز فكر نمي‌كردم. باورت شد اينكه الان گفتم. يك لافكري تائو وار تمام وجودم را همه بند بند كرمالوي مغزم را تسخير كرده بود. احساس مي‌كردم به كنه و ته يك چيزي رسيده‌ام. سرما را نمي‌فهميديم، گرمي دست بهزاد را كه توي دستم مثل سگ عرق مي‌كرد حس نمي‌كردم، خرچ خرچ برف زير پوتين‌هايم يا تنگي و سنگيني توي تنم را نمي فهميدم حتي باريدن دانه‌هاي برف و ذوب شدن آن‌هاي روي پوست صورتم.. هيچي هيچي. فقط يك چيز بودم يك كنش يك فعل : رفتن.. رفتن.. رفتن..»

 

اين كه بالا نوشتم بخشي از «سيب سبز» بود. زود برمي‌گردم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 21:9  توسط روهام  | 

 

من يك سگ داشتم. بله داشتم. هنوز هم هست ولي اينجا نيست، كرج شرف حضور دارند. اسم سگ من پوشكين بود (پوشكين بزرگترين شاعر روسيه يه چيزي تو مايه‌هاي حافظ خودمون مي باشد!) ايشان در قيد حيات هستند (حافظ نه! پوشكين) و مطئنم تا حالا به تنهايي هزار تا سگ ماده را به مقام مقدس مادرسگي نائل كرده اند. فقط دلم برايش تنگ شده است و خيلي خيلي كنجكاوم بدانم اگر من را بعد از اين همه مدت دوري ببيند مي‌شناسد يا نه. پوشكين برعكس اسمش از نژاد مرحوم هيتلر يعني ژرمن بود (آريايي هم شايد) و خيلي از گاز زدن لذت مي‌برد. حتي به من كه پدرخوانده‌اش بودم رحم نمي‌كرد و علاوه بر اينكه تمام هيكلم را ليس‌هاي آبدار و چسبناك مي‌زد يك دفعه كه خر مي‌شد گاز هم مي‌گرفت. من و پوشكين خيلي تنها بوديم به خاطر همين خيلي زود عاشق هم شديم. وعده ديدارهاي خيلي رمانتيك و پراحساس ما غروب هر روز بالاي پشت بام بود چون جاي ديگري براي نگهداري از او نداشتم. از آنجايي كه سگ نجس است و نفسش مي‌تواند همه كرموزم‌هاي يك انسان طبيعي را طي يك فرايند خيلي پيچيده جهشي به يك گوريل تبديل كند من خيلي از او فاصله مي‌گرفتم يعني يك جوري فاصله مي‌گرفتم كه دماغم را لااقل ليس نزند. ماجان هم خيلي كفري بود كه من به جاي اينكه مثل همه انسان‌ها دنبال همجنس خودم بيفتم دنبال يك توله سگ افتاده و تا شب با او وقت گذراني مي‌كنم. اما خب دروغ چرا در آن ايام به خاطر شكست‌هاي تند تند عشقي و بي‌مرامي‌هاي پي در پي به اين نتيجه رسيده بودم كه...دور از جون شما به خدا...كه گاهي حيوانات چقدر صفاي وجودشان مي‌ارزد به انسان‌هاي دو پا. خلاصه ما در يك بازه زماني محدود خيلي از همنشيني با هم در آن غروب‌هاي دلنشين بهاري لذت مي‌برديم بي‌آنكه زبان يكديگر را بفهميم بي آنكه براي هم شعر بخوانيم بي‌آنكه براي هم نامه بنويسيم، بي آنكه با هم مسافرت برويم، بي آنكه با هم موسيقي گوش كنيم، بي‌آنكه سينما برويم، بي آنكه....


نتيجه اخلاقي : مصيبت، انسان تنها! انسان سردرگم تنها! انسان بي‌حاصل تنها! گاهي براي انسان بودن بايد يك تبر همراه با دسته تبر برداشته و آن را صاف توي فرق سرمان بكوبيم.


نسخه! : ما «من» را در ديگران جستجو مي‌كنيم. يك جور شيفتگي زائد الوصف و طلبكارانه براي تمناها و خواستن‌هايمان. نمي‌رسيم. يا اگر رسيديم آني تمام مي‌شود. سيري نداريم از ارضاي آن. به نظرم نه فقط در عرفان كه در هيج گوشه اين زندگي اگر قرار بر فرزانگي و رهايي باشد جايي براي «من» نيست. مادر ترز خدا رحمتت كنه!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 3:1  توسط روهام  | 

 

به اواسط داستان رسيدم. 25 صفحه كامل و تمام شده. خدا مي‌داند چقدر نوشتم تا به اين 25 صفحه رسيدم كه مي‌شود مثل هلو آن را خواند و پيش رفت. مودبانه عرض كنم : جر خوردم. از اين لحظه به بعد بايد فرود بيايم و در پي بستن و يك پايان بندي سفت و سخت براي آن باشم. مي‌خواهم داستان پايان داشته باشد. يعني به نقطه B برسم نه اينكه باز و گشاد تمام شود. الان درست روي قله ماجراها هستم و بايد كم كم گره از گره باز كنم و تكليف امت پا در هوا را روشن كنم. دو تا صحنه كليدي دارم. يكي هاني و هومن و يكي تسنيم و (هنوز نمي‌دانم طرفش چه كسي‌ست) اگر بتوانم آن طور كه دوست دارم تمامش كنم بي برو برگرد امسال كتاب اولي مي‌شوم. هوراااااااااااااااااااااااااا. فقط اميدوارم سناپور توي ذوقم نزند.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 20:48  توسط روهام  | 

 

«انگار هر كي يه زخمي داره» اين را درويش گفت وقتي توي كوريزه بودم و هر دو از بي‌كاري كف كرده بوديم و بالاي سرمان ابر دود درست شده بود. وقتي به حال و روز خودم رجوع مي‌كنم يا دوستانم… روزمرگي انگار دارد همه را له مي‌كند. بلاتكليفي و از همه بدتر تقلاي بي‌نتيجه براي بيرون زدن از اين ركود و انفعالي كه وجودمان را دو دستي بغل كرده است. نه خوشحاليم وقتي مي‌خنديم نه داغداريم وقتي گريه مي‌كنيم. سرگشته‌ايم.

خب خيلي صادقانه بي‌آنكه بخواهم نسخه بپيچم چون اين را از خودم در نكردم كه حالا بخواهم با افتخار به سينه بكوبم. مي‌خواهم چيزي را بگويم كه به من گفته‌اند. راوي و ناقل حرف و پيامي هستم كه اگر سينمايي بخواهم بگويم ارجاعتان مي‌دهم به فيلم فرانسوي اميلي نه قسمت‌هاي عاشقانه‌‌ي خنك آن بلكه قسمت‌هاي ابتدايي فيلم جايي كه اميلي كشف مي‌كند با شاد كردن يا به جنب و جوش درآوردن آدم‌هاي سنگ و بي‌خاصيت مي‌تواند زندگي خودش را هم دستخوش تغيير كند. خب انگار گفتم : از درون بيرون بياييم و به آدم‌هايي كه نيازشان توجه است توجه كنيم. همين. امتحانش ضرري ندارد. كمي حالا خودمان را فراموش كنيم و آنها را كه فراموش كرديم به ياد بياوريم.

شما مي‌توانيد از نخ نما بودن و مزخرف بودن و كليشه‌اي بودن و چرند بودن اين كه گفتم سخن سرايي كنيد ولي خب امتحان كنيد. حس خوبي به شما دست نمي‌دهد؟ اما يك نكته دارد. هيچ كس نبايد بفهمد شما داريد به كسي يا كساني كمك مي‌كنيد. مگر اينكه از آن دست آدم‌هاي رياكار عوضي مثل نماينده‌هاي مجلس باشيد كه دنبال تعريف و تمجيد و راي جمع كردن و اين صوبتا باشيد. يك چيز كوچولوي رازآلود توي دلتان. فقط.  

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 1:24  توسط روهام  | 


گردن راست و چانه در امتداد افق (پرسپكتيو كه بيليري!) يعني خيره شدم به در سفيد كمد ديواري. لاي در باز است و درز آن مثل نوار مشكي از پايين تا بالا رفته. (تصور كنيد فيلم ترسناك مي‌بينيد.. راستي موسيقي صحنه قطعاتي از آنادما) مصمم و خيره به نوار مشكي منتظرم چند تا انگشت باريك بلند آغشته به خون آهسته روي در ليز بخورد. ترجيحا ناخون‌ها بلند اما جويده شده باشد. چند قطره خون آرام روي سفيدي بلغزد و فرو بريزد. حالا يك پاي لاغر و سفيد و كثيف از درز در بيرون بيايد لطفا و بعد توي تاريكي كمد ديواري دو جفت چشم طوسي (ترجيحا درشت باشد..چشم گاو!) به من زل بزند و صدايي مثل نفس نفس زدن شنيده شود. بعد با انگشتش اشاره كند به من كه «هي! روهام! بيا تو جيگر!» و بعد من كه تحت تاثير مغناطيس چشم‌هاي دريده او هستم. بدون اينكه لباس عوض كنم با همين ركابي و شورت آبي لاجوردي (ايتاليا!) مسخ و مدهوش مستقيم سمت كمد ديواري مي‌روم. دست‌ خوني‌اش را جلو مي‌آورد( تو رو خدا منو نخور... منو نخور.. منو نخور..فيلم چكمه و سمانه كه يادتان هست) بي‌اختيار دستش را مي‌گيرم (خيلي عاشقانه). از سردي دست‌هايش مي‌لرزم و موهاي سرم سيخ مي‌شود. كمي فقط كمي لاي در باز مي‌شود و من آرام و رام وارد دنياي تاريك كمد ديواري مي‌شوم... (مي‌خواهيد بدانيد توي آن دنياي سياه كه من ديدم چه بود؟)... از چيزي كه ديدم شوكه شدم... لباس فقط لباس‌هاي جورواجور ماجان و پيراهن‌هاي اتوكشيده من و چند تا بقچه و اين‌ها... (شوخي بود حالا به ادامه ماجرا توجه بفرماييد) دروغ چرا؟ من و لولو سر از يك دنياي تاريك خاكستري رنگ در آورديم كه فقط توي فيلم‌ها (فيلم‌هاي اكسپرسيونيستي يا دراكولايي... البته صامت!) مي‌شود ديد. دست در دست لولو احساس امنيت مي‌كردم. يك شهر متروكه بود. خالي و ساكت. ساختمان‌هاي سيماني با درخت‌هاي خشك و زمين ترك خورده باد هم مي‌زد. به هر جا كه نگاه مي‌كردي چيزي جز كج و كولگي و خرابي نمي‌ديدي. شهر خيلي شبيه
SINCITY بود. راس مي‌گم. همين طور مي‌رفتيم و گاهي لولو بر مي‌گشت و از لاي موهاي سياه سيخ بلندش كه روي صورتش آويزان بود (فكر كنيد جن فيلم حلقه مثلا) به من نگاه مي‌كرد و دستم را فشار آرامي مي‌داد و من قوت قلب مي‌گرفتم كه دمش گرم بالاخره يكي عاشق من شد!

اه حوصله ندارم همه آن را تعريف كنم. فقط همين را مي‌گويم كه وقتي از كمد ديواري با اردنگي من را انداخت توي اتاقم احساس كردم يك چيزي روي كت و كول و كتفم دارد بيرون مي‌زند. (حالا شما ببينيد من چه تقلايي دارم جلوي آينه مي‌كنم كه پشتم را ببينم) ديدم. دو تا بال. دو تا بال سفيد فريز شده از آنها كه توي نقاشي‌هاي دوره بعد از رنسانس خيلي زياد هست در آوردم. بعد يك ندايي از حياط خلوت به گوشم رسيد : روهام عمرت دراز بادا تو به مقام فرشته‌گي نزول كردي و خاك تو سرت! از اين پس بايد در خدمت حضرت من باشي و براي من از اين قصه‌ها كه الان تعريف كردي تعريف كني كه من شب‌ها سر آسوده بر عرش بنهم و بخوابم. كفري شده بودم در حد خر. مي‌خواستم پايه بلند‌گو را بردارم بكوبم كه يك دفعه از يك كم بالاتر از عرش ندا آمد : اي روهام! شما در برابر دوربين مخفي هستيد لبخند بزنيد. من هم به جاي لبخند گفتم « .... »

 

خلاصه از توي اتاق بيرون زدم. تلفن زنگ زد. سين بود. گفت كه دارد مي‌رود ملاقات ليلا و خيلي دوست دارد كه من هم باشم. به بال‌هايم دست كشيدم. مي‌توانستم تا هر جا كه بخواهم پرواز كنم.

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 11:28  توسط روهام  | 

 

پيوسته انگار مي‌روم به زحمت به تلخي به رنج... رهرويي شايد. بي‌دلي شايد. خسته‌ام سين سبز من... خسته‌ام. در شب بيداري‌ها در پيمودن روزهاي بي‌انتها.. در امتداد سوزش چشم‌ها و خواب آلودگي‌ها.. براي رفتن و از پا ننشستن. خسته‌ام.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 21:24  توسط روهام  | 



به دعوت هشت عزيز :
بازی به این صورت است که هرکس باید پنج بازی طراحی کند (راه بیندازد) و بعد پنج نفر را از اهالی وبلاگستان دعوت کند که وارد بازی بشوند و هرکدام پنج بازی طراحی کنند و الخ.
و اما بازی‌های روهام :

1. پنج مكان (شهر، روستا يا هر اقليم ديگر) كه شما را تا امروز مسحور خود كرده است.

2. پنج باري كه در ارتباط با دوست‌تان خواستيد رفتاري را مرتكب شويد اما نتوانستيد يا برعكس رفتار كرديد.
3. پنج فيلم يا كتابي كه شما را ويران كرد و ديگر هرگز به سراغ آن نخواهيد رفت.
4. پنج پرسوناژ داستاني يا نمايشي كه دوست داشتيد در فيلم يا رمان يا داستان جاي او باشيد.

5. پنج باري كه بدجوري ضايع شديد!

ملتمسانه جهت ضايع نشدن اينجانب دعوت مي‌كنم از : مرگ قسطي + جوراب ارديبهشتي + ... من هستم + تلخ مثل عسل + رنج ترنج + گلابتون + دريانورد + ....  

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 0:26  توسط روهام  | 

نپرسيد چرا…


پاها جلوتر از من محكم و تند و كوبان پيش مي‌رود اين يعني در حد خر عصباني‌ام يعني حوصله ندارم يعني دارم فرو مي‌روم يعني دلم قبر دو طبقه مي‌خواهد طبقه زيرين مال خودم، طبقه بالا همه همه همه همه زندگي ان درمال خودم. تق و توق اين كفش‌هاي بي‌صاحاب…. صدا مي‌كند. صدا عين ميله آهني توي سرم فرو مي‌روم و همه كرم‌هاي توي سرم را بيرون مي‌ريزد. دلم هوس يك كفش راحتي مي‌كند دلم هوس راحتي مي‌كند چرا راحتم نمي‌گذارند. هميشه آزارده‌ام انگار. همه ساختمان‌هاي شهر با آن آرواره‌هاي سيماني‌شان دنبال قورت دادن آدم‌ها هستند. پس چرا هر چه مي‌دوم به آن نوار قرمز نمي‌رسم؟ چرا مي‌دوم؟ از كي؟ از چي؟ اصلا كجا؟ هوششششش! چرا آن جايي كه هستم حضور ندارم؟ چرا تائو نمي‌شوم چرا نون (ن) نمي‌شوم؟ احساس مي‌كنم ماشين‌ها با آن چراغ‌ها و نور‌هاي خيره مثل سگ‌هاي ولگرد با پوزه‌هاي متعفن و دندان‌هاي سفيد لزج براي شكارم از هم پيشي مي‌گيرند. چقدر از خيابان‌ها متنفرم از شب‌هاي جيغ پر سر و صدا از همه همه هياهو و ازدحام و واماندن‌هاي پشت چراغ قرمز. چقدر از همه چيز متنفرم. دلم مي‌خواهد كفش‌ها را از پا بكنم و از بالاي پل بكوبم توي شيشه و كاپوت يكي از ماشين‌هاي سفيد. سفيد‌هاي مهوع حال به هم زن. سفيد‌هاي چسبيده به سياهي كف شهر. دلم مي‌خواهد همه دنياي واژگون را از ته حنجره  باريك و ساكتم عربده بزنم. سياه مست شوم و توي خروار گندستان شهر تلوتلو بخورم. دلم مستي و مدهوشي مي‌خواهد… خواب سنگين بعد از عرق خوري!



كرم‌هاي خاكي وقتي از دل خاك بيرون مي‌زنند كه باران باريدن آغاز مي‌كند… دلم باران مي‌خواهد تا كمي تنها كمي…

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 23:2  توسط روهام  | 


از كافه «كوريزه» كافه دوست من! مي زنيم بيرون با امير(چاق). (كوريزه يعني خانه كوچك البته اين لغت فرانسوي نيست انگليسي هم نيست كاملا فارسي مي‌باشد) جهت تبليغ و اين صوبتا كافه در سعادت آباد خ علامه شمالي در طبقه زيرين پاساژ سهيل قرار دارد اگر هم با من بياييد لازم نيست دست توي جيبتان كنيد چون درويش با آن چشم‌هاي آبي خوشگلش مي‌خندد و مي‌گويد اينجا متعلق به خودته. يك كافه كرم (قهوه + شير + عسل + خامه) زديم توي رگ كه به درويش گفتم با همين سير شدم جاي نهار و شام و صبحانه‌اي كه بايد مي‌خوردم و نمي‌دانم چرا اينقدر نمي‌خورم. دچار دگرديسي شدم و تا به مداد تبديل شدنم چيزي نمانده است... پروسه دارد تكميل مي‌شود. خلاصه استقلال قهرمان با همه فحش‌هاي زير شكمي در خور توجه امير و مشت‌هايي كه توي فرمان ماشين مي‌كوبيد و سيگارهايي كه از حرص مي‌جويد باز هم باخت تا ديگر خيالمان راحت شود كه از اول هم بي‌خود فكر مي‌كرديم قهرمان مي‌شويم و مثل موج مكزيكي تاب بر مي‌داريم. گوجه سبز‌ها هم خيلي خوب و رسيده بودند و خيلي حال داد! دارم زر مي‌زنم... درز مي‌گيرم.

قسمت‌هايي را كه مي‌خواستم حذف كنم براي فاطيما خواندم و خوشش آمد و گفت ديالوگ‌ها خيلي خوب شده ولي من باز به خودم گفتم مهم نيست حذفشان مي‌كنم. مرغ من اصلا پا ندارد. تسنيم بايد هماني باشد كه من مي‌گويم.. سگ مصب، بي‌ادا، سرد و به قول هاني : گه!

در آستانه نوشتن و وقتي كه احساس كردم همين الان مي‌توانم هزار صفحه بنويسم و كلك همه چيز را بكنم يك دفعه بدون اينكه متوجه شوم دلم براي سين تنگ شد و اين حس غريبه كه معمولا ماهي يكي دو بار فقط دچارش مي‌شوم مثل يك لكه جوهر (ترجيحا آبي) توي آب همين طور پخش شد و توي دلم منكثر شد. (شايد جر و بحث و خاله خشتك بازي فاطي و حسين كه خيلي، خيلي قشنگ و با نمك بود دلم را لرزاند بخصوص وقتي فاطي مي‌گفت «عزيزم من دارم منطقي باهات برخورد مي‌كنم!») دنبال گوشي تلفن افتادم و زنگ زدم ولي اشغال بود دوباره زنگ زدم باز اشغال بود صد دفعه زنگ زدم و باز اشغال بود. بعد يك دفعه همينطور كه توي كاناپه فرو رفته بودم و دور تا دورم كاغذ نوشته‌هام پخش و پلا بود آرام شدم و حس كردم چقدر اين لحظه را دوست دارم. احساس كردم الان يكي از بالا دارد تنهايي‌ام را تماشا مي‌كند. چقدر عاشق لحظه‌هايي هستم كه دلم برق آسا پر مي‌زند. دلم مي‌خواست جوجو همينجا بود ولي باز گفتم نه همينجوري بهتر است همين كه هر ماه يك بار همديگر را مي‌‌بينيم و همين كه روزي ده دقيقه تلفني حرف مي‌زنيم همين كه من مجبورم توي تلفن داد بزنم چون تلفن سين ضربه مغزي شده و صدا به صدا نمي‌رسد. همين كه همه چيز خيلي تند و كوتاه و بي‌مكث و گذراست همين كه بايد دنبال هم بدويم و به هم نرسيم و همين كه بعضي روزها غصه بخوريم و بغض كنيم. همين كه توي روزمرگي ها چيزي براي يادآوري هست چيزي ته و توي دلمان گوشه‌ وقت‌هاي بلاتكليفي كه به آن مي‌گوييم عشق يا يه چيزي تو اين مايه‌ها!

دو سه ساعت پيش (الان نزديك صبح است) توي خواب ديدم پاي راستم تبديل به يك هزار پاي غول آسا شده و افتاده به جان مورچه‌هاي قرمز قاتل آفريقايي. صحنه وحشتناكي بود. دائم همديگر را گاز مي‌گرفتيم. (راستي تعبيرش چي مي‌شه؟) اصولا من زياد كابوس مي‌بينم. بعد از خواب پريدم و ملافه‌ام را ده بار تكاندم فكر كردم روي پام سوسكي، هزارپايي، دراكولايي چيزي داشت راه مي‌رفت ولي هيچي نبود. بعد يك صدا آشنا گفت «سوسك بود؟» ديدم ماجان دارد تلويزيون تماشا مي‌كند.. گفتم نه هزارپا ديدم. انگار من و ماجان هيچ وقت نمي‌توانيم خوب بخوابيم. مسخره نيست؟ از وقتي فسقلي بچه بودم بي‌خوابي داشتم. ولي آن وقت‌ها توي رختخوابم دراز مي‌كشيدم و به سقف زل مي‌زدم و چشم‌هايم را تنگ و تار مي‌كردم و روي سقف خيالاتم موجودات تخيلي مي‌ساختم و با آنها بازي مي‌كردم.

 

آخيشش بالاخره آپديت كردم!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 5:3  توسط روهام  |