پشت ميز نشستم سيگار به دست و توي فكر، موهاي سرم را توي دهانم انداختم و ميجوم مزه ترش كثيفش را با آب دهان قورت ميدهم. حسين گيج و ويج و بيهدف توي اتاق و راهروي روبرو قدم ميزند و هربار كه ميخواهد خاكستر سيگارش را توي زيرسيگاري خالي كند به ميز نزديك ميشود. بعد دور ميشود. آه ميكشيم و دود سيگار را بالاي سرمان فوت ميكنيم. خاطره پسردايي مشتركمان را با حسرت و خنده و بغض و اينها براي هم تعريف ميكنيم و به چيزهاي بزرگي فكر ميكنيم به اينكه بايد از زندگي لذت برد بايد از همين چند روز عمر سرشار شد بايد شاد زيست بايد دست توي جيب گذاشت و سرخوش داشت. چه فايده بالاخره ميميريم. بالاخره به همين زودي زود ميميريم و وقتي تك تك بستگان و نزديكانت سالم و سرزنده و در اوج شادابي و آرزومندي به گودال گور تن ميسپارند باور ميكنم و به مرگ ايمان پيدا ميكنم.هی پسر آرزوهايت را فراموش ميكني و دم را غنيمت ميشماري و حسابگري و گند و گه زندگي چرتكهايت را فراموش ميكني. مرگ بخشي از زندگي نيست ادامه زندگي، كمال انسان نيست مرگ پايان زندگيست پايان همه همه همه اين روزهايي كه فقط خدا ميداند چه پوچ با افكاري پوچتر و عواطف و اميال بيهوده به فنا ميدهيم. خيام توي سرم خراب ميشود. با حسين سيگار دود ميكنيم و از اينكه هنوز زندهايم خوشحاليم. به دنياي كوچك اما بسيط و هولناك اطرافم نگاه ميكنم، و شادي همه وجودم را تسخير ميكند. انگار هر كسي كه از بين ما ميرود ما آدمهاي بهتري مي شويم آدمهايي مهربانتر صبورتر شادتر و احمقتر.
مقاله يا سخنراني خواندم با عنوان ماهيت و هدف داستان (فلانري اوكانر) كه بدون شك يكي از جامعترين و كاملترين مقالههايي بود كه درباره ادبيات داستاني خواندهام. خيلي سر ذوقم آورد. اولين بار وقتي چهارده سالم بود اين را خواندم ولي خب بعد از يازده سال خواندن دوباره اش حظ ديگري داشت. يك كلمهش را هم در اينجا نمينويسم! فكر ميكنم اين نويسنده آمريكاي يكي از آن مخالفهاي كله خر سبك و سياق امثال پروست و وولف بود. به جنبههاي روايت پردازي داستان تاكيد بيشتري دارد. خوشم اومدش! جالب اين بود بيشتر از اينكه بگويد داستان چيست يا هدف از آن چيست ميگويد چه جور نوشتههايي داستان نيست و چه اميال و هوسهايي هدف و غايت داستان نيست. اين مقاله در كتاب فن داستان نويسي ترجمه محسن سليماني ميباشد و فكر كنم نبايد اين را از دست داد.
آها راستي نشستم و آرام آرام انگار كه شكلات ميك بزنم يا مثل ني ني دهان به سينه پر شير مادر گرفته باشم دارم در جستجوي زمان از دست رفته را ميخوانم و هنوز به ده صفحه نرسيده دارم ديوانه ميشوم. از زمين كنده ميشوم و انگار توي اغما فرو ميلغزم : آدم خفته رشته ساعتها و ترتيب سالها و افلاك را حلقهوار در پيرامون دارد. بيدار كه ميشود، به غريزه به آنها نظري مياندازد و در يك ثانيه ميتواند جاي خود را بر روي زمين، و زماني را كه به هنگام بيداري او گذشته است، دريابد. اما ميشود كه رشتهها در هم بپيچد و بگسلد. اگر در نزديكي صبح، پس از مدتي بيخوابي، هنگامي كه چيزي ميخواند و در وضعيتي بسيار متفاوت با آني كه عادت اوست خوابش ببرد، تنها با افراشتن دستي ميتواند خورشيد را بايستاند و پس بزند، و در نخستين دقيقه بيداري ديگر زمان را نميداند، و خواهد پنداشت كه تازه خوابش برده است.
غلو ميكنم؟ زر ميزنم؟ نه! بايد پاراگراف اول صفحه ۶۶ را خواند تا فهميد پروست يعني چي.
: گاهي همان گونه كه حوا از دنده آدم پديد آمد، در خواب زني از كشيدگي رانم زاييده ميشد. لذتي كه ميرفتم تا بِچِشّم او را پديد ميآورد، و من ميپنداشتم كه آن لذت از اوست. تنم كه گرماي خودش را در او حس ميكرد ميخواست با او در آميزد، بيدار ميشوم. در كنار آن زني كه يكي دو لحظه پيشتر ترك كرده بودم همه آدميان به نظرم بسيار دور ميرسيدند؛ گونهام هنوز از بوسهاش گرم و تنم از سنگيني كمرگاهش كوفته بود. اگر آن گونه كه گاهي پيش ميآمد چهره زني را داشت كه در زندگي شناخته بودم، خود را سراپا به راه اين هدف ميانداختم كه بازش بيابم، مانند كساني كه سفر ميكنند تا شهر دلخواهي را به چشم خود ببينند و ميپندارند كه مي توان زيبايي رويا را در واقعيت يافت. رفته رفته يادش محو ميشد، دختر خوابم را فراموش ميكردم.
مبهوتم و از لذت خواندن و ادراك اين سطور مست و خنگ و... .
داستان برگزیده مسابقه شهر کتاب را هم خواندم و حسابی خر کیف شدم. نویسنده اش آقای پیمان اسماعیلی هستند. خود داستان با توضیح و تفصیلش در خوابگرد هست. فکر کنم اگر از لذت هم آغوشی با کسی مثل معشوق بگذریم لذتی بالاتر از ادبیات برایم وجود نداشته باشد. لاف که نمی زنم از بدبختی همین برایم مانده وگرنه جت اسکی راندن با سرعت صد و بیست تا در یک ساحل آرام و با موج های کوتاه و سست (کیش مثلا) از همه چی لذت بخش تر است!
۱. مثلا مریضم. مثلا داغدارم. مثلا کل حقوق این ماهم را یک جا کسر آوردم. مثلا از فردا تا آخر سال باید روزی دوازده ساعت توی بانک کف کنم. پس چرا چسناله ام نمی آید؟ آها! انگار افشرده گل سرخ استعمال کردم!
۲. استعداد یکی از محاسن عقل عملی است و استفاده از این حسن، محتاج ریاضت، و مستلزم طرد تنگ نظریهای نفسانی است. (فلانری اوکانر)
۳. در خواب بُدم مرا خـردمـندی گـفت
کز خواب کسی را گـل شـادی نشکفت
کـاری چه کنی که با اجـل بـاشد جـفت
می خور که به زیر خاک می باید خفت
وقتي همه توي آن ده كوره بيسواد و احمق بار ميآمدند درس خواند و به زور و زحمت سيكل گرفت و نتوانست دبيرستان برود چون راه شهر دور بود و رفت و آمد در آن سوز و سرما و برف غير ممكن. هوش و زكاوتش او را از بقيه جدا كرد.عاشق دختري شد كه كسي او را نپسنديد ولي اصرار و سرسختي او نتيجه داد و در عوض محروم شدن از مال و دارايي پدرش دست دخترك را گرفت و زير يك سقف كوتاه زندگي كردند. كسي به او كمك نكرد كسي به او زمين نداد كسي به او ترحم نكرد خب براي كار كوچ كرد و سالهاي توي راه آهن كار كرد و بعد از اينكه با چم و خم كار آشنا شد ارتقا سمت پيدا كرد در حد تكنسين راه آهن و شب و روزش كار بود و كار. زندگي فقيرانهاش آني رشد كرد و توانست خانهاي در تهران بخرد و چند هكتار زمين حاصل خيز و چندين راس دام و ماشين و... بعد پسر بزرگش را فرستاد دانشگاه و خلاصه كه شد خار چشم كساني كه توي آن ده كوره بايكوتش كرده بودند. دوري از زن و بچه و خانه برايش هميشگي بود و منتظر بازنشستگي بود تا براي هميشه زندگي اربابيش را شروع كند.
معمولا هر ماه همديگر را ميديديم و از آينده حرف ميزديم ميخواستيم چند هكتار زمين توي ييلاقهاي اردبيل بخريم. حساب وام بانكي را هم كرده بوديم و حساب خريد و فروش و حتي انبار و سيلو و غيره... ميخواستيم با هم يك گاوداري سنتي از اينها كه رمه را ول ميدهند توي دشت و چوپان و سگ نگهبان بالاي سرشان چماق ميكنند راه بيندازيم. خلاصه كلي فكر و خيال داشتيم. كلي نقشههاي مضحك و خندهدار. ولي خب نشد چون مرگ چون مرگ دق الباب زندگيام شده است. مهناز گريه ميكند و ماجان ميكوبد روي پايش و هق هق گريهاش بلند ميشود. مادر سارا بغض دار حرف ميزند و چشمهايش پرخون شده بياختيار سيگار توي دستم دود ميشود. سارا زنگ ميزند و جوياي احوالم ميشود و من بياختيار عصبيام ديوانهام و مزخرف پشت هم ميگويم تريلي! تريلي! دو روز در كما و بعد تمام. زبانش بند آمده بود. لت و پار شده بود. تا نوار خوشبختي و مال اندوزيش ناگهان پاره شود. فاني شود.. خب حالا در گود گور ميخوابي دوست من و عزيز من. خب پسردايي ما هم به رحمت خدا رفت.
۱. انگار حضرت عزرائيل تا همه تخم و تركه ما را به درك واصل نكند آرام نخواهد گرفت.
۲. خيلي دوستش داشتم فقط به خاطر سخت كوشياش، زندگي مردانهاش و...
۳. ناگهان مرگ!
... اينقدر كه دست به ديوار ميگيرم و قوزي و شكسته راه ميروم. از ضعف توان سرپا ايستادن ندارم.
مريضم! همين و بس.
۱. اللهم اشفاء كل مرضا اسلام. آمين!
۲. هنوز چخوف ميخوانم و بدمصب انگار تمامي ندارد. خوب شد زود مرد!
۳. با هادي پنجاه دقيقه بداهه فيلم ضبط كرديم كه يك گاوبازي مضحک شده فقط اينكه از ديدن آن نميخنديم، دل درد ميگيريم.
خب توي كارهاي حمالي با ليلا خيلي راحتتر از سارا هستم. فرق اين دو تا خواهر اين است كه اولي به بدبختيهاي خودش فكر ميكند و كارش را هم ميكند ولي دومي واله و شيدا و خنگ ِ من است! كتابخانه را علم كرديم كه به نظرم خيلي دوام نخواهد داشت يعني به زودي يكي ديگر هم بايد تهيه كنم. كتابها را كه تند و تند مرور ميكردم متوجه شدم بيشتر آنها ازانتشارات نيلوفر است و بعد مركز و ققنوس و نگاه و چشمه و غيره... جالب اينكه تعداد عنوانهاي كتابهاي دوراس از همه بيشتر است اما من هيچ كدام را نخواندهام مثلا شاهكارش مدراتوكانتابيله را نصفه و نيمه خواندم و اصلا از اين نويسنده خوشم نيامد. خلاصه خيلي خوشحال ميشوم يكي از آن فمنيستهاي دو آتشه را پيدا كنم و اينها را يك جا تقديمش كنم. گنجينهاي از بهترين كتابهاي نخوانده دارم ( : برادران كارامازوف، جنايت و مكافات، در جستجوي زمان از دست رفته، آناكارنينا، صدسال تنهايي، پاييز پدرسالار و حداقل هفتاد عنوان كتاب ديگر) خدا را صدهزار بار شكر كه از بين خواهرها و خواهرزادهها فقط فاطمه كرم كتاب است و بقيه سرشان گرم چيزهاي بهتري است. پس دست نخورده هستند و ميمانند. اين فاطمه هم موجود عجيب و غريبيست هم اهل گردش و دردر است هم مادرانه بايد بهار را صبح تا شب سرويس بدهد هم نقش همسري دلسوز و مهربان را بازي كند هم خانهداري كند دست آخر هم ميبيني هفتهاي سه تا كتاب ميخواند خلاصه كه تحسين برانگيز است چون هنوز هم عادات گندش را دارد و شوهرداري و بچهداري و خانهداري نتوانسته مغلوبش كند. منتظر تلفن احمد هستم منتظر فردا هم هستم كه بعد از يك هفته بايد سركار بروم. منتظر ساعت شش بعد از ظهر فردا هم هستم كه اميدوارم با دوست عزيزي ملاقات داشته باشم و همين شكلي انتظار همه زندگي را به پيش ميبرد. اگر اين انتظار نبود از افسردگي ميمردم. ديشب سه چهار ساعتي نوشتم و امروز صبح همه را دور ريختم. عصباني و درب و داغان و نااميد خوابيدم يعني خواستم كه بخوابم بعد يكي از آن عاشقانههاي درپيپ سارا رسيد دستم. حسابي كفريم كرد و زنگ زدم كه جوابش را بدهم ولي ديدم صداش خستهتر و بدحالتر از من است. «ديگه هيچي!»
ميز را نصف كردم. نصف براي كتابخواندن و چيز نوشتن و نصف هم براي دم و دستگاه كامپيوتر. خيلي خوب شد. به پشت ميز نشستن عادت كردهام و اين شكلي لازم نيست دم به دقيقه از پشت ميز بلند شوم. دوباره رفتم كنار پنجره و از اين جهت هم زندگي بر وفق مراد شد!
در اتاق خودم هستم رها در امواج. سفر خوبي بود. آفتاب گرم ميتابيد و وقتهاي زيادي براي پياده راه رفتن و لميده كتاب خواندن داشتم. «ميرا» و «تنهايي پرهياهو» را خواندم و دو سه تا داستان از چخوف. هر دو كتاب - دومي البته بيشتر- ديوانهام كرد.
در اتاق خودم هستم زير نور چراغ زردي كه كهنگي را ميتاباند به اجزاي پناهگاهم. حشر و نشر با هادي باعث شده ذهنم به دست و پا زدن بيفتد. يك هفتهاي هست كه چيزي ننوشتهام و حس خوبي دارم پشت ميزم چمباتمه زدهام و دكمههاي كيبورد به جنبش افتاده است.
در اتاق خودم هستم بين همه خرت و پرتهاي خودم. كتابخانهاي را كه خريدهام اينقدر جا دار هست كه حالا ميتوانم با طيب خاطر همه كتابها و فيلمها را در ان بچينم و از ديدن آن سياه مست شوم.
در اتاق خودم هستم و اين يعني
حتي حالا فكرش را هم كه ميكنم وجودم پر از لذتي مرموز ميشود. يك حس ناب يك حظ تام و تمام... عالي. آنقدر كه از هيجان تمام بند بند وجودم به تپش ميافتد. فكر كنم ديوانه شدم. نفسم بند آمده و از سر درد دارم می میرم.
۱. تقریبا یک صفحه تمام نوشتم ولی وقتی خواستم جمع و جور و کوتاهش کنم همین دو خط ماند!
۲. نه دلیل این وضعیت اکس نیست سکس هم نیست!
۳. الان می میرم.
بعدا : برای نوشتن و سرودن، داشتن یک درآمد معین سالانه و اتاقی که قفلی بر در دارد، ضروری است!
" ویرجینیا ولف "
مرگ دق الباب زندگيام شده است. هر يك از خويشان و نزديكان كه محتوم به مرگ ميشوند به خيالم انگار نوبت من هم به همين زوديها ميرسد. خاله جانم مبتلا به سرطان شده و اين را به جز من و ماجان و مهناز و حسين كسي نميداند. گندش بزنند. اميدي نيست و شيميدرماني به زودي آغاز ميشود. حالم از همه چيز به هم ميخورد. تير و تبار ما استعداد عجيبي در دريافت انواع و اقسام سرطانها دارد. امسال عمه جان و زن دايي جان و پسر شفیقه جان، جان به جان تسليم كردند و خب حالا چراغ زرد براي حيات خالهام.
توي كاناپه لم ميدهم و عين گاو كتاب ميخوانم و هنوز هم نميفهمم. مهناز عصبي و ديوانه يك چيزهايي ميگويد از خون از صفرا از شيميدرماني و من ميدانم كه رفتني است و قابل بازگشت نيست و حتي مضحك اين است كه هنوز خالهام فكر ميكند فقط سنگ صفرا دارد و درد هم كه ندارد و پس همه چيز رو به راه است و زندگي راحت و دست يافتني چراغ سبزش همچنان روشن است. مرگ چه بازي كثيفي ميكند با آدمها. آنقدر مرگ ديدهام و گوشههاي دلم را در گودال گور كه آبديده شدهام. وقتي مرگ عادت هميشگي شود خب چه انتظاري از باقي كه حقيرتر و كوچكتر از مرگ است. اما قبول دوست عزيز همه آن كليپ دربست قبول كه ما زندهايم و خدا ميخواهد كه زنده باشيم و خدايي هست كه ميخواهد ما زندگي كنيم و خدايي كه به من به تو به همه ما زندهها فرصت زيستن را داده است براي............ دوست عزيزم خدا هست........ و همين كافي نيست؟
دوست عزيزم كه توي آزاد زبان فرانسه ميخواند و خبرنگار يك مجله درپيت است و شش ماه است عروسي كرده و از الان ميشود حدس زد زندگيش به زودي به گه كشيده ميشود - ميثم - يك داستان توي ديگران دارد به اسم ایتالیا...ایتالیا.. كه در نظر اول حالم را به هم زد ولي يك دفعه انگار پي به ذكاوت چشمهاي يك دختر لاغر چشم و ابرو مشكي برده باشم هوش از سرم پراند. داستان خوبيست پر از طنز و كنايه و ريزبيني. گه بگيرندش خيلي خوب نوشته و از حسادت دارم درجا مي تركم!
واي از چخوف گفتن چه فايدهاي دارد فقط همين كه ميخوابم بيدار ميشوم ميگويم چخوف! دوش ميگيرم ليف ميزنم داد ميزنم چخوف! غذا ميخورم سيگار ميكشم عر ميزنم چخوف! راست مي شوم خم ميشوم جيغ ميزنم چخوف! راه ميروم سوت ميزنم از خودم به سوي آسمان فرياد برميآورم چخوف! چخوف! چخوف! «پرودگار يگانه بيهمتا كه به جز تو هيشكي رو آدم حساب نميكنم يه كاري بكن چخوف بشم ولي عمر دولت آبادي رو داشته باشم!»
آزادي در بيآرزويي است.
درباره اين فراز از فرمايشات جناب بودا خطاب به دنیا بايد بگويم زرشك! ولی حقیقت همین است که نمی شود راحت قورتش داد.
داستان «من خودم ديدم» توي سایت ادبی دیگران منتشر شد. خب بايد خودم را جمع و جور كنم مثل اينكه كم كم دارند جديام ميگيرند!! البته بعدا آخر داستان يعني آن جمله «بابا ميدونستي ماهي هم گريه ميكنن من خودم ديدم راس ميگم» را عوض كردم. به نظرم خيلي لوس و خنك بود. جايش يك چيز افتضاحتر گذاشتم سوده ميگويد« بابايي تو كار جالب نميكني؟» وای خدا! چه گندی زدم! نميدانم چه مرضي گرفتهام كه هر سه تا داستان آخر سئوالی تمام ميشود! مطرود كي بود؟ خانم كجا برم؟ خب به جهنم. الان چهار تا داستان نصفه كاره دارم كه اصلا حال پرداختن به آنها را ندارم و فعلا دو هفتهاي هست كه چسبيدهام به ريش جناب چخوف و همينطور ابتياع ميكنم و از اين دست گه كاريها. يك مجموعه داستان از هرمان هسه گرفتم كه بايد آن را هم بخوانم و هنوز از گذران روز چند تا داستان باقي مانده. داستانهاي كوتاه امروز روز از صد يا پنجاه سال پيش خيلي پيچيدهتر شده اما حرف حسابي براي گفتن ندارد از همه بدتر اينكه از حرف گفتن هم ميهراسد. (شرح حال : حوله پوشيده و قرار است الان توي حمام باشم!) در داستان قمار باز و راهبه و راديو از زبان يك مست حرفهايي درباره ترياك تودهها يعني مذهب ميخوانيم كه با گسترش دادن اين ترياك به نان به موسيقي به الكل به جاه طلبي به راديو به قمار.. ناگهان با يك خطابه حسابي در نقد حكومت روبرو ميشويم خلاصه كه هيچ كس همينگوي را به ايدئولوژيست بودن محكوم نكرد ولي حرف خودش را هم زد. البته از آن طرف بام هم نبايد افتاد حواسم هست و هميشه آقاي مستور جلوي چشمم هستند!!! (شرح حال : الان ماجان چايي تعارف كرد و من رد كردم، گفتم «كار دارم.» در اتاق اين جور وقتها بسته ميشود و كسي حق دخول ندارد!) خب. همين. رفتم چايي بخورم. نه بنوشم. نه همون بخورم!
کلاف حرف
پشت تلفن داستان گاه شمار گروگان گمنام را براي اميرحسين خواندم و خيلي تعريف و تمجيد شنيدم و خدا ميداند چقدر توي دلم حال كردم! داستان در هفت روز اتفاق ميافتد از شنبه تا جمعه كه هفت فصل دارد و هر فصل هم چند بخش. فعلا فقط شنبه را نوشتهام كه نيمهكاره ماندهاست در حدود ده صفحه. كار سخت و وقتگيريست. اگر تكميل شود در حدود صد صفحهاي خواهد شد. حالا با كمي اميد بيشتر به سراغش ميروم گو اينكه هنوز هم ميگويم چرند و تلاش بيهوده است. نوشتن از آدمهايي كه نميشناسمشان در حالي كه در آن روزگار الف بچهاي بيشتر نبودم. سنگ بزرگ است و با وجود مشاورهها و تاريخخوانيها و اين كسب اطلاعكردنها باز هم به نظر عبث و بيهوده است اما خب من از كار عبث هيچ وقت درس نميگيرم اين يكي هم يكي ديگر. ياد حرف هفته پيش آقاي احمدزاده هم افتادم كه واقعا قابل تامل است : «...ما با دنياي سينما، فيلم و ماهواره سر و كار پيدا كردهايم؛ اما چقدر در جريان زندگي واقعي بودهايم، چقدر نويسندگانمان رفتهاند و در دل حادثهها حاضر شدهاند و حسها را درون خود بردهاند؟ ...چون خيلي از موضوعاتي كه آنها تجربه ميكنند، از روي تجربهها و تصاوير دوبعدي سينما يا يكبعدي كتاب است و اينها تجربههاي عمدهي نويسندگانمان شده است، كه چون خودشان حضور مستقيم نداشتهاند، پس سنتزي صورت نميگيرد. نويسندگان ما بايد درد واقعي داشته باشند و خيلي راحت بگويم، بيشتر ما نويسندگان بيدرديم و اداي آدمهاي دردمند را درميآوريم.» صراحت لهجه ايشان وجدآور است! خلاصه اينكه بر خلاف نظر دوست عزيزم عزمم را جزم كردهام تا همچنان چرت و پرت بنويسم و به قول فروغ فرخزاد تا نروم و سرم به سنگ نخورد و سرم از وسط شكاف برندارد همچنان ميتازم. درباره درد واقعي كه ميگويند به نظرم حقيقت همين است و اگر تمام نويسندگان بزرگ از جمله همينگوي يا چخوف غولهاي ادبيات جهان شدهاند و مسير ادبيات داستاني را دگرگون كردهاند به خاطر زندگي سراسر كشمكش و پرفراز و نشيب آنها بوده است و تحمل آلام و دردهاي فراوان براي قرار گرفتن در بطن رويدادها و حوادث و البته با نگرشي مستقل و دور از از هياهو و ابتذال زمان خود.
اما فعلا بيشتر دردهاي ما فردي و خود محورانه است كه اين هم نهايتش چسناله است و اينها... دو تا عشق نيم بند و گاهي برباد رفته و چند تا آرزوي پست هوس بازانه و ديگر در آرزوي كسب شهرت و جاه طلبيهاي حقير و فرومايه كه راه و روش رسيدنش را هم ديگر به لطف اسباب ارتباط جمعي خوب ياد گرفتهايم!
همچنان به كندي و با سرعت صفر پيش ميروم و تنها كارم معلق زدن در گرفتاريهاي روزمره زندگي است. ترم آخر دانشگاه در شرف آغاز است و من در سن بيست و پنج سالگي و با مشقت فراوان ميتوانم يك مدرك بيارزش هنري بگيرم كه اگر بتوانم از آن استفادهاي كنم شايد سر از روابط عمومي بانك درآورم. هنوز تصميم نگرفتهام كه درس را ادامه بدهم يا اينكه در فراغت به نوشتن. وضعيت كسب و كارم به شدت بيرونق و افتضاح است و منتظر تابستان گرم هستم كه آبستن آينده من است. در ركود سرد بازار نه آپارتمان به فروش رفت نه مغازه و نه زمين. نميدانم تا كي بايد اميدوار و چشم انتظار بمانم و بالاخره قرار است كي اوضاع ماليام مرتب شود تا سر آسوده به كارهايم برسم؟ انگار قرار نيست هيچ وقت خيالم آسوده باشد و هميشه بايد بيم و اميد با هم يقهام كند و من را پيش بشكد و پس بشكد. به هر حال به شدت دنبال اين هستم خودم را از قيد و بندها آزاد كنم و يك مدتي سرگوشي بجنبانم...[درزگرفته ميشود]
تاريخ معاصر بسيار برايم جذاب است. ميخوانم و آه ميكشم. مي توانم با خوانش تاريخ به مسائل كلان ديد عميقتري پيدا كنم ولي چيزي كه تاسف آور است فراموشي ذهني ما ايرانيهاست كه هميشه عادت داريم همه چيز را از اختراع چرخ آغاز كنيم. نميفهمم چرا در همه دگرديسيها به جاي تكامل و پيشرفت، اول نابود كردهايم بعد همانها را ساختهايم و تا بياييم و به نتيجهاش بنشانيم دستهاي ديگر آمده و نابود كردن را آغاز كرده است. مثالش همین سپاه پاسداران و نابودی ارتش کلاسیک ایران به بهانه اینکه ارتش با اسلام یعنی حکومت آیت الله خمینی سر ناسازگاری داشت. ماجرایی دارد این سپاه که یک مشت سرباز شدند سردار تا فتح قدس که هیچ آرزوی فتح بصره را هم به جهنم خواهند برد.
چيزي ته دلم بود كه ميخواستم بگويم و اين را دارم به خودم ميگويم و ربطي به هيچ كس ندارد دارم توي گوش خودم نجوا ميكنم؛ اين روزها «خدا» را كم ميآورم. به او فكر نميكنم مدتهاست كه ديگر به او فكر نميكنم و مدتهاست كه ديگر او در زندگيام در روابط و افكار و اعمالم حضوري ندارد. او را حس نميكنم و حتي انگار كه نيست و حقيقت اين است كه نيست و خود را چنان بينياز از او مييابم كه انگار بالغي رها از آغوش مادرم. فكر ميكنم به تدريج هر چه به استقلال رسيدم و خود را از سطح حقير آدمهاي دور و بر بالا بردم در باد خودبزرگبينيهاي خود به خدا هم درشتي كردم. اما چيزي كه بيشتر من را اين طور خويشتن مدار كرد شايد اين بود كه ديگر خدا را نديدم و ديگر خدايي را نديدم و ديگر زندگي را سراسر تظاهر به ايمان و اعتقاد به خداوند ديدم.
به هر روي هفته بعد را اگر موشكي توي سرمان فرود نيايد عازم جايي هستم كه هميشه آرامش و قوت قلبم بوده است. اين سومين زمستاني است كه خلوت خودم را در صحن و سراي آنجا تطهير ميكنم... آرامشي دارد كه در اين روزها نياز من است؛ بودن در كنار وجودي كه بسيط و فناناپذير است و چه نعمتي بالاتر از اين كه هنوز در وجود پر از زشتي و پلشتي خود جاي سرپنجههاي او ميجنبد.
دارم كم كم شبيه عارف پيشههاي فيلمهاي دهه شصت ایرانی ميشوم با ريش و سبيل سياه و تنك، موي بلند و رها روي شانهها، الف جثه ای پيچيده و پوشيده در پالتويي سياه با صورتي استخوانی و رنگ پريده با يك تبسم آرامش بخش و صداي محزون. احمقانه جذابم! نگاهم عمق هر چيزي را ميكاود و احساس ميكنم دارم از ابتذال زندگي ميگندم و از اين دست مزخرفات اگزيستانسياليستي.
تا وقتي كه دوباره احساس نياز كنم به وب نويسي در و تخته روهام را درز ميگيرم.
دست و دلم به كاري نميرود جز خزيدن به غار تنهايي. به جايي نميرسيم اين همه تقلي براي چيست؟
سه تا داستان نصفه و نيمه دارم و هر كدام را جمله به جمله پيش ميبرم. نميدانم اين نويسندههاي حسابي چطوري نشانه گذاري ميكنند يعني از روي آگاهي يا ناخودآگاه. خلاصه خيلي كار سختي است خيلي. مثلا دارم يك چيزي مينويسم اول قصه يك چيزهايي را نشانه كردهام كه به تدريج برملا ميشود ولي خب اصلا جالب از كار در نيامده انگار باسمهاي شده نه بهتر است گفته شود تصنعي. بله تصنعي. حالا بماند كه اصلا نوشتن خودش يك تصنع ميباشد!
امروز صبح توي تاكسي لم داده بودم كه راديو جوان درباره انواع و اقسام بيماريهاي شايع كاربران اينترنتي صحبت كرد و خلاصه كه از همه صحبتها و نظرات كارشناسانه و روانشناسانه من فهميدم چقدر مريضم كه وبلاگ دارم يادداشت روزانه مينويسم و مسائل شخصيام را بازگو ميكنم و وبلاگ كساني را كه نديدم يا ديدم ميخوانم و از اين دست مرضهاي شايع ديگر. بعد مجري برنامه اين عقدههاي رواني را ناشي از خيلي چيزها دانست و من هم توي ذهنم هر كاري كردم نتوانستم توجيه و رفع و رجوعش كنم و كاملا پذيرفتم كه من يك بيمار رواني عقدهاي هستم و اصلا تا باشد از اين بيماريها باشد!
قضيه استاد شايد با مساعدت آقاي دكتر حل شود... هيجان زدهام.
واقعا هيچ اميدي به دست و پا و چشم و گوش و آن چند سير مغز توي سرم ندارم و فكر ميكنم هيچ استعدادي هم ندارم و اصلا هيچ وقت هم هيچ داستاني چاپ نميكنم و هيچ روزي هم كتابي چاپ نميكنم و چقدر همه چيز مزخرف و اينهاست.
همان بهتر بخوانم و بخوانم و بله كار ديگري از دستم ساخته نيست.
۱. عكس امیرمحمد را به جان کندن گرفتم... خودم می دانم عكاس خوبي هستم! دنبال يك مدل خوشگل ميگردم. در همین راستا از تعدادی خوشگل در محل آتلیه ثبت نام به عمل ميآيد.. جا نمونی!!
۲. درباره یک موضوع نوشتن کار من نیست و همین ها هم که می نویسم خیلی وقتم را هدر می دهد.
۳. مرده شورت رو ببرن شماره ۳!
شادي تو حسرتيست
تقلاي تو شادي من
ساده بيگناه
ساده!
ديشب را با امير خانه هنرمندان بوديم در مراسم جايزه ادبي كتاب متفاوت. برندههايش را ميشناختم شهريار وقفي پور را در جلسههاي يلدا ديده بودم و يزداني خرم را هم از شرق. دو تا از رمانهاي برگزيده را هم داشتم و چند صفحهاش را خوانده بودم. متفاوت بودن اين نوشتهها در سخت خواني آنها هم هست.
ما دو تا با آن هيبت و قيافه شديم سوژه يك عكاس و من به امير گفتم «از كجا ما رو شناخت؟» و امير گفت «آينده نگريش خوب بود» خنديدم و توي وادي خيال پردازي و اينها گفتيم كتابمان را براي چاپ به كدام ناشر بدهيم و من گفتم : مركز، چشمه، ققنوس، مرواريد، ني و...
سه تا فيلم به دستم رسیده كه بايد ببينم يكي از اسكورسيزي يكي از كيشلوفسكي يكي هم حتما ديدهايد باني و كلايد.
دو سه روزي هست كه خيكم را بستهام به يخچال. احساس خوبي دارم. شما نميدانيد براي آدمي كه هميشه با يك احساس تاريخي و ابدي يعني گرسنگي زندگي ميكند خوردن يعني چه. فلاكت زندگي يا هر چه كه هست باعث شده تا هميشه گرسنه باشم چون احمقم كه همه عالم هستي را به شكم خودم ترجيح ميدهم. ولي خب كار عالم بدون من هم پيش ميرود... ميخوريم و به تمام گرسنگان عالم درود ميفرستيم.
فردا آخرين امتحان دانشگاه را هم از سر وا ميكنم و همين. براي اين ترم اصلا به تقلي نيفتادم. فكر كنم در مجموع بيست ساعت درس خواندم آن هم كي؟ چند ساعت قبل از آزمون ميرفتم توي كافه مينشستم و با چاي و بيسكويت و سيگار و دلستر و زيتون و بادام زميني و چيپس و موسيقي و دختر و پسرهاي اجق وجق هول هولكي چند صفحهاي تورق ميكردم و همين. داشتن نبوغ به درد اين جور جاها ميخورد! حتي خيالم راحت است كه دو سه تا را با نمره بيست و بقيه را هم با همين حدود پاس ميكنم. آزمون عكاسي تستي بود سر ساعت شش. از جا بلند شدم و مراقب دويد طرفم و گفت اگر ممكنه چند لحظه صبر كنيد. ساعتم را نگاه كردم شش و دو دقيقه!
اين درد ربطي به قلب نداشت. مربوط ميشد به استرس و اضطراب و اينها كه هميشه در وجودم هست. گفت سيگار نكشم و استرس نداشته باشم ولي خود دكتر هم بعد گفت كه گفتنش ساده است اما در عمل... خلاصه تا به حال نوار قلب نگرفته بودم خيلي سردم شد و يك كمي زير آن ژلاتين و آن چسبونكها احساس بدبختي كردم.. خانم منشي هم به رديف دندههايم دست كشيد و گفت غذا نميخوري؟ خب پس دلم خوش باد كه اگر بميرم با همان سرطان ميميرم البته اگر يك ماشين ترجيحا سفيد هوس نكند لشم را زير بگيرد. خلاصه كه به ياد فرمان آراي كبير پا از مطب بيرون نگذاشته سيگار را گيراندم و زير لب گفتم كاش همه چيز بهتر بود. كاش همه چيز بهتر بود.
۱. دلم می خواهد یک تن لش باشم که تا لنگ ظهر بخوابم و تا صبح چت کنم!
۲. خسته ام خیلی خسته ام و دلم می خواهد سین را محکم بغل کنم.
۳. نمی نویسم ولی چخوف را خیلی دوست دارم.
وسط خيابان ايستاده بود و سر رانندهاي هوار ميكشيد. از سر شماتت يا هر چه كه بود خلاصه راننده پا روي ترمز گذاشته بود ولي دير. سپر ماليده بود به پاي مردي ميان سال و سر و روي سفيد و خاکستری از موهاي در و هم برهم. دادش اين بود : «ما انقلاب كرديم ما شهيد داديم شما كجا بوديد....»
۱. بر منکرش لعنت خوب کردید زدید خواهر و مادر شاه خائن را ...
۲. روحش شاد، راهش مستدام باد!
۳. کجا؟ مگر جایی هم داشتیم. همین جا. صبح، توی صف مرغها و تخم مرغ های کوپنی. تا ظهر اگر مدرسه باز بود و موشکی توی کار نبود سر کلاس. بعد از ظهر هم پلاس کوچه و دنبال توپ یا دنبال سربازهای تفنگ به دست عازم جبهه و آرزو به دل که کی ما هم سر از آنجا و بین آدم بزرگ ها در می آوریم یا توی ایستگاه صلواتی برای دو تا شربت و شیرینی تا غروب زه می زدیم و بعد هم توی مسجد دنبال هم می کردیم و داد و هوار تا یکی پیدا شود و ما را با تشر ساکت کند یا پرتمان کند توی حیاط و آنجا هم ور می رفتیم با بسیج پایگاه فلان که به ما سربند یا حسین بدهند. شب با علاقه منتظر پای گیرنده ها که خبر یک عملیاتی را راست یا دروغ با پیروزی رزمندگان اسلام با مارش نظامی و صدای آهنگران «شور حسین است چه ها می کند...» اعلام کند و اهل خانه با صدای بلند بگویند الهی آمین و محمد روزنامه کیهان ورق بزند که یک ساعت توی صف آن ایستاده بود. فکر می کنید می ترسیدیم. اصلا عین خیالمان هم نبود. شب ها لحظه شماری می کردیم کی آژیر خطر وضعیت قرمز را جار می زند. تازه همه شیشه ها را ضربدری چسب کاغذی زده بودیم تا خیالمان از بابت شکستن آنها هم راحت باشد. همین که چراغ ها را خاموش می کردیم. به دو از راه پله می رفتیم پشت بام و تماشا می کردیم. تیرهای قرمز و زرد و نارنجی گلوله های تیربار و ضدهوایی و اینها را که در یک ردیف و در امتداد هم توی دل شب فرو می نشست. اما دروغ چرا دو بار از صدای انفجار لرزیدم. یادم نرفته یک بار سر ظهر جمعه ناغافل موشک توی هوا ترکید و چنان صدایی داد و که من و مهناز بی اراده و اختیار دویدیم سمت هم و محکم همدیگر را بغل کردیم اینقدر محکم که نمی توانستیم نفس بکشیم. یک بار هم توی حیاط بودم و داشتم محمد را تماشا می کردیم که بومب! چه صدایی. چه عظمتی چقدر باشکوه چقدر بزرگ چقدر خوب! ولی فقط همین دوبار بود چون این صداها را هفته ای سه چهار بار یا بیشتر می شنیدم و عادی بود. خب گفتم که جایی نبودیم ما همین جا بودیم. بهشت زهرا هم زیاد می رفتیم توی محله ما زیاد شهید می شدند. نمی دانم واقعا چرا؟ شاید چون ما نزدیک پایگاه بودیم و تبلیغات بیشتر روی پسربچه های آنجا اثر می کرد... خب ما بودیم چه وقتی هواپیما بالای سرمان دیوار صوتی می شکست و بمب خالی می کرد چه بعدا که موشک می فرستاد روی سرمان مثل بعضی ها ول نکردیم برویم توی ده کوره های اطراف توی آغل و اینها زندگی کنیم.. یا راست کنیم توی جنگل های شمال.. خیالی نبود از مردن که نمی ترسیدیم. خلاصه که ما همین جا بودیم.. سردخانه هم زیاد سر می زدیم دنبال جنازه می گشتیم چون حتما خودتان که انقلاب کردید و شهید دادید می دانید که آخر جنگ یک دفعه آمار مفقودین زیاد شد. بالاخره جنگ هم تبعاتی دارد سی هزار نفر برای فقط سی کیلومتر خب قبول کنید که کم نیست اگر حساب کنید متوجه می شوید که هر یک نفر برای چند وجب از خاكمان زنده زنده مرد! خب بله ما آنجا نبوديم ولي شما كه بوديد حتما ميدانيد.
۴. باقي بقاي شما فقط از خيابان كه رد ميشويد اول سمت چپ و بعد سمت راست را ببينيد.. شما كه ديگر اينها را ميدانيد بالاخره شما انقلاب كرديد...
ما شكيبا بوديم.
و اين است آن كلامي كه ما را به تمامي
وصف ميتوان كرد...*
بله مثل بشكههاي كنار گذر...
* احمد شاملو
هنوز همه اين حساب و كتابها و اين پيشگوييها (خب اگر باورتان ميشود من يك كم پيشگو هستم!) در حد همين حرفهاست ولي خب واقعا يك شروع ديگر يك شروع ديگر شايد بتواند به زودي نفسي را كه در سينهام حبس شده آزاد كند ولي از آنجايي كه خدا خيلي وقعي به حساب و كتابهاي من نميگذارد به خاطر همين فكر نميكنم اتفاقي بيفتد و من همچنان از رئيسم از همكارهاي لش آب زيركاهم از ترافيك تهران بيصاحاب از خستگي و افسردگيهاي گاه و بيگاه حرص ميخورم و وزن كم ميكنم!
حسین عزیز گاهی همین خبرهای شاد کوچک چقدر روی پا می کندم.